دوباره‌ی فردا

 

دوباره‌ی فردا که آمدم

روزم را می‌جوند سگ‌ها

عطسه‌ی سوسک‌ها به هیچ

ادکلن هاری زده‌ام

به من نگو قسمت کن

به من نگو آرام باش

من مویرگ‌های سگ را جویده‌ام

کبریت می‌کشد انگشتانم روی خیلی که باورت نمی‌شود

خیل احمق‌ها

خیل پشه‌ها و شپش‌ها

نه! نمی‌توانم پاک کنم

کبریت کشیده بر هر چیز را

آزادی‌ام مخدوش شده

و روزم بوی نا گرفته

آسم در گلوگاهم قسمت را جویده

از درخت همسایه ایدز بالا رفته

صورت چهل سالگی دخترانم چروکیده

سلول‌های سگ را مى‌جوم

سلول‌های گرگ را می جوم

دوباره فردا را فروخته ام

طلا، مس، نفت، اورانیوم

هر چه که روی زمین و زیر ِزمین داشتم و دارم

از درختِ ایدز همسایه بالا می روم

حالا چگونه تا تو بگویم راه هیچ

و در تو می‌خزد ثانیه هایم!؟

پوست تو را لیس زده بمب شیمیایی

بوسه های مرا به تسخر تف زده‌اند

و خاطراتم را خط زده‌اند

چگونه قسمت کنم،

خلأ عمیقی که به من داده اند؟

تقسیمی عادلانه!؟

خدایا دیگر چه دارم!؟

گاز جنوب؟

دریای شمال؟

دیگر به گرو گذاشته‌ام

                         مردان پوچم را

                         زنان مسلولم را

آواره‌ام

آواره در تو که نیستی یوسفِ من

هاری گرگ را بلعیده‌ام و سلول‌های سگ را جویده‌ام

 

بوی دود می‌دهم و انگار تنها کبریت را کشیده‌ام روی پوست تو

که پیراهن پاره‌ی من است.