زمانی برای او

 

 

جدیدترین کتاب آفاق شوهانی

 

«زمانی برای او» عنوان مجموعه‌یی از داستان‌ها و داستانک‌های آفاق شوهانی – شاعر و داستان‌نویس معاصر – است که به تازگی در 111 صفحه، با شمارگان 1000 نسخه، به قیمت 10000 تومان و به همت نشر ادبی الف راهی بازار کتاب شده است. شوهانی در داستان‌های این مجموعه، تجربه‌های جدیدی را در حوزه‌ی داستان به کار برده و از جمله‌ی این تجربه‌ها می‌توانیم به تغییر راوی، جابه‌جایی شخصیت‌ها، تصرف در اجزای طرح و توطئه‌ی داستان و تقابل مضمونی – ساختاری زمان و مکان اشاره کنیم.

 

پیش از این از شوهانی، این کتاب‌ها را خوانده بودیم:

 

1. تنهاتر از آغاز (مجموعه‌ى شعر)، تهران: نشانه،1376

2. در این نُه در سیزده (مجموعه‌ى شعر)، تهران: نیم نگاه، 1380 

3. من در این شعر آفاق شوهانی تویی (مجموعه‌ى شعر)، شیراز: داستان‌سرا، 1382        

4. ویرگول‌ها به کنار! آمدنم آمده «تو» ببیند (مجموعه‌ى شعر)، شیراز: داستان‌سرا، 1388        

5. اصلن چرا ابدن (مجموعه‌ى شعر)، مشهد: بوتیمار، 1392

6. سایه در باغستان (مجموعه‌ى داستان)، تهران: نصیرا، 1393

7. قاف را به نام من درشت بنویس (گزیده‌ی شعر)، اندیمشک: اریترین، 1394

 

نخستین داستان این مجموعه را با عنوان «زمانی برای او» به اتفاق می‌خوانیم:

 

نه! به هیچ وجه، بی هیچ پیش‌زمینه‌یی روبه‌رویم نشست و گفت: فکر می‌کنی بعدازظهر باشد؟

رختخواب‌ام را جمع کردم، چند مشت بر بالش‌ام کوبیدم.

گفتم: از این بازی‌های مسخره خوش‌ام نمی‌آید

و بالش را محکم به طرف‌اش پرتاب کردم. بالش در فضا چرخی خورد و افتاد وسط اتاق، اما این چرخش، چرخشی عادی نبود. وضعیت گردباد در بیابان را داشت. انگار او و بالش در یک لحظه با هم چرخی خوردند و فروافتادند.

روی سنگی نشستم چشم دوختم به دوردست و فکر کردم: چه‌گونه این‌همه تپه‌های خاکی را پشت سر گذاشته‌ام؟ بر خاک دست کشیدم. یک مشت خاک را از لای انگشتان‌ام عبور دادم، دستی بر شانه‌ام سنگینی کرد؛ او بود.

نشست و گفت: به گمان‌ات ظهر است یا بعدازظهر؟

به آسمان نگاه کردم همه چیز نشان از ظهر داشت.

گفتم: خاک داغه، دست بزن!

دست بردم به سمت خاک. دست‌هایم می‌لرزید. می‌خواستم لرزش دستان‌ام را پنهان کنم. روی خاک مستطیلی کشیدم.

گفتم: عادته ترکش نکرده‌م از بچگی همیشه کارم همین بوده یک بار از خاک پشته‌یی مستطیلی ساختم بعد از مادرم پرسیدم: می‌شود از خاک خانه‌یی ساخت؟ مادرم خندید و گفت: چرا از خاک؟

دستتو بگیر! ببین چه‌قدر داغه

چادرش را روی صورت‌اش کشید و گفت: پیش چشم مردم باید آبروداری کنیم.

خاک را که دیگر روی قبر ریخته بود با دست جمع کردم. دست‌هایم را تکاندم. قبر را دور زدم. خم شدم و یک شاخه گل از روی قبر برداشتم. به طرف درِ اصلیِ امام‌زاده حسن رفتم. صحن را پشت سر گذاشتم. دختربچه‌یی زار زار گریه می‌کرد. شاخه گل را به او دادم. پرسید: بعداز ظهر است؟ از ظهر گذشته؟

انعکاس صدایم جانکاه بود. آیینه را به طرف دیوار برگرداندم و از اتاق بیرون رفتم.