شعرهايى تازه

از مجموعه‌ى در دست چاپ

 

 

 

و اما چه‌گونه

 

و اما چه‌گونه روز را از روز كم كنم؟

اين مُرده‌ى‌ من

و اين قطارى كه از روى شنبه و يكشنبه‌ام گذشت.

 

اين طرف ريل مانده‌ام بر دست‌هاى تو كه دارند مى‌گذرند

كوپه

     كوپه

به سمت شهرى كه عاشق‌ات بودم ناگاه.

 

خدا اين منم اين منم بر تمام كتيبه‌ها

- مأيوس -

اشك مى‌ريزم آرام آرام و مى‌روم تا بى‌كسى ِ جاده.

 

 

ادامه نوشته

ماهيان گم‌شده در برف

 

 

                                                            براى همه‌ى عزيزانى كه در سرماى

                                                                  افغانستان از دست رفتند

 

 

من ريگ اين خواب گرفته‌ام

حاضر شده با كلماتم

لب دريا نشسته بودم با ماهى

هى هى هى كن ابر پاك شود

از سرما، از سر ِ افغانستان

ـ گم كه شد ماهى بگو! خضر ما دريا برويم (1)

موسا بى‌آتش

يوشع آب به تن

ـ برف مى‌خواهيم چه‌كار آقا!

ما حاصل اشك آدميم (2)

سرمان سبز، ساقه‌مان ستبر

سفيد سفيد يكدست خضر برآب

ماهى كه گم شده افغانش كجاست؟

سراب مى‌بينم خواهر انگار

گم شده به دريا

بيار ابر پاك كنيم از فرط سرما كودكم

دنبال خضر دويده‌ام با سبد به دريا (3)

ـ دريا؟ درياى ما كجا؟

ما گفته‌ايم با برف تا آب شود دريا

پى خضر پابه‌پاى ما

يوشع بيا!

ما خواب افغانستان گرفته‌ايم به رگ.

 

 

پانوشت:

1.حضرت موسا گفت: بارخدايا كجا يابم او [خضر] را؟ گفت: بر ساحل دريا نزديك صخره، و دلالت او ماهى‌ست [ماهى كه همراهتان است ناگهان گم مى‌‌شود] چنان‌كه گفتيم آن ماهى زنده شود و در دريا راه كند بر آن راه بيايد تا او را بيابى. (تفسير ابوالفتوح، داستان موسا و خضر )

2.پس چون « آدم » ـ عليه السلام ـ پذيرفتن توبه بشنيد، از شادى، گريستن بر او افتاد و چندان آب از چشم او بدويد كه درختان ِ پربار و ميوه با منفعت خلق برست ( تفسير طبرى، قصه‌ى پذيرفتن توبه‌ى‌ آدم )

3.اشاره به يوشع است كه با سبدى كه ماهى در آن بود، حضرت موسا را همراهى مى‌كرد ( مآخذ پانوشت شماره‌ى 1)

 

بخشى از شعر بلند «شما هم مى‌توانيد اين شعر را ادامه دهيد»

(از مجموعه‌يى با همين عنوان)

 

 

ديروز از آينده ورق مى‌زنم ورق

باز از آدينه به شنبه مى‌رسم

روبه‌روى دوربين         روبه‌روى تو

حالا زوم بر شيطان    راه بر آدم بسته

 

كلاكت!

سه، دو، يك!

 

«خداست يا پسر خداست يا پسر يوسف نجار»

ـ بعد چى؟

ادامه نوشته

زمين مانده

             

زمين مانده روى دست من

روزنامه‌ها

از لب ِ قيچى ِ كودك گذشته

چشم ِ راست را برمى‌دارم

به تكه‌ى ديگر مى‌چسبانم

دوباره مى‌مانم چه بگويم

نه سربه‌سرم مى‌گذارى

كه آسوده بخوابم

ودست از سرم برنمى‌دارى

كه بردارم از زمين ِ خدا.

 

ريز ريز ِ روزنامه را

كودك بر سر و روى عروسك مى‌ريزد

و من مى‌خندم

چه مى‌توان گفت؟

نمى‌گويم.

 

با قدقد مرغ ها

 

با قدقد مرغ ها راه مى برى

و بدهى ِ تخم مرغ هاى من تا خدا

چه كنم با حرص ِ سگ مذهب ات

ضمانت اجرايى كمتر از هيچ

اين كه قطعه قطعه ات كنم

يا همخواب سينه ى مرغ ها

در فر بچينمت

دكان تو را ببندم؟

ولنگ و واز حراجى ِ اكبر و اقدس

از كدام طرف بود؟

وراجى ِ من راه گيج مى رود سرم

گم مى كنم اين كوچه آن كوچه

باز پس مى افتد قرارم با ميرزا يك ساعت ِ ديگر

 

بيا كمى اين طرف تر

 

بيا كمى اين طرف تر نگاه كن

به اين سر ِ به حوا ساييده

شيطان به موهايش سنجاقك زده

بو مى كشد بوى آدم

كه هى مى كشد سيب تازه

روى بوم ِ عريان ِ من

كه پا در لب پر آب مانده

و ماهى ها غلغلك مى دهند هواى عصرش را

بيا كمى اين طرف تر حوا!

آدم نمى شوند اين ها

بيا نگاه كنيم به صدف هامان

ببين چه رنگى دارد پوست ِ كشيده ى ما

بيا دور تا دور دريا بچرخيم

ودور شويم، دور از چشم لعنت بارشان

بيا براى يك بار هم كه شده

آدم شويم حواى عريان!

كه شيطان به موهايت سنجاقك زده.

چقدر از رفتن

 

چقدر از رفتن مانده؟

ساعت پرسيدم

گفتى و آسانسور باز و بسته شد

گيج سراشيبى ها

دويدم از اين پله به آن پله

و در من رمالى به ورد مىرفت :

دود كنيم اين ساعت

دقيقه دقيقه

اين ثانيه ها دود كنيم

 

خواب پس زده بود چهره ى كوچك من؟

يا گم شده هاى ديروزند اين چهره ها؟

روز رفتن ات را برگشتم به تسخير برج ها،آسانسورها

شكل ها وارفته و مبهوت و صداها : ساعت نمى دانم

و صداها : اين ساعت خواب زده

و صداها : اين ساعت ها...

دود شدم

ميان چهره ها

و قدم هاى دور و نزديك

ديگر روز رفتن ات را برنمى گردم