و گفته بودم
و گفته بودم
و گفته بودم تا دنيا دنياست
حالا از اين كه برگردم فلسهاش، فلسهاش
از ساحل دور دورتر
از آب سرك مىكشد ناگاه
آب مىكشم
سيبزمينى كه پوست مىكنم
باز پوست، باز پوست، باز پوست ِ ديگر
درمىروى از دستم مارمولك ِ احمق!؟
اينهم كلمهيى كه چندشام مىشود از دنيا
با روزهاى من بودى!؟
سايهيى بر ديوار
بر بامى كوتاه مىگذشت
چندشام مىشد
سيبزمينىيى چند حلقه تا به امروز
در دستهاى من
چه شباهت ِ كُشندهيى
رنگ چشمها
و رفتار آرام آب
از ساحل ِ دور ِ نزديك شدن
روبهروى نگاهم بر پشتبام
مارمولك من
بيا به دست
بيا به دستهاى من
و من بودم كه گفته بودم
تا دنيا دنياست برزخام از مارمولك!
دوست من! خلال سيبزمينى طعم ِ امشب دارد
دست مىكشم بر پشتبام
غلت مىخورى در دستهايم
مارمولك ِ عزيز ِ من!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 8:43 توسط آفاق شوهانی
|
نشانى پستى: