یک شعر به سبک دهه ی نود
هفت روزمانده به یکی از جامانده هایم
از پس ام نمی آید جای ات بگذارم لای یکی ازروزها وبگویم این هم فست فود من بود
شکل ساده ی صبحانه ازمیزچهارنفره ی ما به هیچ روی از رونمی رفت
یکی ازنخ ها را کشیدم سرخ شد بوقلمونی که توجیه شام آخرما بود
خیلی ساده پس وپیش ها را کش می رفتیم ورق ها جا به جا می کردیم ولم می دادیم لب یکی ازروزهای خدا
شاید یکشنبه بود من پرچند حواری را رنگ می زد م می خواستم نذ رصا لح آبا د کنم تا گیج نخورم در جاده ی پیچاپیچش
یکی از جامانده هایم خواست یهودا را رنگ کند سنگ شد کنا رشاهزاده محمد
دیگرازبغداد گذ شته بودیم
بوی پیازداغ خانه را لو می داد
چپ وراست عکس مان گرفتند بردرودیوار حالا سرهایمان بوی دلارگرفته است
اورشلیم از یادمان رفته است وازیادمان رفته است پسران خدا نخ های رومیزی شام آخرند با همه ی خون ها وشراب ها
جام ها وورق ها واین که هی کارمی کند خودکاروهی کرم دارد انگاروهی دارد می ریزد یکریزمی ریزد
تف
نشانى پستى: