تبليغاتX
وب نوشته‌هاى آفاق شوهانى
..

 

خورشيدخانم! راستى چه خبر؟

 

(دو شعر تازه)

 

 

راه افتاده‌ام

 

 

راه افتاده‌ام روى روزهاى هفته

مورچه‌ى كوچك!

التماس نكن

من قيد حرف‌ها را زده‌ام

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:49  توسط آفاق شوهانی  | 

 

شعرهايى تازه

از مجموعه‌ى در دست چاپ

 

 

 

و اما چه‌گونه

 

و اما چه‌گونه روز را از روز كم كنم؟

اين مُرده‌ى‌ من

و اين قطارى كه از روى شنبه و يكشنبه‌ام گذشت.

 

اين طرف ريل مانده‌ام بر دست‌هاى تو كه دارند مى‌گذرند

كوپه

     كوپه

به سمت شهرى كه عاشق‌ات بودم ناگاه.

 

خدا اين منم اين منم بر تمام كتيبه‌ها

- مأيوس -

اشك مى‌ريزم آرام آرام و مى‌روم تا بى‌كسى ِ جاده.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:50  توسط آفاق شوهانی  | 

 

 

دو شعر تازه

 

از مجموعه‌ى در دست چاپ

 

 

 

بدترين عادت

 

 

بدترين عادتى كه تو دارى

لابه‌لاى آشغال‌ها مى‌گردى

تا دوباره او را بردارى

او اسبِ پير ِ احمقى‌ست

جزيره‌ها را به آب بينداز

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:24  توسط آفاق شوهانی  | 

 

يك شعر بلند

 

از مجموعه‌ى «با شهرزاد اين قصه منم»

 

(مجموعه‌ى چاپ نشده)

 

 

 

گم شده بودم انگار

نه مى‌شد او را ديد

نه مى‌شد او را خواست

چينى‌هاى شكسته را كنار هم گذاشتم

مى‌چرخم و مى‌شكنم

تاب مى‌خورم لاى دستانت

بادبزن‌ها را كنيزان زمين مى‌گذارند

و من از چشمان ِ امير تاب مى‌خورم تاب

معلق ميان زمين و آسمان

انگشتر ياقوت و دستان دور من

بيشتر از هيچ مى‌ارزد آقا خريدارى؟

وقت صلوة ظهر

و شهر رى خلوت

بازارچه را دور مى‌زند

به سوى حرم مى‌دوم با قضاى هزار نماز

هنوز اين‌جايى مادر؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:40  توسط آفاق شوهانی  | 

سال نو مبارك

 

ز كوى يار مى‌آيد نسيم باد نوروزى

از اين باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى

 

فرا رسيدن سال نو را به همه‌ى شاعران و نويسندگان تبريك مى‌گويم و اميد آن دارم كه در سال جديد، شعر و ادب سرزمين ما بيش از پيش رو به تعالى برود؛ و اهل قلم روزگار بهترى را پيش روى خود داشته باشند.چنين باد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:16  توسط آفاق شوهانی  | 

همين‌كه باران زد

 

(خوانش شعري از بيژن نجدي(

 

   


همين‌كه مزرعه پوست به گندم داد، ساقه كشيد
                                   در سرنوشت سبز گياهى‌‌اش
همين كه بارا‌ن زد
                  ساقه بازگشت به خانه‌اش در خاك
زنى پرسيد: «امروز چند شنبه است پسرم؟»
مردى فرياد زد: «خدايا سال هزار و سيصد و چند است»


پاييز كه بيايد من يازده ساله مى‌‌شوم
          دلم مى‌خواهد با مادرم بروم، زير چادرش
             وقتى كه روز‌ها
             غروب ِ هر روز نماز مى‌‌خواند
پاييز است
   از زير چادر نمازش آمده‌ام
                                   پير.
با دندانم نوشتم: خشم
مثل گاو‌هاى اسپانيا چشم در چشم يك قصاب
با پاهايم نوشتم: ساقه‌هاى سبز برنج، مثل گاو‌هاى لاهيجان
چقدر مهربان اما
چقدر خسته
در برنج‌زار‌هاى سرد.*


اين شعر بحث زمان را در حوزه‌ى خاطرات مطرح مى‌‌كند و آن را با آرزو‌ها درمى‌‌آميزد، يعنى آن‌كه در اين شعر، گذشت زمان را داريم كه شاعر، آرزوها و يا به عبارت بهتر، زمان‌هاى نيامده را ياد مى‌‌كند و چه‌بسا اين زمان‌هاى نيامده، هرگز نيايد و شاعر در همان زمان‌هاى زيسته‌ى خود باقى بماند، اما عجله لازم نيست! با من بياييد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 9:30  توسط آفاق شوهانی  | 

