در جایگاه مقدمه:

سلام به همه‌ى شما

روزهايى كه گذشت، سالروز فقدان مادرم را پشت سر گذاشتم، شركت در مراسم و گرفتارى‌هاى روحى، به من اجازه نداد كه بتوانم كامنت‌هاى پست قبلى را به طور كامل پاسخگو باشم. در اين مجال از همه‌ى شما عزيزانى كه كامنت‌هاى پر مهرتان بى پاسخ ماند عذرخواهى مى‌كنم و خواهشم از  شما اين است كه همين توضيح را در جايگاه عذرخواهى پذيرا باشيد. اميدوارم كه بتوانم در اين پست، همه‌ى قصورم را جبران كنم و به نحو شايسته‌اى پاسخگوى لطف بى پايان‌تان باشم

 

 

روزی از دیدار

 

 

روزی از دیدار را می‌خواستی!؟

یبا!

این خانه

این خیابان

این اتوبوسی که می‌آیی

حالا پنجره‌ها را باز کن

خیایان را که بعد از خانه نوشته‌ام

خوب نگاه کن

اتوبوسی که می‌خواستی می‌آید می‌ایستد

باز می‌کنم درهایش رو به پنجره‌ی تو

و این مرد‌ها

و این زن‌ها که به این‌سو و آن‌سو

و حالا با تو در این خیابان

کریشه کشیده‌ام روی هر سایه

و حالا با تو در این خانه حرف‌های رابطه جان می‌گیرند

بیا!

     بیا!

این من

        و این رگ‌های آبی من

بدوز!

       بدوز روزی که می‌خواستی.