دور زدن ممنوع

 

خوانش شعری از مجموعه‌ی زیر چاپ ابوالفضل پاشا

 

 به نقل از روزنامه ی آرمان به تاریخ ۱۶/۱۰/۹۲ و به این نشانی:

http://www.armandaily.ir/Default.aspx?NPN_Id=499&pageno=7

 

راننده‌ای که اشتباهی روی خط استوا/ ترمز کند/ چقدر باید از جریمه‌ها/ بنویسد/ که آموزگار سال سوم دانشکده/ مشتی از فارابی را/ حواله کله داروین کند/ که از کانت بگیر و بیا تا هیدگر مرا دیوانه ندانند؟/ من از چراغ‌های قرمز و/ از سوت‌های دور زدن ممنوع/ حالم وقتی به هم/ نمی‌خورد/ که در ظهر تابستان یکی چندتای دیگر/ توی ماشینم نشسته باشند و/ من از طلب آمرزش کنم که یا رحیم و یا قدوس!/ ولی بین خودمان بماند که راننده‌ها/ به میدان که می‌رسند/ قیافه‌هایشان به خیابان‌های/ یک‌طرفه/ بسیار شباهت ندارد که با کوچه‌هایی که/ بن‌بست ما را پر از مشق‌های خط خورده‌ای فرض کن/ که آموزگار به روزنامه می‌فرستد که لطفا چاپ نکنید/ من نمی‌دانم اگر قصیده‌ای/ در مدح بینیِ بزرگِ سقراط بگویم/ کدام موزاییک را از بین سبیل‌های یاسر عرفات/ به کله‌ام نکوبند بهتر که نیایی این‌جا!

