تنهاتر از آغاز

 

 

آفاق شوهانى 

 

 

 

تهران: نشر نشانه، 1376

 

 

 

فصل اول:

 

از اسب

 

 

... و اسب كه در خاطرات ِ من دور بود

از تاقچه مى‌گذرد.

 

پشت ِ مرز ِ چوبى

بر قلعه، چند تكه ابر مى‌خوانَد.

چشم كه مى‌گشايم

به جز رود و جفت ِ‌كفش‌هايم كسى‌نيست

شيفته از شيهه‌ى باد

مى‌روم تا دستْ بر يال ِ اسب برخيزم از خويش.

تا چشم كار مى‌كند:

اسب نيست.

درختى كه كنار ماه، ‌برگ برگ مى‌گريد در آب

اسبش را گم كرده است

و من كنار رود سنگ مى‌شوم

بر چين و چروك ماه.

 

سر بر دامنش

از در ِ نقره‌يى ِ قديم مى‌گذرم

و در آستانه، مادر ايستاده:

ـ مادر!

بگو ماه من! مادر!

آن خانه‌ى قديمى كجاست؟

آن حياط توت و گردو،

آن درخت سيب،

كه سرشار از خورشيد بود،

آن سه‌درى ِ ساده كه به هم راه داشت،

و آن صندوقچه‌ى كوچك كه اسب من بود؟