سه شعر جدیدازآفاق شوهانی

سه شعر از آفاق شوهانی

شعر اول:

برگشتن از بی‌تو

امتدادی از همین برگشتن‌ها

شکلی که شکل دیگر همین‌ام

دور افتادن از دور دیدن

می‌توانستم برایت

همیشه همان باشم؟

بی‌همگان به سر به دست به پا می‌دوم

و بی‌تو مرا حبس می‌شود بیا... بیا...!

بیابانم آرزوست

بیابان بی‌تو برگشتن‌ها

برمی‌گردانم بودنم را که از دور بودنت باشد

بودنت تلخ که شکل ابتدا به آخر

همان بوسیدن دور افتادن لب

این را به جلال‌الدین محمد

بشنو از شوهانی‌ترین آفاق

بیابان دور، تاولِ بیابان بر لب

از همین ابتدا برگشتن از بی‌تو حکایت می‌کند

شعر دوم:

دنباله‌ی تو را

پرده‌ها کنارم می‌زنند

در شکل اشتباه من پرنده می‌خوابد

آویزان از پنجره‌یی که در مرورش بیگانه‌ام

و شکل خوشایند من اشتباه می‌شود آینده در چشم‌هایم پیش‌آمدی‌ست

پیش درآمدی است

آینده را برق می‌اندازم

ریخت و پاش دست و پاها

ولو روی عقرب

روی عقربه

پیش‌آمدی ولو ریخت و پاش

حلول آمدنت از ابریشمی که می‌بافتی

دنباله‌ی تو را می‌گیرم تا خیابانی سر راست

پرده‌های مرده

خوش برش‌ترین پیراهنم

 

 

شعر سوم:

قار قارِ سطر

 

چند قبر، قطع اتصال من با کلاغ‌ها

چند برق با قار قار قبرها

شایدِ من با منقار می‌خواند

شایدِ من با کلاغ‌ها قبری‌ست

شایدِ من با غروب

پا در قیر و قار کلاغ‌ها

باید... باید با قار می‌خوابد

قار قارِ سطرهایم را سیاه زده

قبرها را سیاه‌تر

با قار قارتان قبر مرا بچرخانید

در ابتدای شعر که روشن است

هر قبری با برق

من برق زده‌ام گورستان را شروع کرده‌ام شما خوشتان نیامد؟

قبرها را محو کنید

 

 

زمانی برای او

 

زمانی برای او

 

 

جدیدترین کتاب آفاق شوهانی

 

«زمانی برای او» عنوان مجموعه‌یی از داستان‌ها و داستانک‌های آفاق شوهانی – شاعر و داستان‌نویس معاصر – است که به تازگی در 111 صفحه، با شمارگان 1000 نسخه، به قیمت 10000 تومان و به همت نشر ادبی الف راهی بازار کتاب شده است. شوهانی در داستان‌های این مجموعه، تجربه‌های جدیدی را در حوزه‌ی داستان به کار برده و از جمله‌ی این تجربه‌ها می‌توانیم به تغییر راوی، جابه‌جایی شخصیت‌ها، تصرف در اجزای طرح و توطئه‌ی داستان و تقابل مضمونی – ساختاری زمان و مکان اشاره کنیم.

 

پیش از این از شوهانی، این کتاب‌ها را خوانده بودیم:

 

1. تنهاتر از آغاز (مجموعه‌ى شعر)، تهران: نشانه،1376

2. در این نُه در سیزده (مجموعه‌ى شعر)، تهران: نیم نگاه، 1380 

3. من در این شعر آفاق شوهانی تویی (مجموعه‌ى شعر)، شیراز: داستان‌سرا، 1382        

4. ویرگول‌ها به کنار! آمدنم آمده «تو» ببیند (مجموعه‌ى شعر)، شیراز: داستان‌سرا، 1388        

5. اصلن چرا ابدن (مجموعه‌ى شعر)، مشهد: بوتیمار، 1392

6. سایه در باغستان (مجموعه‌ى داستان)، تهران: نصیرا، 1393

7. قاف را به نام من درشت بنویس (گزیده‌ی شعر)، اندیمشک: اریترین، 1394

 

نخستین داستان این مجموعه را با عنوان «زمانی برای او» به اتفاق می‌خوانیم:

 

نه! به هیچ وجه، بی هیچ پیش‌زمینه‌یی روبه‌رویم نشست و گفت: فکر می‌کنی بعدازظهر باشد؟

رختخواب‌ام را جمع کردم، چند مشت بر بالش‌ام کوبیدم.

گفتم: از این بازی‌های مسخره خوش‌ام نمی‌آید

و بالش را محکم به طرف‌اش پرتاب کردم. بالش در فضا چرخی خورد و افتاد وسط اتاق، اما این چرخش، چرخشی عادی نبود. وضعیت گردباد در بیابان را داشت. انگار او و بالش در یک لحظه با هم چرخی خوردند و فروافتادند.

روی سنگی نشستم چشم دوختم به دوردست و فکر کردم: چه‌گونه این‌همه تپه‌های خاکی را پشت سر گذاشته‌ام؟ بر خاک دست کشیدم. یک مشت خاک را از لای انگشتان‌ام عبور دادم، دستی بر شانه‌ام سنگینی کرد؛ او بود.

نشست و گفت: به گمان‌ات ظهر است یا بعدازظهر؟

به آسمان نگاه کردم همه چیز نشان از ظهر داشت.

گفتم: خاک داغه، دست بزن!

دست بردم به سمت خاک. دست‌هایم می‌لرزید. می‌خواستم لرزش دستان‌ام را پنهان کنم. روی خاک مستطیلی کشیدم.

گفتم: عادته ترکش نکرده‌م از بچگی همیشه کارم همین بوده یک بار از خاک پشته‌یی مستطیلی ساختم بعد از مادرم پرسیدم: می‌شود از خاک خانه‌یی ساخت؟ مادرم خندید و گفت: چرا از خاک؟

دستتو بگیر! ببین چه‌قدر داغه

چادرش را روی صورت‌اش کشید و گفت: پیش چشم مردم باید آبروداری کنیم.

خاک را که دیگر روی قبر ریخته بود با دست جمع کردم. دست‌هایم را تکاندم. قبر را دور زدم. خم شدم و یک شاخه گل از روی قبر برداشتم. به طرف درِ اصلیِ امام‌زاده حسن رفتم. صحن را پشت سر گذاشتم. دختربچه‌یی زار زار گریه می‌کرد. شاخه گل را به او دادم. پرسید: بعداز ظهر است؟ از ظهر گذشته؟

انعکاس صدایم جانکاه بود. آیینه را به طرف دیوار برگرداندم و از اتاق بیرون رفتم.

 

 

 

گزیده‌ی شعر آفاق شوهانی

 

گزیده‌ی شعر آفاق شوهانی

 

 

قاف را به نام من درشت بنویس

 

 

 

 

 

«قاف را به نام من درشت بنویس» عنوان تازه‌ترین کتاب آفاق شوهانی – شاعر و داستان‌نویس معاصر – است که به تازگی در 131 صفحه، با شمارگان 1000 نسخه، به قیمت 10000 تومان و به همت نشر اریترین در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است. این کتاب گزیده‌یی از پنج مجموعه‌ی شعر آفاق شوهانی است که بین سال‌های 1376 تا 1392 منتشر شده بودند:

1. تنهاتر از آغاز، تهران: نشانه،1376

2. در این نُه در سیزده، تهران: نیم نگاه، 1380 

3. من در این شعر آفاق شوهانی تویی، شیراز: داستان‌سرا، 1382        

4. ویرگول‌ها به کنار! آمدنم آمده «تو» ببیند، شیراز: داستان‌سرا، 1388        

5. اصلن چرا ابدن، مشهد: بوتیمار، 1392

آفاق شوهانی در مقدمه‌یی که بر این کتاب نوشته است چنین اشاره می‌کند: «شعرهایی را از مجموعه‌های پیشین خودم برگزیده‌ام که بتوانند به لحاظ ساختار، القای مفاهیم، تصویرپردازی و سایر اجزای شعر، هم‌آهنگی بیش‌تری داشته باشند و البته شعرهای دیگری هم بود که می‌توانستم برگزینم، برای مثال در مجموعه‌ی شعر «من در این شعر آفاق شوهانی تویی» منظومه‌یی با همین عنوان در آغاز کتاب به چاپ رسیده است که از نظر گرایش‌های شعریِ من، نوعی فراروی و فاصله‌گیری به حساب می‌آید، اما آن شعر را به لحاظ همان نکته‌یی که گفتم در این مجموعه نیاوردم که به هم‌آهنگیِ این گزیده لطمه‌یی نزند. انتخاب چنین شعرهایی که در این گزیده آمده‌اند، به معنای این نیست که این شعرها را بیش‌تر می‌پسندم یا این شعرها از بقیه فراترند، بل‌که هم‌نشینیِ این شعرها به معنای آن است که این‌ها در عین آن‌که می‌توانند هم‌آهنگیِ این گزیده را پیش ببرند، روند سرایش و سیر تحول کارهای مرا نیز نشان می‌دهند.»

علاوه بر پنج مجموعه‌ی شعر که پیش از این از آفاق شوهانی منتشر شده بود، از دیگر آثارش می‌توانیم به مجموعه‌ی داستان او با عنوان «سایه در باغستان» اشاره کنیم که در سال 1393 به همت انتشارات نصیرا چاپ و منتشر شد.

شعری را از تازه‌ترین کتاب او به اتفاق می‌خوانیم:

 

رفتم اردیبهشت پارسال‌ام را بردارم

دهان‌دره‌ی ببری بود که گربه می‌زد

وقتی حرف‌های تو را به یکی از حرف‌های تو گفتم

چیزی که گم شد از پارسال بود

اجازه بدهید یکی از زاویه‌های روز را همین‌جا باز کنم

از تو هرگز ما نمی‌خواهند

فصل را برمی‌گردانند

و تو نمی‌دانی به برگ‌ها پاییز بگویی

یا یکی از روزهای اول اسفند

از پله پلهْ کاج گذشتیم

زاویه‌ی حرف‌ها پارکی در پونک شد

با گربه‌های چاق و چله

روی پله‌ها راه می‌روم

از اردیبهشتِ پارسال‌ام

گربه‌های دم‌بریده و لاغرِ نازی‌آباد سرک می‌کشند به لحظه‌های کم‌خونِ پایانِ سال.

مصاحبه‌ی هنر آنلاین با آفاق شوهانی

 

http://www.honaronline.ir/Pages/News-64214.aspx

 

کسی که واقعا درد شعر دارد هرگز تسکین پیدا نمی‌کند / آفاق شوهانی در گفت و گو با هنرآنلاین

آفاق شوهانی می‌گوید: فضای مجازی با وجود تاثیر بسیار خوبش بر زندگی ما، شتاب زدگی و تا حدودی سردرگمی را به ارمغان آورده است. مثلا بعضی شاعران سراغ شعر بیناژانر رفته‌اند، خالق اثر هنری خاصی نشده‌اند و شعرشان را هم گم کرده‌اند و این حاصل دقت در فضای غول آسای مجازی است بی آنکه توجه داشته باشند که یافته‌های هنرمندان غربی پیشینه‌ای چند ساله دارد...

۱۳۹۴ دوشنبه ۲ آذر ساعت 08:19

سرویس فرهنگ و ادبیات هنرآنلاین:آفاق شوهانی متولد 1346در ایلام است. از این شاعر تا به امروز مجموعه‌ شعرهایی از جمله "تنهاتر از آغاز"، "در این نه در سیزده" و "من در این شعر آفاق شوهانی تویی" منتشر شده است. در این گفت و گو بیش از همه شوهانی در باب وضعیت امروز شعر معاصر سخن گفت. او به ما گفت:" من بعد از انقلاب ادبی دهه هفتاد به شعر ایران خوشبین بوده و هستم. شاعران جوانی را می‌شناسم که به خوبی داده‌های دهه هفتاد را درونی کرده‌ و با فضای روزمره و دغدغه‌های زندگی‌شان یافته‌های زبان "شعر حرکت" را آمیخته‌اند. حتما می‌پرسی مثلا چه کسانی؟ بی هیچ اما و اگری و خلاف آمد پیشینیانی که از آوردن نام شاعران تاثیر گذار و حداقل ذکر نام خود من سرباز زدند خیلی سریع چند شاعر را نام می‌برم: فرهاد کریمی، ستاره انصاری، روزبه سوهانی و هادی ترابی ..."

مشروح گفت و گوی ما چنین است...

خانم شوهانی به عنوان سوال اول بفرمایید وضعیت شعر امروز ایران را پویا ارزیابی می‌کنید یا ایستا؟ برای توضیح بیشتر می‌گویم که این اظهار نظر شما می‌تواند فارغ از نگاه ایجابی یا سلبی به کیفیت شعر امروز باشد... آنچه اهمیت دارد این است که شما فکر می‌کنید جنب و جوش در شعر امروز ایران نسبت به قبل کمتر شده است یا نه؟

قضاوت قطعی راجع به اینکه شعر امروز ایران پویا یا ایستا است چندان درست به نظر نمی‌رسد. شاید ما امروز بهتر بتوانیم راجع به ده چهل تا هشتاد نظر بدهیم و درباره شعر هشتاد و سال‌های ابتدایی نود نیازمند گذر زمان بیشتری هستیم اما می‌توان به سوال از این منظر نگاه انداخت و پرسید که آیا به شعر امروز خوشبینم یا نه؟

من بعد از انقلاب ادبی دهه هفتاد به شعر ایران خوشبین بوده و هستم. شاعران جوانی را می‌شناسم که به خوبی داده‌های دهه هفتاد را درونی کرده‌ و با فضای روزمره و دغدغه‌های زندگی‌شان یافته‌های زبان "شعر حرکت" را آمیخته‌اند. حتما می‌پرسی مثلا چه کسانی؟ بی هیچ اما و اگری و خلاف آمد پیشینیانی که از آوردن نام شاعران تاثیر گذار و حداقل ذکر نام خود من سرباز زدند خیلی سریع چند شاعر را نام می‌برم: فرهاد کریمی، ستاره انصاری، روزبه سوهانی و هادی ترابی و باز هم اگر لازم باشد طی گفت‌وگوی دیگری تک تک شاعران فعال و پویای امروز را نام می‌برم.

اما درباره جنب و جوش شعر امروز ایران باید بگویم که این جنب و جوش مانند دهه چهل و دهه هفتاد ایران نیست.در آن دو دهه مطبوعات و محافل ادبی فعال و جریان ساز بودند. در دهه هفتاد فرهنگسراها در تهران، شب شعرها و جلسات ادبی و جلسات نقد و گفت‌وگو برگزار می‌کردند اما هم اکنون در تهران ما چند مجله ادبی حرفه‌ای داریم؟ در ماه چند جلسه نقد شعر یا شب شعر داریم؟ شاعران نوپای ما به آرا و افکار شاعران پیشکسوت و معاصرشان دسترسی ندارند و با وجود فضای مجازی و اینترنت ناگهان شاعر جوانی، ترانه سرا می‌شود یا به رشته‌های دیگر هنر مانند نقاشی و خطاطی رو می‌آورد.

فضای مجازی با وجود تاثیر بسیار خوبش بر زندگی ما، شتاب زدگی و تا حدودی سردرگمی را به ارمغان آورده است. مثلا بعضی شاعران سراغ شعر بیناژانر رفته‌اند، خالق اثر هنری خاصی نشده‌اند و شعرشان را هم گم کرده‌اند و این حاصل دقت در فضای غول آسای مجازی است بی آنکه توجه داشته باشند که یافته‌های هنرمندان غربی پیشینه‌ای چند ساله دارد. این که چند خط بکشیم و بعد چند کلمه‌ بی ربط در کنارش بنویسیم. راه هنری و حرفه‌ای اش را شل سیلور استاین رفته است. هنرمند ما باید ببیند چه چیز تازه‌ای می‌تواند به آن اضافه کند. آیا واقعا می‌تواند؟ و البته منظورم در تمام زمینه‌های هنری است.

به نظر شما چه رویدادها و چه رفتارهایی از جانب اصحاب جامعه شعری امروز ایران می‌تواند به رونق فضای شعری ما کمک کند؟

فکر کنم ضمن صحبت‌هام تا حدودی به این موضوع اشاره کردم و البته در ادامه باید بگویم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و سازمان فرهنگی-هنری شهرداری تهران در این زمینه می‌توانند سهیم باشند. شما اگر به روزنامه‌ها، مجله‌ها و ماه‌نامه‌ها نگاهی بیندازید، صفحه اختصاصی شعر نداریم یا جلسات شعر خوانی و نقد شعر در فرهنگسراها برگزار نمی‌شود. به نظر می‌رسد اصحاب جامعه شعری اگر هم توجهی به شعر نشان می‌دهند صرفا شعر کلاسیک و قالب‌های کهن شعر فارسی است شعر بعد از نیما دیده نمی‌شود و برای شعر سپید که اصلا بهایی قائل نیستند. ادیبان انجمن نشینی هم هر ازگاهی بخواهند به شعر سپید تفقدی نمایند خوب و بد را یک کاسه می‌کنند و می‌فرمایند این نثرهای ادبی سخیف چیست؟

در حوزه شعر سپید هم کسانی هستند که بر ساختار و زیبایی شناسی شعر سپید احاطه دارند اما شرح آن شعر چون نتیجه‌اش برجسته نمودن شاعر آن است از موقعیت اقتصادی و منافع مادی‌شان می‌ترسند و بسیار ساده از کنار آن شعر و شاعر می‌گذرند. این روزها که مجموعه شعرهای دهه هشتاد را می‌خوانم ردپای مجموعه شعرهای "راه‌های در راه" و "در این نه در سیزده" را به خوبی می‌بینم اما تکنیک‌های این دو کتاب توسط منتقدین جدی ما فاش نشده و ناشران شاعر و دست به قلم ما آن‌ها را تجدید چاپ نکرده‌اند اکثر ناشران فقط و فقز به خاطر سودآوری مجموعه شعرهای سطحی را چاپ و یا حتی تجدید چاپ می‌کنند.

 بعضی بر این گمان‌اند که غالب شعرهای منتشر شده در این روز و روزگار صلاحیت انتشار ندارند... یعنی شاید به لحاظ کمی انتشار شعر وضعیت مناسبی داشته باشد اما به لحاظ کیفی وضعیت، وضعیت غم انگیزی است... شما هم همین تز را دارید؟ لطفا توضیح دهید...

پیشینه این معضل برمی‌گردد به دهه هشتاد و باب شدن متون ساده انگارانه "به جای ساده نویسی" پیشکسوتانی که از عدم مخاطب انبوه رنج می‌بردند متن‌های ادبی ساده‌ای به اسم شعر ساده رواج دادند. آن سال‌ها وضعیت امروز را حدس می‌زدم. بله متاسفانه انبوهی از مجموعه شعرهایی منتشر شده است که فاقد خلاقیت‌اند اما چرا ناشران و حتی ناشران شاعر ما از آن‌ها استقبال کرده‌اند؟ برای آنکه وضعیت اقتصادی نشر متزلزل است و ناشر ناگزیر است برای آنکه توازن اقتصادی‌اش را حفظ کند چند میلیون از شاعر مبتدی بگیرد و مجموعه نثرهای ضعیف او را به اسم شعر معاصر از شماره یک تا الی ماشاءالله چاپ کند... و این فقط در حوزه شعر نیست. در حوزه نقد، ادبیات داستانی، علوم سیاسی شاهد رکود کیفی هستیم به خصوص در زمینه نقد ادبی با توجه به ترجمه منابع کتاب‌های اروپایی و آمریکایی شاهد انتشار ترجمه‌های مبهم پر از تعقید لفظی و معنایی هستیم و جالب‌تر اینکه عده‌ای می‌خوانند و در جمع ارباب فضل و هنر با همان زبان مغلوط پز روشنفکری می‌گیرند و سخنرانی می‌کنند یا نظریه و نقد راجع به شعر می‎نویسند و به کسانی که به زبان سلیس فارسی خودشان شعری را در جمع نقد می‌کنند انگ بی سوادی و به روز نبودن می‌زنند.

سوال من این است که ما که مکتب‌های ادبی غرب را طبق روال طبیعی آن طی نکرده‌ایم چه ایرادی دارد مثلا آثاری در زمینه ساختارگرایی در شعر سپید داشته باشیم و به سراغ تجربه‌هایی در زمینه نشانه شناسی و پدیدار شناسی برویم.

 خانم شوهانی نکته دیگری که در حوزه نشر شعر خودنمایی می‌کند و نمی‌توانیم از آن چشم بپوشیم این است که اکثر شاعران ما – خوب و بد یا گمنام و شهیر- برای چاپ شعر مشکل دارند... پر بیراه هم نیست اگر بگوییم نود درصد شاعران ما جز تک و توک شاعران بنام معاصران با هزینه خودشان شعرشان را چاپ می‌کنند...

این موضوع باز به وضعیت نشر و بحران مالی ناشران برمی‌گردد. و البته باید بگویم کتاب شعری که نمی‌تواند در فضای فکری جامعه ما نشو و نمو کند و مثل هر کتاب خوبی فاش شدن رموزش به دست آیندگان است به طور طبیعی به مشکل چاپ برمی‌خورد.

از طرفی کلاهمان را هم قاضی کنیم؛ ناشر نمی‌تواند با وجود بحران مالی‌اش برای این دست آثار سرمایه‌گذاری کند. این دست آثار باید توسط رسانه‌ها و مطبوعات شناسایی و معرفی شوند تا متقاضی داشته باشند و آنگاه عرضه کنندگان پا به میدان بگذارند.

 به نظر شما تعداد شاعرانی که امروز رفته رفته از شعر عقب می‌نشینند و به امور دیگر می‌پردازند، زیاد است؟ اگر چنین است شما فکر می‌کنید چرا؟

هر پدیده‌ای روند طبیعی‌اش را طی می‌کند. کسی که واقعا درد شعر دارد هرگز تسکین پیدا نمی‌کند. آن که بر این در می‌زند اما صدایی نمی‌شنود باید برگردد. این در اگر به روی کسی باز شد بسته نمی‌شود گستره‌های تو در تویش تن "او" می‌شود.

 

تخمین زده بود

 

تخمین زده بود

 

به نقل از مجله‌ی تخصصی شعر «عصر جدید»

 

http://asrejadid.info/%D8%A2%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C

 

تخمین زده بود

 

آفاق شوهانی

 

تخمین زده بود:

زندگیِ تک سلولی‌ام

به جمعیت گرگ‌ها آغشته است

و رد یک روزم را گرفته بود

موهوم را مباهات نمی‌گویم و

فخر به احوال ناصرالدین شاه حواله می‌کنم

و هر چه فخری و فقدان تخمین می‌زنی

تمام شدن زن را در من اما

از من صدای تک سلولی‌ها

و صدای مساحت‌هاشان زلزله‌یی‌ست

در مسیر زیر دریایی‌ها اگر ظهور کنم

زمینه برای زنانی که رنگ فحش‌شان

فاحشه بلغور می‌کنند

کاش می‌توانستم شکل بدهم

آدم را از حوا یاخته‌یی بسازم

که سطح سردرگمی‌اش

معاشقه‌ی سگ‌هاست

زنان ایدزی،

زنان رخت‌شوی

زنان آبستنِ برق پله‌ها و رویاها کمی بالاتر

من یک روز را بو می‌کشم

که تقاطع ولی‌عصر آدامس می‌فروختی

کسی لحن‌ات را نمی‌خرید

- لحنی که هم‌خوابه‌ی سرب و سیگار -

به گمان‌ام هرگز رختخواب ندیده بود

من صراحت این روزها را

تقسیم می‌کنم بین ماهی‌ها و

حبس می‌کنم سرفه‌ها را در تک سلولی‌ام برای همیشه

نقد مجموعه‌ی شعر اصلن چرا ابدن سروده‌ی آفاق شوهانی

 

نقد مجموعه‌ی شعر اصلن چرا ابدن

 

سروده‌ی آفاق شوهانی

 

نعمت مرادی

 به نقل از روزنامه‌ی آرمان و به نشانی زیر

http://armandaily.ir/?News_Id=86224

آفاق شوهانی شاعر این مجموعه، شاعری است که می‌کوشد به اعماق ذهن انسان رسوخ کند و جریان و دریافت‌های درونی را بازگو کند. این شاعر ، شاعری نیست که شعر واقع گرا عرضه کند و همه چیز را با همان نظم و ترتیب واقع گرایی ارائه دهد. این مجموعه شعر شیوه‌ای از نقض و نادیده گرفتن معیار‌های قراردادی واقع‌گرایی است، شیوه‌ای است برای یافتن روش‌های جدید در زبان و فرارکردن از رئالیسم یکنواخت بیرونی و امکانات نامنسجم زبان که به صورت کاملاً آزادنه‌تری در بندبند شعر‌های این مجموعه اتفاق می‌افتد، خانم شوهانی با استفاده از تلفیق کردن زبان معیار و گفتار دست به ریسک بزرگی زده است که در بعضی از شعر‌ها دچار ضعف و در بخشی از شعر‌ها دچار قوت می‌شود. این تلفیق کردن به‌وسیله تکنیک یا روشی مثل جریان سیال ذهن در این شعرها در بستر زبان اتفاق خوبی را رقم می‌زند. شیوه‌ای از روایت نامنسجم که به موجب آن شاعر به عمق جریان ذهنی خود، که از...........آگاه، نیمه‌آگاه، خاطرات و احساسات و تداعی تصادفی، نشات‌گرفته است بیان می‌شود. این روایت‌های نامنسجم در شعر‌های خانم شوهانی به‌وسیله یک نخ نامریی که بین بند‌ها قرار می‌گیرد به هم متصل می‌شوند، تا به یک کلیت معنایی برسند. یکی دیگر از این عواملی که در شعر خانم شوهانی مشهود است بحث زمان و نگرش تازه نسبت به مساله زمان است. خانم شوهانی از آن دسته شاعرانی نیست که بخواهد مسئله زمان را با نظم و ترتیب خاص به مخاطب ارائه دهد. بلکه می‌خواهد جریان خاص و دائمی در ذهن مخاطب به‌وجود بیاید. که وقایع یا اتفاقات شعری در گذشته، حال و آینده کاملاً درهم بیامیزد. این دو علت در شعر‌های خانم شوهانی شاید باعث عدم ارتباط میان شاعر و مخاطب و حتی پیچیدگی و معماگونه بودن و تا حدودی توجه نکردن به عنصر سوژه و تکیه کردن به گرانیگاه مرکزی می‌تواند باشد که باز این اتفاقات در شعر خانم شوهانی می‌تواند به‌صورت کاملاً نسبی بیفتد. شاعر بیشتر با نشان دادن تاثیر ذهنی خود از واقعیت تاکید دارد. او می‌کوشد تا به‌وسیله زبان و جریان سیال ذهن و شکست‌های زمانی رنگ‌ها – حالت‌ها و مکان‌های ذهنی و عینی را طوری خلق کند که مخاطب شعر را امروز بداند این ساخت‌های تازه و متنوع، ساخته ذهن شاعری است که می‌خواهد نو آوری و با جریان‌های عصر خود حرکت کند او شاعری است که کلمه – ترکیب – تکنیک را می‌شناسد و شاید هم برای آیندگان می‌نویسد –رفتم اردیبهشت پارسال را بردارم / دهان دره ببری بود که گربه می‌زد/وقتی که حرف‌های تو را به یکی از حرف‌های تو گفتم /چیزی که گم شد از پارسال بود / اجازه دهید یکی از زاویه‌های روز را همین جا باز کنم /از تو هرگز ما نمی‌خواهند . 2- ناگفته نماند حضور ذهن و درونگری در شعر خانم شوهانی امری تصادفی نیست، بلکه تلاشی بوده است که از سوی شاعر پی‌ریزی شده است. او کوشیده است تا روایت‌های نامنسجم ذهنی را بر شاعران همه عصر خود آشکار سازد. او به‌وسیله شکستن نحوی کلمات، جانشینی و همنشینی، در ساختار کلی شعر سعی بر این دارد تا مخاطب را به فکر وا دارد و شعر را به‌صورت لایه‌لایه ارائه دهد مخاطب بخاطر اینکه دوباره چیزی از شعر بفهمد مجبور می‌شود به خود شعر برگردد و خوانشی دوباره  و سه باره داشته باشد. شعر‌های این مجموعه قائم به ذات خودشان هستند. مخاطب برای درک و فهم بهتر شعر‌ها دیگر نمی‌تواند دست به دامن ارجاعات بیرونی شود و مجبور می‌شود. خوانشی دوباره از شعر‌ها داشته باشد. این اتفاقات در شعر شوهانی باعث شده، شوهانی را شاعری متفاوت‌نویس ببینیم که امضا و هویت خاص خود را داشته باشد. این شعر‌ها طوری در بستر زبان اتفاق می‌افتند که شاعر تجارب ذهنی خود را که در هزار تو‌های ناخودآگاه ذهنش دفن شده‌اند. توسط تجربه‌های زیستی و ذهنی بیرون ریخته است. تا با کنار هم قرار دادن تکه‌های پراکنده ذهن، به لذت کشف هم برای خود و هم برای مخاطب نائل گردد. این مخاطب یا خواننده با توجه به پیشینه ذهنی خود انتظاراتی را از شعر جست‌وجو می‌کند و به واسطه ادراکات و دانسته‌های قبلی خود، چیزی مشابه آنچه را که قبلاً درک کرده است در ذهن خود تداعی می‌کند، پس انگیزه‌اش این ادراکات قبلی در شعر یا هر اثر هنری و ادبی، خاطرات را در ذهن خواننده زنده می‌کند و به‌تدریج که عمل قرائت خواننده در شعر پیش می‌رود ، خواننده یا مخاطب در صدد حدس وقایع بعدی یا نتایج نهایی برمی‌آید، چراکه انتظار دارد شعر قرائت شده فعلی مطابق با واقعیت‌هایی باشد که او آنها را قبلا تجربه کرده است. ولی این اتفاق دیگر، در شعر‌های شوهانی شاید اتفاقی نباشد که برای مخاطب تجربه شده باشد و شوهانی دیگر

سایه در باغستان

 

سایه در باغستان

 

معرفی مجموعه‌ی داستان «سایه در باغستان» از آفاق شوهانی

به نقل از سایت آوانگاردها

http://avangardha.com/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A2%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%8C/

این مجموعه به تازگی به همت نشر نصیرا روانه‌ی بازار کتاب شده است

 

سایه در باغستان

آفاق شوهانی

انتشارات نصیرا

 

چاپ: اول (۱۳۹۳)

تیراژ: ۱۲۰۰

تعداد صفحه:۸۵

 

 

عناوین داستان‌ها:

«تا تک تکه مشکی»، «شمامه خال خال»، «سفر در اعماق»، «سایه در باغستان»، «مرد کنجکاو»، «بابا جلی»،«سه، دو، یک»، «و اما کشتی ما»،«فرشته‌ای که من باشم» و «گنجشگک اشی مشی»

 

————

تا «تک تکه مشگی»

با مارگریت پاموک اورهان دوراس

 

اپیزود ۱

 

تو فقط شنیده‌ای ایلام، همین، یک کلمه، اما من پیچ و خم‌هایش را می‌شناسم، این را هم بگویم اگر از کوه دلِ خوشی نداری همین جا برگرد. من به تنهایی می‌روم تا نوک قله، قرار است توی غار بخوابیم، برای شام بورانیِ توله(۲) می‌پزیم. چپ چپ نگاهم نکن. توله گیاهی است خوردنی مثل اسفناج. مارگریت دوراس که خورد گفت حرف ندارد. تازه ناهار قورمه‌ی دُنبَلان(۳) به خوردش دادم. باز هم چرا اینجوری نگاهم می‌کنی پاموک!؟ دُنبَلان درست مثلِ قارچ است. بعد از شام همه‌اش فکر می‌کردم همین الان است مارگریت دل‌پیچه بگیرد و سفر زهر مارمان بشود. بجنب!

داریم به تِک تِکه مشگی نزدیک می‌شویم. جالب‌تر این‌که مارگریت دوراس شال گردن‌اش را باز کرد، کوتوله‌های شال گردن‌اش را تکاند ته دره و گفت: آمریکایی‌های بی‌بخار! بین‌شان چند رئیس جمهور بود انگلیسی‌الاصل. شال گردن‌اش را پر از توله کرد. گفتم: چه‌کار می‌کنی؟ گفت: برای ناهار فردا توله می‌چینم. گفتم: آخه زیره به کرمان می‌بری؟ این‌جا وجب به وجب توله روییده. خندید و شال گردن‌اش را باز کرد، چند پیازِ سفید و درشت روی شال گردن‌اش قِل خوردند، با خودم گفتم این زن یا الفبای سِحر می‌داند یا اهل کرامات است و هم‌مسلک صوفیان ما.

دم دمای سحر از خواب پا شدم رفتم یک بغل تَرِگ(۴) چیدم، گفتم این زن اگر تَرِگوِ(۵) ما را بخورد چه بلایی می‌شود! با گَوَن(۶) آتشی درست کردم، تَرِگ‌ها را خُرد کردم، یادم افتاد برای پختن ظرفی ندارم. اطراف را دید زدم. جمجمه‌ی یکی از همان کوتوله‌ها را دیدم. با خودم گفتم: بهتر از این نمی‌شود. برای پوشاندن سوراخ سمبه‌های جمجمه هم فکری می‌کنم ولی راستی برای پختن این غذا به روغن احتیاج دارم خیلی فکر کردم، آخر پیدا کردن روغن آن هم نزدیکی‌های قله‌ی کوه دیگر از آن حرف‌ها بود اما در آخرین لحظه‌ای که واژه‌ی محال مثل خوره به جان‌ام افتاده بود چشم‌ام به دمبه‌ی مارگریت افتاد. گفتم: پهه! چقدر احمقم روغن مفت و مجانی این‌جا خوابیده. از کوله‌ام چاقو را برداشتم پاورچین پاورچین رفتم نزدیک‌اش.

مارگریت بد جوری خوروپُف می‌کرد، لابلای خوروپف‌اش کلمه‌ی بسیار زشتی در هوا منتشر می‌شد خنده‌ام گرفته بود فکرش را بکن چه بد بیاری بود اورهان پاموک! کجایی!؟ با توام، کجا رفتی!؟

اورهان! هان هان هان …

 

اپیزود ۲

من نمی‌گویم چطور ولی خوب نگاه کن شاید تو هم دیدی. تمام این محدوده‌ی پارک کودک(۷) قبرستان بوده. نیمه شب آدم جرأت نمی‌کرده از این‌جا رد بشود پدرم دیده، پدرِ پدرم هم دیده. پدر پدرِ پدرم هم دیده، هر کسی هم که می‌دیده تب و لرز می‌گرفته، پدر بزرگم می‌رفته عیادتشان، سر روی زانوی پدر بزرگم می‌گذاشتند و زار زار گریه می‌کردند، یکی گفته: حاجی قسم به سرِ هر چه مقدس است با چشم‌های خودم دیدمش، ذلیل بشوم اگر دروغ بگویم قیافه‌اش عینهو عمو رحمان اما دو پای دراز داشت، خدا مگر می‌شود پای آدم اینقدر دراز باشد و موهایش از شاخه‌ها درهم و برهم و ژولیده‌تر.

پدر بزرگم دستی به سرش کشیده و گفته است: برادرِ من! مگر نگفتم نصف شب از کنار قبرستان رد نشو خُب! خود کرده را تدبیر نیست. بعد به مادرش گفته است برایش شوربا بپزد و بگذارد درست و حسابی بخوابد تا هرچه دیده از سرش بپرد.

مردم اسم‌شان را گذاشته بودند جُووانِزما(۸) Jovanezma نیمی آدم و نیمی جن بودند. اگر کسی می‌ایستاده و نگاهشان می‌کرده است چهره‌شان به شکلی منفور مبدل می‌شده، آن شخص پا به فرار می‌گذاشته و پشت سرش را هم دیگر نگاه نمی‌کرده است.

پدرم می‌گفت: «یک شب تابستان توی بهار خواب خوابیده بودیم. نصف شب با صدای در خانه از خواب پریدیم، پدرم رفت در را باز کرد ناگهان دیدیم عبود عرب با آن هارت و هورت و جبروتش لختِ لخت پرید وسط حیاط‌‌‌مان فقط شورتِ مامان دوزی به تن داشت. پدرم ملافه‌ای به طرف‌اش پرت کرد، عبود ملافه را گرفت و دور تا دور خودش پیچید.

پدرم گفت: خانه‌ام ویران بشود عبود خان! چه بلایی به سرت آمده، کی لخت‌ات کرده!؟

عبود عرب درمانده و زاری کنان گفت: جووانزماها جووانزانزماها حاجی! حاجی! ببین چه به سرم آوردن!؟

و دو دستی بر سرش زد. پدرم دست‌اش را گرفت، او را به مهمان‌خانه برد. یک دست لباس به او داد و گفت: «بپوش عبود خان اتفاقیه که افتاده این همه ناله و زاری نداره. فردا با هم می‌ریم قبرستان شاید لباس‌هات به جایی گیر کرده» عبود عرب از جا در رفت و گفت: «حاجی یعنی می‌گی دیوانه شدم. به سر هر چه عزیز قسم جووانزماها لختم کردن. گفتم همین الانه کاری به سرم بیارن در رفتم.»

به هزار بدبختی آن شب گذشت. فردا صبح علی الطلوع راه افتادیم به طرف قبرستان. هنوز به وسط قبرستان نرسیده بودیم که دشداشه‌ی(۹) عبود را آویزان بر درختی دیدیم. کمی آن‌طرف‌تر بر شاخه‌ی نازکی عگال و چفیه(۱۰) و عبای عبود آویزان بود، از گوشه‌ی چشم به پدرم نگاه کردم. گفت: «بفرما آقا! نگفتم از کنار این درخت‌ها رد شده گوشه‌ی لباس‌اش گیر کرده به شاخه‌ها؟ باور کن دیشب که با آن حال دیدمش گفتم: بسم الله شاید این جووانزماست.»

سرم را که برگرداندم مردم را دیدم، دسته دسته به دیدن لباس‌های عبود عرب می‌آمدند. صفدر قصاب پدرم را که دید گفت: «حاجی خبر بدی شنیدم، همسایه‌مان می‌گفت عود عرب خلع لباس شده. تف به این روزگار دیگر چه مانده به سرمان بیاد. چهارتا جووانزما به جانمان افتاده نمی‌دانیم چه کار بکنیم.»

چی شده مارگریت دوراس! جووانزما که ندیدی ها! چی!؟ دستشویی!؟ این طرف و آن طرف را نگاه نکن. مطمئن باش وسط قبرستان خبری از دستشویی نیست. هیچ چاره‌ای نداریم. شال گردن‌ات را باز کن. از دهه‌ی بیست برویم دهه‌ی هشتاد. سرویس بهداشتی پارک کودک روبه‌راه است، زود باش که راه دیگری نداریم.

هشتمین شماره‌ی فصل‌نامه‌ی ادبی درگاه







هشتمین شماره‌ی فصل‌نامه‌ی ادبی درگاه به نقد و تحلیل چهار مجموعه‌ی شعر از من اختصاص دارد. این مجموعه‌ها عبارتند از:

1.تنهاتر از آغاز (مجموعه‌ى شعر)، تهران: نشانه،1376

2.در این نُه در سیزده (مجموعه‌ى شعر)، تهران: نیم نگاه، 1380 

3.من در این شعر آفاق شوهانی تویی (مجموعه‌ى شعر)، شيراز: داستان‌سرا، 1382        

4.ویرگول‌ها به کنار! آمدنم آمده «تو» ببیند (مجموعه‌ى شعر)، شيراز: داستان‌سرا، 1388        

در این ویژه‌نامه، آثار و گفتاری از این عزیزان را می‌توانیم بخوانیم:

علی‌رضا بهنام/ ابوالفضل پاشا/ لادن جمالی/ پرویز حسینی/ بهزاد خواجات/ منصور خورشیدی/ سریا داودی حموله/ بهاره‌ی رضایی/ میترا سرانی اصل/ علی‌رضا عباسی/ پژمان قانون/ مهرنوش قربانعلی/ فرهاد کریمی/ ثریا کهریزی/ احسان مهدیان/ سعید نصاریوسفی

یکی از این مقاله‌ها را – به قلم بهزاد خواجات – در ادامه می‌خوانیم:

 

آفاقی در آفاق

 

نگاهی به چهار مجموعه‌ی شعر از آفاق شوهانی

 

بهزاد خواجات

 

شعر دهه‌ی هفتاد را بی‌شک می‌توان از مناظر گوناگون مورد نقد و دید قرار داد؛ جریانی که پس از تورم‌های معنایی در شعر دهه‌های چهل و پنجاه و نیز تراکم تصویری شعر دهه‌ی شصت، برآیند یک تحول چندسویه در حیات اجتماعی ما بود و از این سر تلقی‌های ادبی و شعری هم‌ چنان به چالش کشیده شد که ضرورت جریان و بلکه جریان‌هایی نوین، سرشت و سرنوشت این دهه را شکل داد و شاعرانی بسیار در این ضرورت قاطع ، نقش‌هایی خطیر برعهده گرفتند. شعر دهه ی هفتاد «شعر مؤلفه» بود و می‌آمد تا با خود، به توضیح خود بنشیند (درست مثل شعر نیما) و این فرق داشت با مانیفست گرایی «زبان ورزان»ی که می‌خواستند از بیانیه به شعر برسند و تفاوت «طبیعی» بودن و «تصنعی» بودن در همین کارکرد ژنتیکی قابل شرح است.

در خیل شاعران هفتاد، بانوان شاعر، هم از کمیت و هم از کیفیت شاعرانه‌ای چنان برخوردارند که بی نام آنان، شعر این دهه بخش اعظمی از تجربه‌های گران‌سنگ خود را جا می‌گذارد و به گمانم یکی از بررسی‌های به تأخیر افتاده، کاوش در آثار این دسته از شاعران هفتاد است، گر چه تاکنون کوشش‌هایی هم در این خصوص به انجام رسیده اما مسئله، چنان ابعادی دارد (هنری، اجتماعی، اقتصادی و...) که می‌توان مبسوط‌‌تر از این به آن پرداخت.

از میان شاعرانی که گفتم و مشخصاً به شعر هفتاد مربوط می‌شوند، آفاق شوهانی در کنار دو سه تن دیگر، نمایه‌ای از وضعیت شعر زن در این دهه هستند که با بررسی اوج و فرود کارشان می‌توان از اتفاقات شعری و تئوریک، پرده برداشت و سیر خلاقه‌ی جریان سالم شعر هفتاد را به توضیح نشست با درج این نکته که انگشت گذاردن بر یک یا چند شاعر، نفی دیگران نیست بلکه برجسته سازی عناصری است که در شعر چند شاعر، بیش از دیگران به «جریان خوانی» ما کمک می‌کند.

اولین مجموعه‌ی آفاق شوهانی (تنهاتر از آغاز – 1376) در اواسط دهه‌ی هفتاد منتشر می‌شود و با نگاهی به این دفتر، به خوبی می‌توان تأثیرات مکتب «نئوایماژیسم» دهه‌ی شصت را در آن دید ؛ یعنی شعری که تصویرگرایی و نوعی سمبولیسم را از شعر رمانتیک، و نوع نگاه و جاهایی زبان آرام خود را از فروغ  به ارث برده و در پی کلان گویی و کلان بینی نیست منتها طبیعی است که تمام این میراث، با حیاتی تازه و حتا «شسته رُفته‌تر» در این شعرها حضور یابد و شاعر، به قدر مسافتی که با آن دهه‌ها دارد ، شعر خود را به‌روزتر و میزان‌تر با زمانه بخواهد:

به دنبال سایه‌ات کوپه کوپه دویدم / ناگهان ساک زمین خورد / من ماندم و / ریل‌ها رفتند (ص 13)

در این مجموعه ، جایی برای هنجارگریزی زبانی دیده نمی‌شود و چون شعر در پی معنایابی‌ها و معناسازی‌های شگرف نیست، زبانِ آرام و رام موجود، احساس بسندگی دارد و ما را به اتفاقات زبانی خاصی سوق نمی‌دهد. این انتخاب، شعرها را در یک «مدل لحنی» متکرر حبس می‌کند و ریتم شعر را از تنوع و تکثر بی بهره می سازد. «مدل لحنی» البته فرق دارد با لحن شاعر در زندگی شخصی. در زندگی روزمره، شاعر به ظرفیت‌های تازه‌ای از لحن دست می‌یابد اما در شعر، چون هر خلاقیت زبانی، در عین نوآوری، عرصه‌ی خطر هم هست، ممکن است شاعر به ظرفیت‌هایی آزموده اکتفا کند و نیازی به گسترش آن نبیند. روایت و استفاده از زبانی روایی در این دفتر برآیند همین موقعیت است، خاصه این که عنصر نوستالوژی را هم به عنوان یک دغدغه‌ی مهم و راهبردی در این اشعار شناسایی کنیم. جز این اگر باشد، فقدان انسان (جز شاعر و تنهایی او) از سرِ چه سودایی است؟

 با این همه دو ویژگی در این مجموعه قابل انگشت‌گذاری است:

اول؛ نوعی ابهام و «مِه سپاری» در اشعار؛ که گاه اشعار را قابل تأویل‌های چندگانه می‌کند.

دوم؛ طبیعی بودن حرکت ذهنی و زبانی شاعر؛ که نمی‌خواهد ادای چیزی را که نیست دربیاورد.

مجموعه‌ی دوم آفاق شوهانی (در این نُه در سیزده – 1380) را – اما –  باید در حلقه‌ی زنجیره‌ای قلمداد کرد که او را به پختگی مستمر و وضعیت‌های جدید زبانی ، فکری و بیانی سوق می‌دهد. در این دفتر، به عینه می‌توان دید که زبان آرام و رام و نسبتا «رسانه‌ای»ِ دفتر قبلی، جای خود را به زبانی مسئله‌ساز می‌دهد، چه، رسالت زبان شاعرانه جز مسئله‌سازی برای زبان مسلط چیزی نیست و شاعر در حقیقت با اتخاذ زبانی تجربه‌ورز، فرهنگ پیش از خود را در فردیتی گرانبار، به چالشی دموکراتیک می‌کشد:

اولندش روز خاکسپاری شاملو عکس می گیری؟ / این یعنی آماده باشید! / دومندش پوستر را برعکس در جیب چپانده بود فلاح / و می‌خواست راه بیاید با پاشا (ص 12و13)

و در همین مسیر، طبعاً زبان جدید، ساخت‌های تازه و متنوع به شعر فرامی‌خواند، چه، زبان جدید یعنی شناسایی ظرفیت‌های نو به نوِ جهانِ موجود در متن :

این جا قرارمان بود / [ زن با مرد همین گفت ] / هنوز تا فردا راه داریم / [ مرد چیزی به صدای دریا نیفزود ] / و باز هم دریا بود (ص 20)

و این ظرفیت‌های نو به نو، اگر نگوییم برآیند نوعی کشف و شهود و رفتار پرسشگرانه از هستی است، می‌تواند عاملی برای آن باشد:

نیمکت‌ها را اگر بردارید / خط فاصله‌ها می‌ریزد / جمله‌ها کنار هم می‌نشیند / دیگر نه تو منتظر می‌مانی نه او  (ص29)

در کنار این موارد، شعرهای شوهانی در این دفتر امپرسیونیستی‌تر شده و برش‌هایی از زندگی شهری و تمام عناصر آن را در فضایی دَوَرانی به تدوینی هوشمندانه می‌سپارد، یعنی چیزی که در شعرهای پیشین او بیش‌تر معطوف طبیعت بود و ابژه‌هایی از آن دست:

پسر / نان خشکه رو پشت در گذاشت / در را که بست نان خشکه دیگر نبود / همین امروز (ص 32)

و نکته‌ی آخری که از آن نباید گذشت، تزاحم و حتا ترکیب سنت و نو در حرکت ذهنی شاعر ماست که به نوعی می‌تواند موقعیتی فرامدرن تلقی شود (یا بخوانیم پست ‌مدرنیستی) و این نشان می‌دهد که شاعر پابه‌پای جریان‌های زنده‌ی عصر خود راه می‌آید و البته به جای آن که در این ایده‌ها حل شود، مدبرانه به فرهنگ خودی‌شان می‌کشد:

دوباره زنگ بزن / - صدای یکدست سم‌شان نمی گذارد بشنوم  (ص 47)

سومین دفتر شوهانی با نام «من در این شعر آفاق شوهانی تویی» در سال 1382 به چاپ می‌رسد. شاعر در این دفتر هم به بسط تجارب خود به ویژه تجارب زبانی دست می‌زند و موفق می‌شود تا لحنی منفرد برای شعرش تدارک ببیند و چند صدایی بودن پاره‌ای از اشعار این مجموعه ناظر بر تلاشی است که او اندک اندک به انجام رسانده تا در این زبانکاری‌های جسورانه به عرصه‌های نو پا بگذارد:

من نمی‌دانست به کدام راه برود / همسفر موج‌ها بود: / «عزیزان شنونده! امیدوارم از سرودی که براتون پخش می کنیم خوشتون بیاد ... (ص 8)

و تنوع حضور ابژه‌ها مبین این است که شاعر با تمام رخدادها و مسائل پیرامون خود سخت درگیر است و می‌خواهد که وقایع جهان و اجتماع خودش را با چشمی خصوصی ببیند و آن‌ها را بازتعریف کند:

آمدم که بگویم گلشیری / اما مؤلف او همیشه سُر و مُر و گنده بود / پیچیدم به پای دوراس گاو / ماااای ماااای مرگ مؤلف با وولف/  پاندول تاب برمی دارد (ص 33)

شوهانی به گمان من در این دفتر به جایگاه اصلی خود می‌رسد و مؤفق می‌شود که از منظری زنانه، موقعیت خود را در جامعه‌ی سنتی – مدرن ما بازبیابد و با تدوین هدفمند روزمرگی‌ها ، به جهانی مجازی دست یابد که بدیلی است برای جهان خودرای:

دیدی که لئوناردو تا خواست کریستینا را ببوسد / اسب سرگینش را ریخت / حالا تو به این صحنه‌ی فیلم می خندی: / [ هاهاها !  بهترین صحنه‌ی فیلم همین بود ] (ص 50)

البته نباید ناگفته گذارد که بعضی از پاره‌های این دفتر خالی از تصنع نیست ، شاید به این دلیل که گاه شتاب شاعر برای افشای جهانی که بدان دست یافته عجولانه بوده و اجازه نداده که زبان و عاطفه ی خود با این جهان جدید توازن بگیرد.

و آخرین دفتر شوهانی (ویرگول‌ها به کنار! آمدنم آمده «تو» ببیند – 1388) در روند مجموعه‌ی قبلی‌اش رو به جلو و رو به تفردهای زبانی و بیانی پیش می‌رود و به نظر می‌رسد شاعر به خوبی توانسته بی آن‌که از فرهنگ خود و بومی بودنش دل بکند، سنت را در متنی امروزین به پرسش بگیرد:

تو کجا؟ این‌جا کجا؟ / آمده‌ام دوشنبه را زیر سرم بگذارم و بمیرم! / بلخِ تو کجا و بیهقِ تو کجا؟ / این حاصل من از ضرب زندگی بر روزمرگی است! (ص 6)

در این میان مطالبات زبانی شاعر هم رو به تزایدی منطقی دارد و نشان از آن که در روند استعلایی او، زبان در پی افشای ژرفایی فکری و حسی نسبت به هستی و انسان ایفای نقش می کند:

موهایم را جنِ شش ماهه زده‌ام / هی آمده و رفته و چیزی گم گم تر / جبرییل بشوم و آواز بخوانم چک چک / بر من ببارد تک‌تکه‌مشکی (ص 8)

من که با کنار تو ریسه رفتنم بود / نویز افتاده روی خنده‌ام / نگاه کن! / این قرن بعد / دیگر از رفتنم از پا افتاده (ص 12)

و تثبیت لحن به عنوان تمرکز موسیقایی شعر، سیالیت زبانی متن را چنان مؤکد می‌کند که کم‌تر شعری در این دفتر هست که از این زبدگی بر کنار باشد:

میم یعنی ممنوع / هویج‌ات هم که تلخ است / کلاه کج ! / بپا از سرت نیفتد / هی! / با توام     با تو / گیج و گنگ و منگ (شعر آدم برفی – ص 35)

و نکته‌ی آخر این که بسیار گفته‌اند که شعر مدرن و پست مدرن را با مسائل اجتماعی کاری نیست و همیشه آن‌چه خود را «شعر اجتماعی» یا «شعر متعهد» می‌نامیده از این سر، شعر زبان‌ورز را رانده و مانده به حساب آورده اما در بسیاری از شعرهای دهه‌ی هفتاد حضور مسائل اجتماعی بسیار پر رنگ و قابل اشاره است، منتها نه با مکانیسم‌های تا پیش از اینِ شعر اجتماعی بلکه بسیار درونی‌تر و تخمیرشده‌تر. در این دفتر هم شعرهایی از این دست کم نیست:

کنار گوسفندانم از نی‌لبک بودم / سنگ به دستانم دادند و گفتند انتفاضه / حالا این منم روبه‌روی سنگ / روبه‌روی شیطان که برنمی‌دارد از سرم دست (ص 59)

حرکت حرفه‌ای آفاق شوهانی بیانگر حرکت بسیاری از شاعران دهه‌ی هفتاد به خصوص شاعران زن این دهه است که با سیری طبیعی، خلاقانه و سالم بنا بر ضرورت‌ها، پوست می‌اندازد و جامه نو می‌کند. این سیر نه خود را مدیون تئوری‌ها و جوسازی‌های برون شعری می‌خواهد و نه از هیچ تئوری ابراز بی نیازی می‌کند . در پنجره‌ای که او نشسته، جهان پیچاپیچ، آدمی را به نُه توهایی هولناک فرا می‌خواند که از ترس و از شوق، توأمان بترسد؛ ترس از اژدهای حقیقت و شوق به اژدهای حقیقت، تا با کدام چشم او را ببینی.

 

 

 

 

سال نو مبارک

 

همنوا با مولانا سال خوبى را براى يكايك شما عزيزان آرزومندم:

 

در بهاران كى‌ شود سرسبز سنگ؟

خاك شو تا گل برويی رنگ رنگ!

 

سال‌ها تو سنگ بودى دلخراش

آزمون را يك زمانى خاك باش!

حادثه‌ای که در کلمه رخ می‌دهد

 

حادثه‌ای که در کلمه رخ می‌دهد

گفت‌وگو با آفاق شوهانی در باره‌ی شعر دهه‌ی نود

 

فرهاد کریمی

به نقل از روزنامه ی آرمان و به نشانی:

http://www.armandaily.ir/Default.aspx?NPN_Id=544&pageno=7

 

خانم شوهانی! اخیرن شما و آقای پاشا تعدادی از شعرهایتان را به نام شعر دهه‌ی نود منتشر کرده‌اید، قبل از آن‌که بخواهیم در باره‌ی مؤلفه‌های چنین شعری صحبت کنیم می‌خواهم بپرسم جامعه‌ی شعری ما تا چه حد به چنین شعرهایی استقبال کرده‌اند؟

اول از همه توضیح بدهم که نباید بگوییم: «تعدادی از شعرهای من و آقای پاشا»؛ بلکه باید بدانیم که هر کدام از ما از یکی دو سال پیش به طور جدی به چنین شیوه‌ای از سرایش روی آورده‌ایم و تاکنون مجموعه‌ای مستقل از این ژانر فراهم کرده‌ایم که به چاپ خواهیم رساند، پس بحث شعر دهه‌ی نود، بحثی گذرا و موقت نیست. من و آقای پاشا از چندین سال پیش با دقت در شیوه‌های سرایشی خودمان و گروهی از شاعران این دوره، تفاوت‌هایی کمّی و کیفی با شیوه‌های پیشین سرایش دریافتیم و بعدها – یعنی تقریبن از آغاز دهه‌ی نود – به مرور حس کردیم که رعایت این تفاوت‌ها در بین شعرهایمان فزونی گرفته است؛ به دلیل اینکه آغازگاه رعایت جدی این تفاوت‌ها از آغاز دهه‌ی نود بود، ما این شیوه‌ی سرایشی را به همین نام صدا کردیم و این شیوه نیز به صدای ما پاسخ داد، خب همه‌ی اینها مقدمه‌ای بود برای آنکه برسیم به توضیح رویکرد چنین شعری در جامعه؛ پس باید اضافه کنم که این شیوه‌ی سرایشی، شیوه‌ای عجیب و غریب یا به عبارتی تافته‌ی جدابافته‌ای نیست که جامعه‌ی شعری ما از آن رویگردان شود، بلکه در این نوع شعر، نسبت به شعر قبل از خودش، چند عنصر مهم شعری بنا به اقتضای دوره‌ای که ما در آن زندگی می‌کنیم از بسامد بالاتری برخوردار است از همین روی استقبال شاعران از این شیوه، تا اینجای کار بسیار خوب بوده است و بازخورد این شیوه در جامعه‌ی شعری رضایت بخش است اما یک واقعیت را نباید از یاد ببریم که ما شاعران آوانگارد برای پیشگیری از نسل‌کشی، کماکان وظیفه داریم در نقش مجرمی که محکوم به اعمال شاقه است پاسخ‌گو باشیم. هم‌نسل‌های من سه دهه است که صلیب خویش را بر دوش می‌کشند و هر چه پیش می‌رویم انگار کارمان دشوارتر می‌شود چرا که در کمال تعجب می‌بینیم این روزها حتا عده‌ای از همان هم‌نسل‌هایمان روی در هم می‌کشند و می‌پرسند: «یعنی چه؟ شعر دهه‌ی نود دیگر کدام است؟ هنوز که در ابتدای دهه‌ی نود هستیم!» و چه زود این بزرگان قوم فراموش کرده‌اند که شعر دهه‌ی هفتاد هم از ابتدای همان دهه مورد بحث و بررسی قرار گرفت و رویکرد خوبی هم در جامعه‌ی شعری داشت.

اتفاقن یکی از سؤالهای من در باره‌ی آغاز پیدایش این نوع شعر بود که شما به آن سؤال هم پاسخ دادید، خب اگر موافقید در باره‌ی مؤلفه‌های این نوع شعر توضیح بدهید.

به عنوان نخستین مؤلفه باید از زبان و کارکردهای متنوع‌اش نام ببرم چرا که همچنان معتقدم شعر در حوزه‌‌ی زبان نمود عینی می‌یابد و با توجه به کارکردهای زیبایی شناسی زبان، هر شعری ساختار و فرم خود را می‌آفریند پس شاعر این نوع شعر از یک طرف همچنان طبق سنت نیما به طبیعت زبان پایبند است و از طرف دیگر در این نوع شعر، زبان همچنان تصویرساز است و مادام نقش آفرینش در ساحتش رخ می‌دهد، یعنی تصویری آفریده می‌شود و از بطن آن، تصویر جدیدی شکل می‌گیرد. در این شعرها مخاطب گاه به وضعیت فرازبانی در می‌غلتد و در نتیجه خوانش شعر با کلمات پس و پیش‌اش به تعویق می‌افتد. شاید لازم باشد که مخاطب ابتدا یک بار تمامی شعر را مرور کند و در خوانش دوم به القای شعر بر مبنای تأویل‌ها توجه داشته باشد. این نکته‌ی مهم یکی از ویژگی‌های اصلی شعر دهه‌ی نود است که مرکزگریزی و فرافکنی معنایی و به تعویق انداختن برداشت‌های متعدد مؤلف را به همراه دارد. در واقع شعر دهه‌ی نود تظاهرات سوژه‌ها و موضوع‌های گوناگون است که هر کدام گاه کامل و در چندین سطر و گاهی در حد یک کلمه متولد می‌شوند چنان‌که حادثه در خود کلمه رخ می‌دهد به عنوان مثال ممکن است سطرهای متعدد شعری در دهه‌ی نود، اوضاع خاورمیانه و خاور دور را به تصویر بکشند و ناگهان کلمه‌ی «سونامی» – که به ظاهر ربطی با سطرهای پیشین‌اش ندارد – مخاطب را به کلمه‌ی «زلزله» برساند یا ممکن است در این نوع شعر با خلق اصواتی مواجه شویم که نتیجه‌ی درهم تنیدن واج‌هاست مانند «شنبل الله شنبروک» که طنز تلخی را نیز به همراه دارد. به عبارت دیگر شعر دهه‌ی نود برای رسیدن به لذت هنری، از امکانات مختلف زبانی استفاده می‌کند و نیز با بهره گیری از عنصر خیال معناهای جدیدی پیش روی خواننده می‌گذارد و با دخل و تصرف در دنیای واقعی، عناصر پیش رو را دگرگون می‌کند در نتیجه، مخاطب واقعیت جدید را می‌پذیرد، به تأویلش می‌پردازد و لذت هنری می‌برد به بیان دیگر باید بگویم در شعر دهه‌ی نود، استحاله در معنا رخ می‌دهد، معنای ملموس و متعارف کارکرد خود را از دست می‌دهد و در نتیجه معنایی با هویت جدید بازآفرینی می‌شود.

به علاوه اینکه شعر دهه‌ی نود زبان پریش است، شاعر این نوع شعر، رشته‌ی تفکر و استدلال را از دست داده است این شاعر درست مثل دنیایی که در آن زندگی می‌کند به لکنت افتاده است و می‌خواهد با شتاب فراوان به پیرامونش سر و وضعی بدهد اما اوضاع را بی ریخت می‌کند. قصد دارد با آرامش کامل، مویش را با قیچی مرتب کند اما دست لرزانش برش‌های بی ریختی می‌زند و آرایش‌اش را به طور کلی دگرگون می‌کند و یا حتا دژانره و شاید هم مختل می‌کند. در شعر دهه‌ی نود به خاطر همین زبان پریشی‌ها کمتر با سپیدخوانی از نوع متعارف آن مواجهیم و در عوض با کلمات و آواهای نامفهوم روبه‌روییم که مخاطب را ناگزیر به دریافت سپیدخوانی جدیدی می‌کند در واقع کلمات و آواهای نامفهوم نشانه‌هایی هستند برای بیان و رونمایی از معضل‌های اجتماعی- سیاسی در سطح جهانی که فراخواندن پیشینه‌های فرهنگی و حرکت‌های تاریخی ضد فرهنگ، منجر به پیدایش جهان دوقطبی امروز شده است. مخاطب در مواجهه با این نوع شعر، نشانه‌های ملموس را درمی‌یابد ذهنیت تاریخی را می‌گشاید و مسائل و مصائب پیش رویش را شناسایی می‌کند و به درک مطلب و مفهوم متن می‌رسد.

یعنی باید در تمام شعرهای دهه‌ی نود این ویژگی‌ها وجود داشته باشد؟

گاهی ممکن است یک شعر از چند ویژگی برخوردار باشد گاهی هم ممکن است یک شعر ویژگی جدیدی را –  جدا از این ویژگی‌ها –  در بطن خودش کشف و ارائه کند. فراموش نکنیم که این ویژگی‌ها از قبل برای شعر دهه‌ی نود نوشته نشده‌اند بلکه من در خوانش شعر‌های چند سال اخیر به این ویژگی‌ها رسیده‌ام. البته نباید این مطلب که «هر شعری می‌تواند برای خودش قاعده و قانون خاصی داشته باشد» ما را به اشتباه بیندازد. شعر دهه‌ی نود فراتر و آزادتر از این دسته بندی‌هاست و چون این شعر چنین خصلتی دارد حساب دو دوتا چهار تا از دستش درمی‌رود تابع هیچ خط مشی و پیش فرضی نیست سر از ناکجاآباد درمی‌آورد و چون قائم به ذات است از تکرار و تقلید فاصله می‌گیرد و به آنچه که در یک شعر دیگر آفریده و برجسته شده پشت پا می‌زند. در این شیوه‌ی سرایشی، دیگر شاعر از روی دست خودش نمی‌نویسد، به جای آنکه شاعر، نحو شعر و موقعیت شعری را بنویسد، این بار، شعر و موقعیت شعری است که نحو شاعر را می‌نویسد، شاعرانگی‌اش را خلق می‌کند و از شاعر و سبک او  پیشنهاد جدیدی به دنیای ادبیات می‌دهد و این مخاطب است که با فراست، به هزار توی شعر سفر می‌کند، بازی‌های زبانی و رمزهای آن را درمی‌یابد و به سهم خود به کشف و شهود می‌رسد

روند و افت و خیز شعر را در دهه‌های نود چگونه می‌بینید؟

اجازه بدهید برای رسیدن به جواب این سؤال، کمی به روند و افت و خیز شعر در دهه‌های قبل توجه کنیم و بعد به این موضوع بپردازیم. شاعران دهه‌ی هفتاد وقتی با سکوت منتقدان نسل‌های قبل مواجه شدند خودشان دست به قلم بردند و شعر خود و سایر شاعران هم‌دوره‌شان را مورد نقد و بررسی قرار دادند که نمود اصلی این گرایش را در دهه‌ی هفتاد و اوایل دهه‌ی هشتاد می‌بینیم. اما از اواسط دهه‌ی هشتاد تاکنون پروسه‌ی نقد، نمای مبرهنی از موقعیت شعر ایران را ارائه نداده است، مگر به شیوه‌ی گذرا و مقطعی. یک دلیل عمده‌ی این روند این است که دهه‌ی هشتاد حاصل جریان شعری مشخصی نبود. در این دهه نوشتاری نثرگونه باب شد که زیبایی شناسی شعری در آن جایگاهی ندارد، متن‌ها ذهنی و تهی از روایت‌های تاریخی و سازه‌های فرهنگ محور و شاعرانه بودند و در آنها سویه‌های طنز و تعارض اجتماعی بی رنگ بود و البته این گفته‌ی من حکم قطعی نیست و منظورم فقط شماری از آثار است و نه همه‌ی شعرهایی که در نیمه‌ی دوم دهه‌ی هشتاد سروده شده بودند، اگر به خاطر داشته باشید در آغاز این گفت‌وگو هم اشاره کردم که برخی از ویژگی‌های شعر دهه‌ی نود به شکل ضمنی و مستتر، از میان همان شعرهای اواخر شعر هشتاد سر برکرد اما بسامد این ویژگی‌ها چشمگیر نبود.

خب برگردیم به همان آثار نثرگونه...

بله چنین آثاری ماهیت شعر را از طیف‌های اجتماعی دور کرد و در نتیجه معیارهای زیبایی شناختی نشانه‌ها و کارکردهای زبان رنگ باختند، به عبارتی روشن‌تر عرصه‌ی بازگشت ادبی شکل گرفت و سطحی نویسی جریان غالب شد. یاد حرفی از نیما می‌افتم که گفته است: بعضی از شاعران از عجز، «بازگشت» می‌کنند؛ که در دهه‌ی هشتاد هم متأسفانه چنین حالتی رخ داد و عده‌ای از شاعران سطحی نویس از عجز «بازگشت» کردند. این نوع شبه شعر هرگز نتوانست نشانگر دهه‌ی خود باشد، در حالی که این حداقل امکانی بود که چنین متنی می‌توانست به خوبی به کار بگیرد، حوادث روز را به حادثه‌ی ادبی ارتقا بدهد و به انگیزه‌ی اصلی‌اش که جذب مخاطب بود دست یابد و اگر چه مخاطبانی هم دست و پا کرد اما آنها مخاطبانی وفادار نبودند، چنانکه اگر کسانی هم به این روند علاقه‌مند شدند به عنوان کالایی یک بار مصرف به آن نگاه کردند و بعد از خواندن، اثر را دور انداختند! البته این را نیز بگویم که مقوله‌ی مخاطب هم بسیار قابل تأمل است، خود من اگرچه چندان به کمّیت مخاطب فکر نمی‌کنم اما اثر ادبی‌ام را با خواننده به اشتراک می‌گذرام و به عنوان اولین خواننده، با دیدگاهی انتقادی متن‌ام را حلاجی و جراحی می‌کنم. به هر حال ما چه بخواهیم و چه نخواهیم شکل پایانی اثر را مخاطب رقم می‌زند البته تعریف زمان در نوع این مخاطب بر ما روشن نیست هر چند که گفته‌اند توفیق اثر در آن است که در زمان خود مخاطب داشته باشد اما قدر مسلم همیشه اینطور نبوده و نیست.

حالا برویم سراغ روند و افت و خیز شعر در دهه‌ی نود...

شعر دهه‌ی نود در صدد برجسته کردن رویدادهای اجتماعی- سیاسی است. خب اگر بخواهم در باره‌ی روند و افت و خیز شعر چنین شعری صحبت کنم باید بگویم که وضعیت منتقد در جهان پسامدرنیته وضعیت متزلزلی است چرا که جهان هم به مرگ مؤلف رسیده و هم منکر معانی تثبیت شده است.

یعنی شعر دهه‌ی نود پسامدرن محسوب می‌شود؟

طبق نظریه‌ی لیوتار هر شعری در دوره‎‌ی ما ماهیت پسامدرن را بازگو می‌کند و کارکردهای متفاوت زبانی‌اش آشکار می‌شود البته هرگز نباید سلیقه‌ی ایرانی را فراموش کنیم، چنانکه عده‌ای از شاعران با توجه صد در صد به معیارهای زندگی غیر ایرانی و در طمع جهانی شدن، نه مخاطب فارسی زبان داشتند و نه مخاطبی غیر از فارسی زبان! پس شاعر دهه‌ی نود با حفظ حس آمیزی و عاطفه و تخیل نقبی به سلیقه‌ی ایرانی می‌زند. صحبت از روند و افت و خیز شعر در دهه‌ی نود بود پس حالا جا دارد که بگویم: شاید به نظر برسد که پرداختن همزمان به مقوله‌ی معنا و مقوله‌ی کارکردهای زبانی ایجاد تضاد کند ما در دهه‌ی نود سعی کرده‌ایم با رفرنس‌‎ها و کلمات کلیدی، تضادها را مرتفع کنیم البته خواننده‌ای که حتا مختصری از پیشینه‌ی تاریخی ایران و جهان را نمی‌داند و قوه‌ی درک کلیدهای معنایی و ارجاعات به اشعار شاعران ایران و جهان را ندارد قدر مسلم مخاطب شعر دهه‌ی نود نیست؛ این خواننده باید حوزه‌ی مطالعه‌‎اش را از میان ادبیات کلاسیک انتخاب کند که البته بعید می‌دانم در آن حوزه هم نصیبی ببرد!

دور زدن ممنوع

 

 

دور زدن ممنوع

 

خوانش شعری از مجموعه‌ی زیر چاپ ابوالفضل پاشا

 

 به نقل از روزنامه ی آرمان به تاریخ ۱۶/۱۰/۹۲ و به این نشانی:

http://www.armandaily.ir/Default.aspx?NPN_Id=499&pageno=7

 

راننده‌ای که اشتباهی روی خط استوا/ ترمز کند/ چقدر باید از جریمه‌ها/ بنویسد/ که آموزگار سال سوم دانشکده/ مشتی از فارابی را/ حواله کله داروین کند/ که از کانت بگیر و بیا تا هیدگر مرا دیوانه ندانند؟/ من از چراغ‌های قرمز و/ از سوت‌های دور زدن ممنوع/ حالم وقتی به هم/ نمی‌خورد/ که در ظهر تابستان یکی چندتای دیگر/ توی ماشینم نشسته باشند و/ من از طلب آمرزش کنم که یا رحیم و یا قدوس!/ ولی بین خودمان بماند که راننده‌ها/ به میدان که می‌رسند/ قیافه‌هایشان به خیابان‌های/ یک‌طرفه/ بسیار شباهت ندارد که با کوچه‌هایی که/ بن‌بست ما را پر از مشق‌های خط خورده‌ای فرض کن/ که آموزگار به روزنامه می‌فرستد که لطفا چاپ نکنید/ من نمی‌دانم اگر قصیده‌ای/ در مدح بینیِ بزرگِ سقراط بگویم/ کدام موزاییک را از بین سبیل‌های یاسر عرفات/ به کله‌ام نکوبند بهتر که نیایی این‌جا!

اگر ارجاعات زبانی و ادامه آن را در میان مفاهیم متعارف دنبال کنیم به شعرهایی می‌رسیم که تا قبل از دهه نود با آنها مواجه شده بودیم و این شعرها – صرف‌نظر از توفیق یا عدم توفیق‌شان– شعرهایی هستند که در گستره کارکردهای شناخته شده امکان تبلور و بازنمایی دارند در حالی‌که در شعر دهه نود باید جست‌وجوهای خود را در زبان شعر در لایه‌هایی دنبال کنیم که به جای مفهوم گرایی – این شیوه نه چندان پیشرو – به دنبال مفهوم افزایی‌اند. برای مثال ابوالفضل پاشا در همین شعر، ادامه هر گزاره خبری را در گزاره‌ای یا در گزاره‌هایی دیگر – و کاملا جدا از پیش فرض‌ها یا پیش داوری‌ها – به ما پیشنهاد کرده است چنان‌که شخصیتی مثل راننده‌ای را از محیطی مثل خط استوا و از کنشی مثل ترمز کردن به محیطی مثل کلاسی در حوزه تحصیلات عالی و به کنشی مثل جریمه‌نویسی کشانده است. دقت کنیم که حتی در این محیط جدید با جابه‌جایی‌هایی مواجهیم. مثلا به جای استاد دانشگاه با آموزگار روبه‌رو می‌شویم و حتی در مصراع‌های بعدی باز هم موضوع پیچیده‌تر می‌شود. این گسترش که فراتر از محورهای مضمونی و فراتر از ابعاد تعریف شده پیش می‌رود ما را به ساختاری دعوت می‌کند که هر جزء آن با اجزای دیگر به شکل چند وجهی ارتباط برقرار می‌کند و از آنجا که چنین شعرهایی چند ساختاری‌اند، ما وقتی که در میانه شعر با ساختار جدیدی مواجه می‌شویم عنصری از ساختار قبلی- راننده- همچنان با ما طی طریق می‌کند اما کنش‌های او دیگر کنش‌های قبلی نیست و حتی فراروی‌های او از حوزه‌های مفهومی، چیزی متمایز از عناصر شناخته شده یا عناصر قابل شناساییِ موجود در مصراع‌های قبلی همین شعر است؛ به‌طوری‌که در برخی از مفهوم افزایی‌ها، نقش موتیف‌ها برجسته‌تر می‌شود و در برخی از این تعاملات با زبان گردانی مواجه می‌شویم، چنانکه پاشا می‌گوید: «من از طلب آمرزش کنم که یا رحیم و یا قدوس!» اصولا ما آنچه از قبل، از مجموعه قواعد در ذهن خود داریم در چنین شعرهایی به یک سو گذاشته می‌شوند چرا که ما در چنین شعرهایی به جای مصرف کردن قواعد شناخته شده، با قاعده افزایی روبه‌رو هستیم، به‌طوری‌که از ابتدای شعر، از یک طرف، مفهومی خاص، در گریز از خود، با مفاهیم دیگر به تعامل می‌پردازد و این مفاهیم بی‌آنکه برای همدیگرتزاحم آفرین باشند در پیشروی شعر نقش به سزایی دارند. از طرف دیگر وقتی این مفهوم افزایی به اوج می‌رسد پاشا از تمهیدات دیگری برای انتقال دریافته‌های خود سود می‌برد؛ به‌طوری‌که آنچنان در رویکردهای زبانی تصرف می‌کند که در عین گریزِ مفهوم از ذات خودش، با رشد و تعالی آن نیز مواجهیم. نفی‌گرایی پاشا در ادامه شعر به جای تاییدگرایی، نشان از آن دارد که در دوره بی‌نظمی جهانی، شاعر به دنبال آن نیست که به کارکردهای دم دستی توجه داشته باشد بلکه شاعر باید بیش از پیش ریسک کند و هر تجربه جدیدی را با شعر خودش آشتی دهد. یکی از این روش گزینی‌ها – که پاشا در این شعر به خوبی به آن توجه داشته است – همان نفی گرایی‌ست، به‌طوری‌که او به جای «شباهت داشتن» قیافه راننده‌ها به موتیف‌های دیگر – هر موتیفی که قابل تصور باشد – به «شباهت نداشتن» آن دقت کرده است: «راننده‌ها/ به میدان که می‌رسند/ قیافه‌هایشان به خیابان‌های یک‌طرفه/ بسیار شباهت ندارد» این شباهت نداشتن چیزی معادل خیابان‌های یک‌طرفه – موتیفی خارج از پیش فرض‌ها و در عین حال قابل پذیرش و قابل باور – قلمداد شده است. به عبارت دیگر پاشا در تشبیه عنصری به عنصر دیگر، همه پیش‌فرض‌ها را کنار گذاشته و به نشانه‌های جدیدتری دقت کرده است آن‌هم بی‌آنکه این نشانه‌ها قابل تقلید یا قابل تکثیر باشند، یعنی آنکه ما با دقت در این گزینش نمی‌توانیم آن را دستمایه قرار دهیم و چنین تشبیهی را در شعرهای دیگر هم به کار ببریم. مفهوم افزایی این شعر در همه جای آن مشهود است. ما بی‌آنکه بخواهیم خود را به زحمت بیندازیم از هر کجای این شعر که آغاز کنیم با چنین رویکرد مهمی مواجه خواهیم شد؛ یعنی لازم نیست انتهای دیداری شعر را انتهای ساختاری شعر بدانیم، به بیان بهتر در این شعر به دلیل چند ساختاری بودن آن، می‌توانیم تقدم و تأخر را خودمان انتخاب کنیم به‌طوری‌که تلمیح‌هایی که در سطرهای بعدی می‌بینیم نمودی از قاعده افزایی‌ها در این شعر هستند که در لایه‌های بافتاری شعر به توسع می‌رسند: در قسمتی از شعر، فارابی و داروین و در بخش دیگری کانت و هیدگر را داریم و این توازن در فراز دیگری از شعر به سقراط می‌رسد اما در آن متوقف نمی‌شود؛ یعنی این توازن، شیوه‌ای پازلی نیست که همه اجزای آن از یک قاعده پیروی کند بلکه در مجهول‌گزینی‌ها ممکن است به شخصیت دیگری مثل یاسر عرفات برسیم که این گزینش با طنز تلخی نیز همراه می‌شود و نتیجه آن ممانعت از ورود راوی یا شاعر به محیط است. در ضمن چنین ممانعتی – که واکنش احتمالی ذهن‌های عادت کرده به پیش فرض‌ها را به‌طور ضمنی به همراه دارد– راهی برای گریز از این دستاوردها نیست که این دستاوردها، خود، گریزند و گزیری نیز از آنها نیست.

 

اوج انطباق شعر و زندگي در دهه 90


 اوج انطباق شعر و زندگي در دهه 90

به نقل از روزنامه‌ی اعتماد ش 2817 ص 10 به تاریخ 12/8/92 و به این نشانی:

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2841072



شعر نو در ايران در 90 و چند سال گذشته، دوره به دوره تجربه هاي جديدي را پشت سر گذاشته و به دستاوردهاي تازه تري رسيده است. اما بايد دقت كنيم كه هيچ چيز تازه يي براي هميشه تازه نمي ماند و اگر چيزهاي تازه نتوانند در مسير زمان تازه تر و باز هم تازه تر شوند بي شك به مرگ خواهند رسيد و حداكثر به شرط آنكه در دوره خودشان خيلي قابل توجه بوده باشند در يادها خواهند ماند و يادگار خواهند شد، نه بيشتر!من مي خواهم به همين نكته مهم اشاره كنم كه دستاوردهاي اصيل شعر نو در ايران در طول 90 و چند سال گذشته هميشه رو به تكامل بوده اند. اما لازمه تحول همان است كه در سطرهاي پيشين به آن اشاره كردم يعني آنكه روح ما و فكر ما به نفع چيزهاي تازه تر، زيبايي شناختي قبلي را نفي كند. براي مثال يكي از دستاورهاي شعر ما در 90 و چند سال گذشته آن بود كه شعر را با زندگي منطبق كنيم. شايد اشاره به اين نكته براي كساني كه مخاطب جدي شعر امروز ما هستند كمي تا قسمتي ايجاد شبهه يا ايجاد سوال كند كه چنين گرايشي در شعر ما به قدري واضح است كه نياز به توضيح ندارد، اما به ياد داشته باشيم كه حكايت ما و بعضي از امكانات شعري ما همان حكايت ماهي و آب است كه ماهي به قدري به آب وابسته است و به قدري به راحتي از آن بهره مند مي شود كه از وجود آن بي خبر است!اگر از همين منظر، شعر امروز را با شعر قبل از مشروطه و به ويژه شعر دوره بازگشت مقايسه كنيم، مي بينيم كه در آن دوران پيشين قداست ظاهري كلمه تا حدي بود كه فقط كلمات اتو كشيده زندگي، يعني فقط بخش ويژه يي از هستي، اجازه ورود به شعر را داشتند در حالي كه بعدها، يعني از مشروطه به بعد و به ويژه از نيما به بعد، شعر آنچنان با زندگي منطبق شد كه هيچ كس نمي توانست مرزي ميان كلمات و مصاديق زندگي متصور شود و اينچنين بود كه شاعر به چنين امكاني دست يافت كه شعر را با زندگي يا به عبارت ديگر، زندگي را با شعر منطبق كند و به ذات شعر برسد يعني دستاوردي كه جامعه ما قرن ها از آن غافل بود. اما اين دستاورد در همه سال هاي دوره معاصر به يك ميزان وجود نداشته است چنان كه در دوره هايي شاعران به مضاميني توجه كرده اند كه منطبق با زندگي شان نبود. براي مثال شاعران دهه 50 آنچنان غرق در آمال و آرزوها بودند كه بديهي ترين مصاديق زندگي را از ياد بردند و خورشيد، شب، لاله و نمادهايي از اين دست را در شعرشان آوردند بي آنكه، به تعبير شاملو، بدانند كه خورشيدشان كجاست!بعد از دهه 50، جهان ما دچار بحران هايي شد كه با بحران دهه ها و سده هاي قبل، تفاوتي اساسي داشت يعني جنس بحران ها در دهه هاي اخير نياز به شناخت جديدتري داشت و تخريب در جهان لازمه زندگي عده يي شده بود. البته نبايد ناگفته بگذارم كه اين تخريب براي عده يي ناخوشايند جلوه مي كرد اما از ياد نبريم كه چنين تخريب هايي، اگر براي عده يي آب نداشت اما براي عده يي ديگر نان داشت!شاعر امروز به جاي معاني متعدد كلمات بايد به ذات كلمه توجه كند و در اين تخريب عالم گير كه تر و خشك را با هم سوزانده است، حواشي را از شعر خود دور كند. به عبارت بهتر شعر 90 كه شعري نوپديد است رويكردي جديدتر و بي واسطه به ذات زندگي دارد. براي مثال در يكي از شعرهاي دهه 90 ابوالفضل پاشا مي خوانيم: «اين شهر ما بسي بيشتر از اين آب هاي كثيف/ در گذرگاه هاي زيرزميني/ به پل هاي عابر مي فرستد/ براي زورگيران همين بس/ كه ما چك پول هاي برگشته را/ توماني هشت قران/ به مزايده گذاشته ايم/ كه شهرداري به هنگام بازيافت برگشتي ها/ شايد به مرداني جايزه مي دهد/ كه ميني بوس جعل مي كنند و به جاي اتوبوس فرومي شوند/ ببخشيد كه اين جا بايد مي گفتم: مي فروشند»مي بينيم كه دامنه تخريب، تخريبي كه در شوون زندگي امروز همه مردم جهان موجود است، در اين سطرها از نحو جمله ها فراتر رفته و به مضامين شعر رخنه كرده است. چنين عواملي را مي توان از جديدترين رويكرهاي شعر امروز ايران دانست كه بايد بيشتر به آن بينديشيم تا به طور كامل تري شعر را با زندگي و نيز زندگي را با شعر منطبق كنيم وگرنه دچار افتراق هايي خواهيم شد كه بعضي از شاعران دهه هاي قبل دچار آن شدند و شعرشان نتوانست انطباق كاملي با زندگي شان داشته باشد.

شعری دیگر از دهه‌ی نود

 

به نقل از سایت پیاده رو

http://www.piadero.ir/portal/index.php?do=post&id=776

از روی بعد

 

از روی بعد

ناگهان زمین افتاد بد جوری

گنجشکی که اتصال من گیجش کرده بود

ازانگشت‌هایم هزار ولت برق می‌زد

بر اعصاب کلافه‌ی عصرش

باور نداشت یک روز بهاری‌ست

هی گیج می‌زد اتوبان دور اندام بادکرده‌ی زن

آدامس اشی مشی می‌جوید بالن بالن

این هوا می‌کرد

آقا! آقایان!

سفر یک روزه به ماه

من تمام تماس‌های تله‌پاتی رادارهایم با دو شماره به رگ‌هایم وصل می‌شوید

سری به بزرگی یکی از بعدازظهرهای شما برنمی‌دارم

با تأسف گفت:

زنک‌‌ها و مردک‌ها برای که به صدا درمی‌آید؟

سرآستین تکاندم و برقع انداختم

کناره‌ی تراس پخ بود برسایه لیس دیوار تن کشیدم

پنج نفر بودند

چگونه در روده‌ی من  کوکتل مولوی‌تُف می‌چیدند؟

می‌چیدند و بی‌شرمانه «زنده باد آفاق» می‌گفتند

انگشت‌هایم را به سمت‌شان نشانه رفتم

کلماتشان را به آتش کشیدم

و برگشتم دوباره ماه را ببینم

آویخته از انگشت اشی مشی معصوم و بی‌صدا انگشت می‌جوید

گفتم: ماهی که شما باشی بروم رفتنت را

 

 

یک شعر به سبک دهه ی نود

           

 

هفت روزمانده به یکی از جامانده هایم

از پس ام نمی آید جای ات بگذارم لای یکی ازروزها وبگویم این هم فست فود من بود

شکل ساده ی صبحانه ازمیزچهارنفره ی ما به هیچ روی از رونمی رفت

یکی ازنخ ها را کشیدم سرخ شد بوقلمونی که توجیه شام آخرما بود

خیلی ساده پس وپیش ها را کش می رفتیم ورق ها جا به جا می کردیم ولم می دادیم لب یکی ازروزهای خدا

شاید یکشنبه بود من پرچند حواری را رنگ می زد م می خواستم نذ رصا لح آبا د کنم تا گیج نخورم در جاده ی پیچاپیچش

یکی از جامانده هایم خواست یهودا را رنگ کند سنگ شد کنا رشاهزاده محمد

دیگرازبغداد گذ شته بودیم

بوی پیازداغ  خانه را  لو می داد

چپ وراست عکس مان گرفتند بردرودیوار  حالا سرهایمان بوی دلارگرفته است

اورشلیم از یادمان رفته است وازیادمان رفته است پسران خدا نخ های رومیزی شام آخرند با همه ی خون ها وشراب ها

جام ها وورق ها واین که هی کارمی کند خودکاروهی کرم دارد انگاروهی دارد می ریزد یکریزمی ریزد

تف                                                

چیزی از حوصله‌ات


چیزی از حوصله‌ات



چیزی از حوصله‌ات سر نرفته دیگر

شام امشب به جهنم

رفته صورتی که شیر ولرم صبحگاه بود

چشم‌ها را برداشتی و چهره‌ها را

حافظه‌ی لیوان‌ها مرا گم کرده‌اند

برداشتی از آن‌ها با توست

دیگر اندازه‌ی این روزهای تو نیستند

به جا آوردنت فیل از پا درآورده

تف افتاده توی جمله‌هایم

پارو بکش این برف‌ها

که از ولنجک تا افسریه

از بوی گند خرها سان می‌بینم

ساعتم را به شهرداری فروخته‌ام

سر پارک‌وی خواب می‌بیند

آمده‌ای و قرار پا پس کشیده از من و تو

خیس کرده «ر»اش

می‌لرزد از برف

به کنایه از کنارم گذشتم

این روزها کمتر صرف می‌شود

من‌هایی که بتواند حرف باشد


برای خواندن این شعر و شعر دیگری از من می‌توانید به سایت نورهان، شماره‌ی 19، فروردین 92 و یا به نشانی ذیل مراجعه کنید:

http://www.nowrahan.com/mores.aspx?s=23&mm=285&t=18&id=1

با بهار

 

با بهار

 

سال نو مبارک و همه ی لحظه هایتان بهاری. با شعری جدید به استقبال شما و به استقبال بهار آمده ام

با بهار از هوایت می‌گذرم

کنار روزها

کنار رودخانه‌ها

خواهر باد همین است

لابه‌لای فروردین سرک می‌کشد

برج‌هایت را می‌شمارد:

پسرم! اشک‌هایت را بردار

عقربی‌ست حوای آبستن تو!

می‌وزم اما کی کجا چگونه؟

ماهی کوچک رودخانه‌ها بگوید؟

برای مرگ بوی تعفن می‌دهم

(شنیدنش از حوصله‌ی شما شرم‌آور

آیا باد عاشق است

گربه‌ها را لیس می‌‍زند

بعداز ظهر ِ رفتن تو

گربه‌ها را دوست ندارم

و این‌که ساعت‌ها زیر باران رنگین‌کمان شوی

یک جای این کوچه تلخ است

و کلاغ‌ها بر برج‌ها بهار را قار قار می‌زنند

سایه‌ات را بردار و ببر مریم کوچک!

رودخانه این کودک را پس نمی‌دهد

فروردین یا اردیبهشت

با بادها گفته باشم!

 

یقه‌ی باز ِ این روزها

 

از همه‌ی عزیزانی که برایم پیام خصوصی گذاشته‌اند و من هیچ‌وقت به آن‌ها پاسخ نداده‌ام، عذرخواهی می‌کنم. بی‌تعارف بگویم: اعتقادی به پیام خصوصی ندارم و برای کسی پیام خصوصی نمی‌گذارم.

 

یقه‌ی باز ِ این روزها

 

 

یقه‌ی باز ِ این روزها گرفتن دارد

گم،

محو،

بی‌رنگ،

حرف‌هایت بین حرف‌هایم.

 

گفته بودم می‌خواهمت

اما می‌خواهمت از لیست پاسبان‌ها می‌پرسد

[؟؟؟]

نقل از کفش‌های ورنی‌ام

قولش را خیلی وقت‌ها فروخته‌ام

بین ما چند نفر ماجراست؟

[پس‌زمینه‌ی این حکایت یک فیلم اکشن است]

دوست را به دوست بُر می‌زنم

چیزی به دنبال من از مردن آمد

صف پاسبان‌ها به هم می‌ریزم

دوباره جمع می‌کنم

نه شاه، نه سرباز

بی‌بی، مردنم را بو می‌کشد

 

پای کفش‌هایم بر باد

راه می‌روم بر سطرها

چارچنگولی

حرف‌ها در هم می‌لولند

[کات! کات

فوری‌ترین عکس

 

 

فوری‌ترین عکس

 

این فوری‌ترین عکس... ببین!

کله‌ام در حوالی بهشت پرسه می‌زند

نه!

نه!

باور کنید این لکه‌ها خون خودکار است

[ زمینه‌ی متن: عنتر ِ آخرین سمفونی بر پرده‌ی سینما عاشق‌ترین مرد نعره‌ترین

می‌زند

من شبی از شب‌ها

پایان ناخوشی آبستن هر چه از این حادثه می‌چینید

سرکشی‌ترین بودم بر یا از درخت همسایه

نه!

فقط شما بر یک صفحه‌ی سفید کِل می‌زنید

داماد پرده‌ها کنار می‌زند

چند کله‌ام از لایه‌ی اوزون زده بیرون شمارشش با شما

مأیوس صحنه‌هام گیج گیج

[ بر زمینه خط می‌زند سیاه                     قرمز به سرخی می‌زند نعره‌ترین زن‌ها

آبستن شاخک‌های الکتریکی ]

اما مامای من کیست؟

کله‌ی من نیامده قورمه‌سبزی آماده‌ست بفرمایید

شرحه شرحه‌ترین ماجرا برای روز اول مهر به آبان بردم

فواره‌هایم خشک

لایه‌هایم تیفوسی

[ سینمای آزادی کج شده

زن همچنان قیقاج می‌رود

دوست داشتن‌های زمین

 

 

دوست داشتن‌های زمین

 

 

دوست داشتن‌های زمین را دور زده‌ام

صد بار از بالا رفتنم به خاطر توست

می‌غلتم به خاک ِ متن

دال‌ها نیش‌ام می‌زنند

دوباره می‌روم از رفتن بالا

برای عطش جاه‌طلبی‌ات مدلول می‌چینم

و برای زن‌بارگی‌ات

شیر اولین روز چهارده سالگی‌ام

شکلی از دال به دورم می‌پیچد

در اعماق درّه‌گی‌هایش

درمانده به تو فکر می‌کنم

به شاخه‌هایت دست می‌کشم

ببین چگونه مثل کرم می‌لولم

خواب را آب می‌ریزم

روزهایم نشسته بر باد

پاروزنان تا تو

دوباره می‌آیم از آمدن بالا

حرف‌ها را نمی‌شناسی

می‌رود را نمی‌بینی

دال‌ها را می‌کُشی، قرمز، سیاه

هر چه که بر سر راهت

من اما بارها گفته‌ام

مورچه را خط نزن

 

و گفته بودم

 

 

و گفته بودم

 

و گفته بودم تا دنيا دنياست

حالا از اين كه برگردم فلس‌هاش، فلس‌هاش

از ساحل دور دورتر

از آب سرك مى‌كشد ناگاه

آب مى‌كشم

سيب‌زمينى كه پوست مى‌كنم

باز پوست، باز پوست، باز پوست ِ ديگر

درمى‌روى از دستم مارمولك ِ احمق!؟

اين‌هم كلمه‌يى كه چندش‌ام مى‌شود از دنيا

با روزهاى من بودى!؟

سايه‌يى بر ديوار

بر بامى كوتاه مى‌گذشت

چندش‌ام مى‌شد

سيب‌زمينى‌يى چند حلقه تا به امروز

در دست‌هاى من

چه شباهت ِ كُشنده‌يى

رنگ چشم‌ها

و رفتار آرام آب

از ساحل ِ دور ِ نزديك شدن

روبه‌روى نگاهم بر پشت‌بام

مارمولك من

بيا به دست

بيا به دست‌هاى من

و من بودم كه گفته بودم

تا دنيا دنياست برزخ‌ام از مارمولك!

دوست من! خلال سيب‌زمينى طعم ِ امشب دارد

دست مى‌كشم بر پشت‌بام

غلت مى‌خورى در دست‌هايم

مارمولك ِ عزيز ِ من!

 

یادداشت

 

گويى از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود

بار بربست و به گَردش نرسيديم و برفت

چهل روز از كوچ پدرم حاج‌على‌جان شوهانى گذشت و بهارى از راه رسيد كه خبر از شكفتن و روييدن مى‌دهد. از همه‌ى عزيزانى كه در اين روزهاى غمبار و اندوهگين، اظهار همدردى كردند و در اين سوگ مرا تنها نگذاشتند، سپاسگزارم.

اكنون كه ديگر فصل رويش و شكوفايى‌ست، من اين بهار خجسته را به همگى شما عزيزان تبريك و شادباش مى‌گويم؛ اگر چه در اندرون من ِ‌ خسته‌دل كسى فرياد مى‌زند:

نشان داغ دل ماست لاله‌اى كه شكفت

به سوگوارى زلف تو اين بنفشه دميد

همگى شما تندرست و سرافراز باشيد و مرا مهمان شعرهاى بهارانه كنيد.

 

سوگی دیگر

 

اشاره: مادرم را پارسال از دست دادم. هنوز با این غم بزرگ خو نگرفته بودم که پدرم نیز در همین روزهای اخیر - یعنی در روز ۱۸ بهمن ۹۰ - به دیدار مادرم شتافت. این روزها آنچنانم که دستم به قلم نمی رود. همسرم ابوالفضل پاشا مرثیه یی در سوگ این پدر عزیز سروده است که من همان شعر را به نقل از وبلاگ او در اینجا می آورم.

 

پيرمرد، چشم ما بود

 

سروده ی ابوالفضل پاشا

 

                                               مرثيه‌يى براى كوچ غريبانه‌ى حاج‌على‌جان شوهانى

 

صدايى كه هيچ از ياد من نمى‌رود

مرا ديگر در اين خانه مهمان نخواهد كرد

و نام تو اين‌چنين كه پر از طنين،

با صدايى كه هيچ از من،

در خالى ِ اين خانه‌ها مرا نمى‌شناسد

 

در اين ايلام ِ بعد از تو

كجا مى‌روم تا صداى تو را من؟

و در تمامى ِ اين بعد از تو پر از سنگ

مى‌توانم مگر نام تو را كجا مى‌نويسم؟

 

درخت‌ها در اين طولانى‌تر از انتظار

نام تو را از خيابان سعدى

به نجوا تا خيابان‌هاى بعدى مى‌رسانند

و من هنوز دنبال همين صدا.

 

نام تو از سنگ‌ها بزرگ‌تر

حاج‌على‌جان!

كه باز هر چه مى‌روم كه فرياد مى‌زنم

صداى تو هيچ از ياد من نخواهد رفت

 

امروز چندمين؟

و همين مانده از ما همگى به هفت مى‌رسيم

من مى‌آيم

با نام تو دست مى‌دهم كه مى‌روم

تا چه‌گونه بعد از اين به ايلام سفر مى‌توان مگر؟

گرسنه‌ى كيش‌ترين ِ‌ گربه‌ها

 

به نقل از سایت ادبی یانوس

این شعر را در این نشانی هم می توانید بخوانید:

http://yanoos.net/blogs/view/post/?postid=1289&blog=sher

 

گرسنه‌ى كيش‌ترين ِ‌ گربه‌ها

من گرسنه‌ى كيش‌ترين ِ‌ گربه‌هام
از سطل‌هاى شهردارى، چند سطر؟
بدتركيب‌ترين جمله‌ى گفتن
صرف فعلى كه آدم ِ ‌روى زمين تو بودى
فحش‌ات نمى‌دهم
فحش از تو گذشته
رسيده به جايى از غلط گفتم
زمين كى خواست سگ ِ سر به راه نباشد؟
زبانت را گم كن
ولگرد فعل عزيزت
خداى من! طلايى كه به دنبالش جذام شدى
ته ِ سطل‌هاى آشغال خشكيده
نه! دوست من اين نان نيست
هرگز نبوده و نيستند
فعلى كه سر بزند و از نان شما باشد
نگرد!
سگ ِ جذامى از گربه‌ى اين روزها
نان را فروخته‌ام
و آب
رفته از زمين خدام

شعر جدید

 

 

ريسه

 

راست ريسه مى‌روم

و دو نقطه

يكى براى اسب بگذارم

بنشينم تا قله‌ى «مانشت» (*)

و هيچ از قله برف پوشيده‌اى تا حالا؟

تاول زده اسب تاختنم بى تو

كه تخت نشستم تمام

باختنم ببين!

دور از «تخت ِ خان» (*)

سال‌ها يكى يكى ‌بردار

منصور ريسه رفتنم بگويد تا كى تا كجا؟

خاطى سرزمين بودم خدا!

اسب برمى‌گردانم بى نقطه

راه كش مى‌آيد تا خدا

 

__________________________________

* كوهى در ايلام

 

روزی از دیدار

 

 

 در جایگاه مقدمه:

سلام به همه‌ى شما

روزهايى كه گذشت، سالروز فقدان مادرم را پشت سر گذاشتم، شركت در مراسم و گرفتارى‌هاى روحى، به من اجازه نداد كه بتوانم كامنت‌هاى پست قبلى را به طور كامل پاسخگو باشم. در اين مجال از همه‌ى شما عزيزانى كه كامنت‌هاى پر مهرتان بى پاسخ ماند عذرخواهى مى‌كنم و خواهشم از  شما اين است كه همين توضيح را در جايگاه عذرخواهى پذيرا باشيد. اميدوارم كه بتوانم در اين پست، همه‌ى قصورم را جبران كنم و به نحو شايسته‌اى پاسخگوى لطف بى پايان‌تان باشم

 

 

روزی از دیدار

 

 

روزی از دیدار را می‌خواستی!؟

یبا!

این خانه

این خیابان

این اتوبوسی که می‌آیی

حالا پنجره‌ها را باز کن

خیایان را که بعد از خانه نوشته‌ام

خوب نگاه کن

اتوبوسی که می‌خواستی می‌آید می‌ایستد

باز می‌کنم درهایش رو به پنجره‌ی تو

و این مرد‌ها

و این زن‌ها که به این‌سو و آن‌سو

و حالا با تو در این خیابان

کریشه کشیده‌ام روی هر سایه

و حالا با تو در این خانه حرف‌های رابطه جان می‌گیرند

بیا!

     بیا!

این من

        و این رگ‌های آبی من

بدوز!

       بدوز روزی که می‌خواستی.

 

کولی

 

 

کولی

 

آیا بر خطوط  فاصله راه گم کرده‌ای

یا گیج خطوط  دست منی

این خطای خون من است

و این خطاهای خون من است

راه می‌برد به خانه‌یی که می‌بینی بر دوشم بوده همیشه

دستم را راست بگیر

به ابراهیم مى‌رسی به ساره و چشمه

من صدای مقدس آبم

می‌گذرم از مویرگ خشک هاجر

و حالا دوباره چپ

خطوط دست مرا کج نگیر!

اسماعیل رنگ باخته و خدا رفته مرا بیاورد

مرا که به ابراهیم داده بود

گوسفند زبان‌بسته‌ی صحرا من بودم

ببین!

بر این خطوط خون من جاری‌ست

تورات شدم و با کلمه وزیدم

و از مریمِ من عیسای مرا ببین!

نور با ردّ سرانگشتانم به حرا رسید

از محراب سر که برآوردم

در میانم گرفتند

حرامیان و خون مرا حنا بستند بر ناخنِ توحشِ جنسی‌شان

 

کنار گوسفندانم از نی لبک بودم

سنگ به دستانم دادند و گفتند انتفاضه

حالا این منم روبه‌روی سنگ

روبه‌روی شیطان که برنمی‌دارد از سرم دست

مانده‌ام چگونه سنگ بر من بزنم

کولی!

تو بگو!

تو که گیج خطوط دست منی

این خطای خون من است!؟

بگو!

این دست‌های من مال تو

بگو!

من از این خط  می‌گذرم

                           کولی!؟ 

 

روزهايى كه گذشت، سالروز فقدان مادرم را پشت سر گذاشتم، شركت در مراسم و گرفتارى‌هاى روحى، به من اجازه نداد كه بتوانم كامنت‌هاى اين پست را به طور كامل پاسخگو باشم. در اين مجال از همه‌ى شما عزيزانى كه كامنت‌هاى پر مهرتان بى پاسخ ماند عذرخواهى مى‌كنم و خواهشم از  شما اين است كه همين توضيح را در جايگاه عذرخواهى پذيرا باشيد. اميدوارم كه بتوانم در پست بعدى، همه‌ى قصورم را جبران كنم و به نحو شايسته‌اى پاسخگوى لطف بى پايان‌تان باشم

   

 

خوانش شعرى از ابوالفضل پاشا

 

از مى‌روم‌هاى خود

 

(خوانش شعرى از ابوالفضل پاشا)

 



اين‌چنين خسته از مى‌روم‌هاى خود
رسيده‌ام
اسب‌هاى من تشنه

قهوه‌اى
در چينِ پرده كه از راه مى‌‌افتد
ديگرى سفيد

از بيرون
صداى پاى شيهه در آب
مى‌‌شكند
كسى ميانِ شنيده‌ام نيست

حالا اگر از پنجره‌ آيا عبور شوم
اسبِ من اين كه خسته رميده‌ست
مرا چگونه به آب مى‌‌زند؟
پشتِ همين‌ پرده‌ها هميشه پر از تور... تور *

انتظار‌هايى كه برآورده نمى‌‌شود يا رفتن‌هايى كه رسيدن در آن نيست، اساس اين شعر را تشكيل مى‌‌دهد. يعنى عناصر شعر به گونه‌اى در مقابل هم قرار گرفته‌اند كه خواننده، نه از مفهوم عجيب و غريب، و نه از تصوير‌هاى دور از ذهن بلكه از همين موضوع شگفت‌زده مى‌‌شود كه مثلن سيبى كه مى‌‌اندازى بر زمين نمى‌‌افتد و در هوا مى‌‌ماند، يعنى همين موجب شگفتى است كه كنش نتيجه نمى‌‌دهد و رفتن به مقصد نمى‌‌رسد.
اين شعر را مى‌‌توان از دو جنبه بررسى كرد:
الف) كنش،
ب‌) عناصر، كه خود عناصر نيز به دو بخش قابل تقسيم است:
1. عناصر موجود در زمان حال

2. عناصر موجود در متن روايت
حالا اين دو جنبه را بيشتر توضيح مى‌‌دهم.
كنش‌: 1. رسيدن راوى به نيمه‌ى راه: بند اول 2. شروع روايت: بند دوم 3. ادامه‌ى روايت: بند سوم 4. ادغام آن با واقعيت موجود: سه مصراع اول از بند چهارم 5. اعتراض‌ نهايى: مصراع آخر.
عناصر: اگر عناصر را با توجه به كنش شعر به دو بخش عناصر زمان حال و عناصر متن روايت تفكيك نكنيم نمى‌‌توان مشخص كرد كه آيا اين شعر اجراى يك روايت است يا آنكه اتفاق‌هايى در زمان حال مى‌‌افتد.
كنش شعر به همان شكل كه تقسيم كردم، خود، يك روايت بزرگ‌تر است يعني در اصل اين شعر دو راوى دارد: راوى اول كنش شعر را روايت مى‌كند و در دلِ اين روايت، يك روايت افسانه‌اى وجود دارد. به عبارت ديگر راوى اول در زمان حال و با توجه به عناصر موجود در آن، عناصر موجود در متن روايت افسانه‌اى را مطرح مى‌كند.

ادامه نوشته

خوانش شعرى از شمس لنگرودى


 

رؤياى پرنده شدن

 
(خوانش شعرى از شمس لنگرودى)



و سرانجام
پاييز مه‌آلود
در را باز مى‌‌كند
خاطرات پاييز
همه از آينده است:

برگ‌هاى درخشانى كه به رؤياى پرنده شدن به دهان ابد ريختند
پرندگان بى برگ و گياهى كه پاره‌ى قلب‌شان را به درختان بى‌ثمر آويختند...

خزان بى‌‌گذشته، بر پله‌ى برفى
دفتر خاطراتش را مى‌‌بندد
و دو برگ سوخته بر پلك سفيدش بال مى‌‌زند. *


اين شعر يك استعاره‌ى كلى‌ از مرگ است. نگاهى‌ چنين به مرگ، نگاهى‌ از جانب هستى‌ به نيستى‌، بر اهميت اين شعر مي‌افزايد. چرا كه اين شعر، نه گزارشى از مردگان، نه گزارشى از مردن كسى، بل‌كه گزارشى از مرگ در حالت كلى آن است، يعنى شاعر از چيزى كه نيست، چيزى كه نديده‌ايم، چيزى كه اگر ببينيم ديگر نمى‌‌توانيم سخن بگوييم، حرف زده است و اهميت اين شعر همين‌هاست...
اين شعر با توجه به استعاره‌‌يى كلى كه مى‌آفريند و با نگاهى كه از عمقِ زندگى حكايت دارد، به يك شعر قابل تأمل تبديل شده است. به عبارت ديگر، اين شعر، نه در جزييات بل‌كه در بافتار كلى‌‌اش مهم است. يعنى‌ آن‌كه شعر را اگر بخواهيم جزءجزء مورد بررسى قرار بدهيم گاهى زيبايى‌‌هاى آن تعريف شده است. براي مثال در بند اول، پاييز با توجه به شيوه‌ى جاندارپندارى، استعاره‌ى‌‌ يك انسان است كه در را باز مى‌‌كند، اما همان‌طور كه گفتم مى‌توان تصور كرد: رهايى‌ در را باز مى‌‌كند/ بهار در را باز مى‌‌كند/ بوى تو در را باز مى‌‌كند...
همه‌ى اين‌ها و چيز‌هاى ديگرى از اين دست، بر اساس همين فرمول ساخته شده‌اند كه چيزى يا پديده‌‌يى جاى انسانى مى‌‌نشيند و در را باز مى‌‌كند. پس اگر پاييز هم در را باز مى‌كند، شعر كار چندانى نكرده است، اما نكته‌ى‌ مهم در همان نكته بود كه اشاره كردم؛ پاييز در اين‌جا، نه استعاره‌ى انسان كه استعاره‌ى مرگ انسان يا به طور كلى استعاره‌ى مرگ است. كليد كشف اين موضوع در همان عبارت «و سرانجام» در آغاز شعر نهفته است كه از قرار و مدارى پنهان سخن مى‌‌گويد: و سرانجام/ پاييز مه‌آلود/ در را باز مى‌‌كند.

ادامه نوشته

باز هم این ساعت

 

باز هم این ساعت

 

باز هم این ساعت ِ نیامده رفته تا دیروقت

با تو که بگو چند می‌آید

کی؟

کجا؟

چگونه؟

با کلمه کلمه که می‌نوشند خون مرا

با پر که می‌کشم پرواز

با گیجی روز که می‌بردم باد

دَمْ رَمْ راهْ رها

می‌بردم تا

می‌بردم با تو که می‌کُشدم ناز که می‌کُشدم تا بیاید ساعت ِ رفته

 

آه از این نقطه که می‌برد آب که می‌برد رو

که می‌برد خیسِ خیس مرا

آه از این نقطه که شلیک می‌شد اگر رو به تو

اگر رو به من

من و آن‌گاه من بی‌نقطه

                             بی‌حرف

                                        تمام.

 

 

سال نو و روز جهانى شعر مبارک

 

ز كوى يار مى‌آيد نسيم باد نوروزى

از اين باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى

 

سال نو و روز جهانى شعر

 بر همه‌ى شما اهل قلم مبارك باد

امكان دارد كه من تا چهاردهم فروردين مجال پاسخگويى به كامنت‌هاى مهرآميز شما را نداشته باشم؛ پس من ضمن عذرخواهى از اين تأخير احتمالى ، پاسخگويى و تشكر از شما را به اولين فرصت موكول مى‌كنم، و سال نو و روز جهانى شعر را از هم‌اكنون به يكايك شما عزيزان تبريك مى‌گويم. اميدوارم سالى پر از لبخند و طراوت و شعر در انتظارتان باشد.