اگر ارجاعات زبانی و ادامه آن را در میان مفاهیم متعارف دنبال کنیم به شعرهایی می‌رسیم که تا قبل از دهه نود با آنها مواجه شده بودیم و این شعرها – صرف‌نظر از توفیق یا عدم توفیق‌شان– شعرهایی هستند که در گستره کارکردهای شناخته شده امکان تبلور و بازنمایی دارند در حالی‌که در شعر دهه نود باید جست‌وجوهای خود را در زبان شعر در لایه‌هایی دنبال کنیم که به جای مفهوم گرایی – این شیوه نه چندان پیشرو – به دنبال مفهوم افزایی‌اند. برای مثال ابوالفضل پاشا در همین شعر، ادامه هر گزاره خبری را در گزاره‌ای یا در گزاره‌هایی دیگر – و کاملا جدا از پیش فرض‌ها یا پیش داوری‌ها – به ما پیشنهاد کرده است چنان‌که شخصیتی مثل راننده‌ای را از محیطی مثل خط استوا و از کنشی مثل ترمز کردن به محیطی مثل کلاسی در حوزه تحصیلات عالی و به کنشی مثل جریمه‌نویسی کشانده است. دقت کنیم که حتی در این محیط جدید با جابه‌جایی‌هایی مواجهیم. مثلا به جای استاد دانشگاه با آموزگار روبه‌رو می‌شویم و حتی در مصراع‌های بعدی باز هم موضوع پیچیده‌تر می‌شود. این گسترش که فراتر از محورهای مضمونی و فراتر از ابعاد تعریف شده پیش می‌رود ما را به ساختاری دعوت می‌کند که هر جزء آن با اجزای دیگر به شکل چند وجهی ارتباط برقرار می‌کند و از آنجا که چنین شعرهایی چند ساختاری‌اند، ما وقتی که در میانه شعر با ساختار جدیدی مواجه می‌شویم عنصری از ساختار قبلی- راننده- همچنان با ما طی طریق می‌کند اما کنش‌های او دیگر کنش‌های قبلی نیست و حتی فراروی‌های او از حوزه‌های مفهومی، چیزی متمایز از عناصر شناخته شده یا عناصر قابل شناساییِ موجود در مصراع‌های قبلی همین شعر است؛ به‌طوری‌که در برخی از مفهوم افزایی‌ها، نقش موتیف‌ها برجسته‌تر می‌شود و در برخی از این تعاملات با زبان گردانی مواجه می‌شویم، چنانکه پاشا می‌گوید: «من از طلب آمرزش کنم که یا رحیم و یا قدوس!» اصولا ما آنچه از قبل، از مجموعه قواعد در ذهن خود داریم در چنین شعرهایی به یک سو گذاشته می‌شوند چرا که ما در چنین شعرهایی به جای مصرف کردن قواعد شناخته شده، با قاعده افزایی روبه‌رو هستیم، به‌طوری‌که از ابتدای شعر، از یک طرف، مفهومی خاص، در گریز از خود، با مفاهیم دیگر به تعامل می‌پردازد و این مفاهیم بی‌آنکه برای همدیگرتزاحم آفرین باشند در پیشروی شعر نقش به سزایی دارند. از طرف دیگر وقتی این مفهوم افزایی به اوج می‌رسد پاشا از تمهیدات دیگری برای انتقال دریافته‌های خود سود می‌برد؛ به‌طوری‌که آنچنان در رویکردهای زبانی تصرف می‌کند که در عین گریزِ مفهوم از ذات خودش، با رشد و تعالی آن نیز مواجهیم. نفی‌گرایی پاشا در ادامه شعر به جای تاییدگرایی، نشان از آن دارد که در دوره بی‌نظمی جهانی، شاعر به دنبال آن نیست که به کارکردهای دم دستی توجه داشته باشد بلکه شاعر باید بیش از پیش ریسک کند و هر تجربه جدیدی را با شعر خودش آشتی دهد. یکی از این روش گزینی‌ها – که پاشا در این شعر به خوبی به آن توجه داشته است – همان نفی گرایی‌ست، به‌طوری‌که او به جای «شباهت داشتن» قیافه راننده‌ها به موتیف‌های دیگر – هر موتیفی که قابل تصور باشد – به «شباهت نداشتن» آن دقت کرده است: «راننده‌ها/ به میدان که می‌رسند/ قیافه‌هایشان به خیابان‌های یک‌طرفه/ بسیار شباهت ندارد» این شباهت نداشتن چیزی معادل خیابان‌های یک‌طرفه – موتیفی خارج از پیش فرض‌ها و در عین حال قابل پذیرش و قابل باور – قلمداد شده است. به عبارت دیگر پاشا در تشبیه عنصری به عنصر دیگر، همه پیش‌فرض‌ها را کنار گذاشته و به نشانه‌های جدیدتری دقت کرده است آن‌هم بی‌آنکه این نشانه‌ها قابل تقلید یا قابل تکثیر باشند، یعنی آنکه ما با دقت در این گزینش نمی‌توانیم آن را دستمایه قرار دهیم و چنین تشبیهی را در شعرهای دیگر هم به کار ببریم. مفهوم افزایی این شعر در همه جای آن مشهود است. ما بی‌آنکه بخواهیم خود را به زحمت بیندازیم از هر کجای این شعر که آغاز کنیم با چنین رویکرد مهمی مواجه خواهیم شد؛ یعنی لازم نیست انتهای دیداری شعر را انتهای ساختاری شعر بدانیم، به بیان بهتر در این شعر به دلیل چند ساختاری بودن آن، می‌توانیم تقدم و تأخر را خودمان انتخاب کنیم به‌طوری‌که تلمیح‌هایی که در سطرهای بعدی می‌بینیم نمودی از قاعده افزایی‌ها در این شعر هستند که در لایه‌های بافتاری شعر به توسع می‌رسند: در قسمتی از شعر، فارابی و داروین و در بخش دیگری کانت و هیدگر را داریم و این توازن در فراز دیگری از شعر به سقراط می‌رسد اما در آن متوقف نمی‌شود؛ یعنی این توازن، شیوه‌ای پازلی نیست که همه اجزای آن از یک قاعده پیروی کند بلکه در مجهول‌گزینی‌ها ممکن است به شخصیت دیگری مثل یاسر عرفات برسیم که این گزینش با طنز تلخی نیز همراه می‌شود و نتیجه آن ممانعت از ورود راوی یا شاعر به محیط است. در ضمن چنین ممانعتی – که واکنش احتمالی ذهن‌های عادت کرده به پیش فرض‌ها را به‌طور ضمنی به همراه دارد– راهی برای گریز از این دستاوردها نیست که این دستاوردها، خود، گریزند و گزیری نیز از آنها نیست.