ماهيان گم‌شده در برف

 

 

                                                            براى همه‌ى عزيزانى كه در سرماى

                                                                  افغانستان از دست رفتند

 

 

من ريگ اين خواب گرفته‌ام

حاضر شده با كلماتم

لب دريا نشسته بودم با ماهى

هى هى هى كن ابر پاك شود

از سرما، از سر ِ افغانستان

ـ گم كه شد ماهى بگو! خضر ما دريا برويم (1)

موسا بى‌آتش

يوشع آب به تن

ـ برف مى‌خواهيم چه‌كار آقا!

ما حاصل اشك آدميم (2)

سرمان سبز، ساقه‌مان ستبر

سفيد سفيد يكدست خضر برآب

ماهى كه گم شده افغانش كجاست؟

سراب مى‌بينم خواهر انگار

گم شده به دريا

بيار ابر پاك كنيم از فرط سرما كودكم

دنبال خضر دويده‌ام با سبد به دريا (3)

ـ دريا؟ درياى ما كجا؟

ما گفته‌ايم با برف تا آب شود دريا

پى خضر پابه‌پاى ما

يوشع بيا!

ما خواب افغانستان گرفته‌ايم به رگ.

 

 

پانوشت:

1.حضرت موسا گفت: بارخدايا كجا يابم او [خضر] را؟ گفت: بر ساحل دريا نزديك صخره، و دلالت او ماهى‌ست [ماهى كه همراهتان است ناگهان گم مى‌‌شود] چنان‌كه گفتيم آن ماهى زنده شود و در دريا راه كند بر آن راه بيايد تا او را بيابى. (تفسير ابوالفتوح، داستان موسا و خضر )

2.پس چون « آدم » ـ عليه السلام ـ پذيرفتن توبه بشنيد، از شادى، گريستن بر او افتاد و چندان آب از چشم او بدويد كه درختان ِ پربار و ميوه با منفعت خلق برست ( تفسير طبرى، قصه‌ى پذيرفتن توبه‌ى‌ آدم )

3.اشاره به يوشع است كه با سبدى كه ماهى در آن بود، حضرت موسا را همراهى مى‌كرد ( مآخذ پانوشت شماره‌ى 1)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:53  توسط آفاق شوهانی  | 

 

بخشى از شعر بلند «شما هم مى‌توانيد اين شعر را ادامه دهيد»

(از مجموعه‌يى با همين عنوان)

 

 

ديروز از آينده ورق مى‌زنم ورق

باز از آدينه به شنبه مى‌رسم

روبه‌روى دوربين         روبه‌روى تو

حالا زوم بر شيطان    راه بر آدم بسته

 

كلاكت!

سه، دو، يك!

 

«خداست يا پسر خداست يا پسر يوسف نجار»

ـ بعد چى؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 9:5  توسط آفاق شوهانی  | 

 

تنهاتر از آغاز

 

 

آفاق شوهانى 

 

 

 

تهران: نشر نشانه، 1376

 

 

 

فصل اول:

 

از اسب

 

 

... و اسب كه در خاطرات ِ من دور بود

از تاقچه مى‌گذرد.

 

پشت ِ مرز ِ چوبى

بر قلعه، چند تكه ابر مى‌خوانَد.

چشم كه مى‌گشايم

به جز رود و جفت ِ‌كفش‌هايم كسى‌نيست

شيفته از شيهه‌ى باد

مى‌روم تا دستْ بر يال ِ اسب برخيزم از خويش.

تا چشم كار مى‌كند:

اسب نيست.

درختى كه كنار ماه، ‌برگ برگ مى‌گريد در آب

اسبش را گم كرده است

و من كنار رود سنگ مى‌شوم

بر چين و چروك ماه.

 

سر بر دامنش

از در ِ نقره‌يى ِ قديم مى‌گذرم

و در آستانه، مادر ايستاده:

ـ مادر!

بگو ماه من! مادر!

آن خانه‌ى قديمى كجاست؟

آن حياط توت و گردو،

آن درخت سيب،

كه سرشار از خورشيد بود،

آن سه‌درى ِ ساده كه به هم راه داشت،

و آن صندوقچه‌ى كوچك كه اسب من بود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 8:8  توسط آفاق شوهانی  | 

 


 شكل كتبى  آدم‌ها

 

(خوانش شعرى از هرمز على‌پور)

                                               

اين حدس‌ها فقط مى‌تواند به رنگ ذهن شما باشد
اين فاصله تنها مى‌تواند از روح من برخيزد


اين‌طور اصلاً زيبا نيست كه هر تداعى
تو را به ساختن گريه برانگيزد


من پيشنهاد مى‌كنم يك رنگ سپيد بپاشيم به روى تقويم‌ها
اين كوچه‌ فقط مى‌تواند به نام تو رنگ دهد


ولى هرچه من شكل كتبى آدم‌ها را به وسواس مى‌كشم
تو در يك آدم شفاهى خود را به كشتن مى‌دهى


كه هر خيابانى از گام‌هاى ما تلقى ِ خودش را دارد


و من اين روز‌ها تنها به يك پلاك فكر مى‌كنم
دست ما ولى به روى زنگ است كه حرفمان به منزل‌هاست
به.*


اين شعر يك تغزل مدرن است، و يك سرگردانى زيبا و يك تعليق شگفت را در بطن خود دارد.هر دوى اين حالت‌ها در كنار هم و به طور توأم پيش مى‌روند و نمى‌توان مرزى ميان آن‌ها متصور شد به گونه‌يى كه شعر در قطع و وصل مضمونى‌ ـ ساختارى خود، به هر دوى اين حالت‌ها اشاره دارد و جواب نيز مى ‌دهد، در اين ميان اما تأثير من ِ شاعرَ، بايد در ماى ِ مخاطب بررسى شود كه اساس اين يادداشت بر همين نكته استوار است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 18:38  توسط آفاق شوهانی  | 

             

زمين مانده روى دست من

روزنامه‌ها

از لب ِ قيچى ِ كودك گذشته

چشم ِ راست را برمى‌دارم

به تكه‌ى ديگر مى‌چسبانم

دوباره مى‌مانم چه بگويم

نه سربه‌سرم مى‌گذارى

كه آسوده بخوابم

ودست از سرم برنمى‌دارى

كه بردارم از زمين ِ خدا.

 

ريز ريز ِ روزنامه را

كودك بر سر و روى عروسك مى‌ريزد

و من مى‌خندم

چه مى‌توان گفت؟

نمى‌گويم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 17:53  توسط آفاق شوهانی  | 

 

با قدقد مرغ ها راه مى برى

و بدهى ِ تخم مرغ هاى من تا خدا

چه كنم با حرص ِ سگ مذهب ات

ضمانت اجرايى كمتر از هيچ

اين كه قطعه قطعه ات كنم

يا همخواب سينه ى مرغ ها

در فر بچينمت

دكان تو را ببندم؟

ولنگ و واز حراجى ِ اكبر و اقدس

از كدام طرف بود؟

وراجى ِ من راه گيج مى رود سرم

گم مى كنم اين كوچه آن كوچه

باز پس مى افتد قرارم با ميرزا يك ساعت ِ ديگر

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:32  توسط آفاق شوهانی  | 

 

بيا كمى اين طرف تر نگاه كن

به اين سر ِ به حوا ساييده

شيطان به موهايش سنجاقك زده

بو مى كشد بوى آدم

كه هى مى كشد سيب تازه

روى بوم ِ عريان ِ من

كه پا در لب پر آب مانده

و ماهى ها غلغلك مى دهند هواى عصرش را

بيا كمى اين طرف تر حوا!

آدم نمى شوند اين ها

بيا نگاه كنيم به صدف هامان

ببين چه رنگى دارد پوست ِ كشيده ى ما

بيا دور تا دور دريا بچرخيم

ودور شويم، دور از چشم لعنت بارشان

بيا براى يك بار هم كه شده

آدم شويم حواى عريان!

كه شيطان به موهايت سنجاقك زده.

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:28  توسط آفاق شوهانی  | 

 

چقدر از رفتن مانده؟

ساعت پرسيدم

گفتى و آسانسور باز و بسته شد

گيج سراشيبى ها

دويدم از اين پله به آن پله

و در من رمالى به ورد مىرفت :

دود كنيم اين ساعت

دقيقه دقيقه

اين ثانيه ها دود كنيم

 

خواب پس زده بود چهره ى كوچك من؟

يا گم شده هاى ديروزند اين چهره ها؟

روز رفتن ات را برگشتم به تسخير برج ها،آسانسورها

شكل ها وارفته و مبهوت و صداها : ساعت نمى دانم

و صداها : اين ساعت خواب زده

و صداها : اين ساعت ها...

دود شدم

ميان چهره ها

و قدم هاى دور و نزديك

ديگر روز رفتن ات را برنمى گردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:21  توسط آفاق شوهانی  |