زمين مانده
زمين مانده روى دست من
روزنامهها
از لب ِ قيچى ِ كودك گذشته
چشم ِ راست را برمىدارم
به تكهى ديگر مىچسبانم
دوباره مىمانم چه بگويم
نه سربهسرم مىگذارى
كه آسوده بخوابم
ودست از سرم برنمىدارى
كه بردارم از زمين ِ خدا.
ريز ريز ِ روزنامه را
كودك بر سر و روى عروسك مىريزد
و من مىخندم
چه مىتوان گفت؟
نمىگويم.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 17:53 توسط آفاق شوهانی
|
نشانى پستى: