چقدر از رفتن مانده؟

ساعت پرسيدم

گفتى و آسانسور باز و بسته شد

گيج سراشيبى ها

دويدم از اين پله به آن پله

و در من رمالى به ورد مىرفت :

دود كنيم اين ساعت

دقيقه دقيقه

اين ثانيه ها دود كنيم

 

خواب پس زده بود چهره ى كوچك من؟

يا گم شده هاى ديروزند اين چهره ها؟

روز رفتن ات را برگشتم به تسخير برج ها،آسانسورها

شكل ها وارفته و مبهوت و صداها : ساعت نمى دانم

و صداها : اين ساعت خواب زده

و صداها : اين ساعت ها...

دود شدم

ميان چهره ها

و قدم هاى دور و نزديك

ديگر روز رفتن ات را برنمى گردم