تبليغاتX
وب نوشته‌هاى آفاق شوهانى
..

 

 

۱.صفحه یی برای شعر

 

۲.جلسه های شعر فرهنگسرای کودک

 

 

برای اطلاع از توضیحات بیشتر در وبلاگ آقای پاشا روی نشانی زیر کلیک کنید:

http://pasha45.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 19:43  توسط آفاق شوهانی 

 

زنان شاعر موقعيت اصلي‌شان را در ادبيات بازيافته‌اند

 

لینک این مصاحبه در خبرگزاری ایسنا:

http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1451312&Lang=P

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران

سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

آفاق شوهاني معتقد است: زنان شاعر بعد از فروغ فرخزاد، رفته‌رفته موقعيت اصلي‌شان را در ادبيات بازيافته و به‌طور جدي در فضاي شعر حضور پيدا كرده‌اند.

اين شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در ارزيابي حضور زنان در فضاي شعر امروز ايران، گفت: خوشبختانه در سده‌ي حاضر، زنان حضوري جدي در شعر معاصر دارند و اگر از پيشگامان نوگرايي در شعر معاصر سخن به ميان بيايد، نام بانو شمس كسمايي همواره در كنار تقي‌ رفعت، جعفر خامنه‌اي و ابوالقاسم لاهوتي مطرح است و اين موضوع نشان از آن است كه خوشبختانه مشروطه توانست زن ايراني را از خانه به فضاي جامعه و ادبيات بياورد.

او در ادامه متذكر شد: روند حضور زنان به همين منوال ادامه داشت تا آن‌كه حضور شاعر توانايي به‌نام فروغ اتفاق افتاد. شعر و حضور او در حوزه‌ي ادبيات معناي جديدي را به همراه آورد و او با حضورش توانست نقش اجتماعي زنان را با شعرش به اثبات رساند و بعد از حضور فروغ است كه مي‌بينيم زنان شاعر موقعيت‌ اصلي‌شان را بازمي‌يابند.

شوهاني با رد تفكيك و تمايز‌ قائل ‌شدن بين شعر زن و مرد، تصريح كرد: من به مرزبندي در شعر و دبيات اعتقاد ندارم؛ زيرا اين مرزبندي‌ها در حوزه‌ي ادبيات و شعر كارساز نيست. البته مي‌توان بين روحيات زن و مرد تمايزي قائل شد و به نوعي قائل به شعر زنانه بود؛ اما همه‌ي نگرش‌ها زماني سودمند است كه جامعه‌ي ما در تفكرش، زنان را از موقعيت جنسي دوم به موقعيت برتر انساني ارتقا دهد؛ نه اين‌كه درباره‌ي شعر زنان صحبت كنند. اگر ما بخواهيم سوبسيدي براي موقعيت زنان مطرح كنيم، بايد همه‌ي اين‌ حرف‌ها را به كنار بگذاريم؛ وگرنه تا زماني كه موضوعي به نام شعر زنان مطرح مي‌شود، مسلما و به‌طور ضمني، زنان را در موقعيت جنسي دوم قرار داده‌ايم و اگر هم با رويكرد اصولي به اين مسأله نگاه كنيم، بايد اين را پرسيد كه چرا كسي شعر مردان را مطرح نمي‌كند؛ پس نتيجه مي‌گيريم كه مردان جزو نرم و موقعيت‌هاي اساسي به‌شمار مي‌آيند و شعر زنان در اين رويكرد، شعري در حاشيه قلمداد مي‌شود و اين نوع رويكرد‌ها به جايي راه نبرده است و به جاي آن‌كه ارتقاي موقعيت شاعر زن را در پي داشته باشد، حاشيه‌نشيني آن‌ها را بيش از پيش به رخ كشيده است.

اين شاعر در ادامه با تأكيد بر هرگونه تفكيك بين شاعران زن و مرد، گفت: تجربه‌ي سال‌هاي دهه‌ي 70 ثابت كرد حضور زنان شاعر در كنار مردان شاعر جريان زيبا‌يي‌شناختي ديگري را به فضاي ادبيات كشور پيشنهاد كرد و زنان و مردان شاعر در كنار هم اين ظرفيت‌هاي جديد شعري را كشف و پيشنهاد كردند و اين‌طور نيست كه بخواهيم مرز‌بندي كنيم و بگوييم كدام‌يك از ظرفيت‌هاي شعر را زنان پي‌ريزي كردند و كدام را مردان رقم زدند.

او همچنين عنوان كرد: زنان شاعر ايراني فقط از شاعران زن در فرهنگ‌هاي ديگر تأثير نپذيرفته‌اند و اين نيست كه بخواهيم تجربه‌هاي تأثير‌پذيري زنان شاعر ايراني را به متأثر شدن از شاعران زن در ديگر فرهنگ‌ها تقليل دهيم، بويژه اين‌كه در جهان امروز به واسطه‌ي امكانات رسانه‌يي مرز‌ها برداشته شده و نمي‌توان به اين قائل بود كه زنان شاعر ايراني صرفا از تجربه‌هاي شاعران زن بهره‌ برده‌اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 19:38  توسط آفاق شوهانی  | 

 

به نقل از هفته نامه ی «کتاب هفته» ، شماره ی 206 ، شنبه 16 آبان 1388 ، ص15

 

فرم و محتوا جاي همديگر را تنگ نمي‌كنند

«ويرگول‌ها به كنار!...» در گفت‌وگو با آفاق شوهاني

 

گفت و گو از : سجاد صاحبان زند

 

آفاق شوهاني سرودن را از اوايل دهه 70 شروع كرد، اما نخستين كتاب وی در سال 1376 با عنوان «تنهاتر از آغاز» منتشر شد. او را از جمله شاعران دهه هفتادي مي‌دانند كه به فرم و زبان، بيش از ساير مقوله‌ها بها مي‌دهند، با اين همه شوهاني چه در كارهاي اوليه‌اش و چه در آخرين كتابش، هرگز محتوا و شاعرانگي را فداي بازي‌هاي زباني و ساختارگرايي نكرده است. او در شعرهايش، علاوه بر توجه به مسائل روز، نگاهي به متون كهن و عرفاني نيز دارد و اين سبب شده تا كارش از سطح فراتر رود. شوهاني در کارنامه اش،علاوه بر كتابي كه نامش ذكر شد، آثاري چون «در اين 9 در سيزده» و «من در اين شعر آفاق شوهاني تويي» را دارد. او به تازگي كتاب «ويرگول‌ها به كنار!‌ آمدنم آمده «تو» ببيند» را منتشر كرده كه بهانه‌اي است براي انجام اين گفت‌وگو. وي معتقد است كه هيچ‌يك از عناصر شعري، جاي ديگري را تنگ نمي‌كند و به طور مثال، پرداختن به مسائل ساختار و فرمي سبب نمي‌شود تا شاعر خود را از بيان مسائل اجتماعي، سياسي ، تاريخي و حتي گاه عاطفي به دور ببيند.

 

شما دو دغدغه در شعرهايتان داريد كه يكي به مسائل زباني و ديگري به مسائل اجتماعي مرتبط مي‌شود؛ با اين توصيف كه توجه به متون كهن و عرفاني نيز اين دو مقوله را پوشش مي‌دهد. كدام يك از اين دو مورد، از اولويت بيشتري برايتان برخوردار است؟

هيچ‌يك از عناصر شعر، خواه عناصر مضموني و خواه عناصر ساختاري جاي ديگري را تنگ نمي‌كند و توجه به يكي از اين موارد، دال بر توجه نداشتن به ساير عناصر نيست. زيرا شعر يك پاكت خالي نيست كه اگر حجم معيني از كالا را در آن ريختيم، ديگر جايي براي كالاهاي ديگر نداشته باشد. بلكه حجم اين مقادير در شعر،‌ در حوزه كيفيت قابل تعريف است. پس ممكن است شاعري به زبان توجه داشته باشد، به گفت‌وگو با زبان بپردازد و شعر او سمت و سوي اجتماعي، سياسي يا تاريخي داشته باشد. عكس اين قضيه هم صادق است. ممكن است شاعري به زبان، گفت‌وگو با زبان در شعر و ريزه‌كاري‌هايي از اين دست توجه نكند، اما مسائل تاريخي، سياسي و اجتماعي در كارش وجود داشته باشد. توضيح اين مساله نيز ضروري است كه مضمون در شعر، بر خلاف نثر متكي به خود نيست و با حضور مخاطب تكميل مي‌شود. به همين دليل است كه علم تاويل يا هرمنوتيك به وجود آمده است. پس از اين رو بايد بگوييم كه شعر يك مضمون از پيش آماده و واحد ندارد و نمي‌توان شعري را به يكي از مسائل اجتماعي يا تاريخي، محدود كرد. اگر ما با اثري خارج از حيطه شعر روبه‌رو باشيم، مي‌توان اين مسائل را به آنها انتساب داد، اما مطمئنم كه در مورد شعر چنين نيست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:3  توسط آفاق شوهانی  | 

 

گریز از دیکتاتوری نوشتار

 

نقدی از علیرضا بهنام

 

نگاهی به کتاب «ویرگول ها به کنار آمدنم آمده «تو» ببیند»

سروده آفاق شوهانی

در میان شاعران دهه هفتاد نام آفاق شوهانی را می توان در زمره آن دسته محسوب کرد که حضوری آرام اما پروزن داشته اند. این شاعر که از نخستین مجموعه خود با نام " تنهاتر از آغاز " دنیای شخصی خود را به مخاطب عرضه کرد، امروز در چهارمین دفتر شعرش نیز به همان مسیری که آغاز کرده بود وفادار مانده و از فراز و فرودهای دیگر شاعران هم نصل اش خود را برکنار نگه داشته است. دفتر "ویرگول ها..." از این منظر ادامه منطقی و پخته تر شده همان نوع شعرهایی است که شوهانی را با آنها می شناسیم.  شعرهای این دفتر را مانند هر شعر دیگری می توان با دو رویکرد ساختارگرا و تفسیری خواند و در هر کدام از این دو نوع خوانش به ویژگی هایی از این شعر دست یافت. در این مجال کوتاه تلاش خواهم کرد به اجمال از هر دو منظر این کتاب را مورد بررسی قرار دهم.

چنانچه خواسته باشیم از مدخل ساختارگرایی به شعرهای شوهانی در این کتاب ورود کنیم، شاهد شعرهایی خواهیم بود که در روابط نحوی زبان دخل و تصرف می کنند و با این کار برجستگی شاعرانه رویداد شعری را موکد می سازند. این نکته از سطری که عنوان کتاب را می سازد آغاز شده و به بعضی شعرها تسری می یابد. مثلا در شعری از این کتاب فضای مجازی به این شکل اجرا شده است:

رفتنم می رود که بنویسد

زدم آتش یک تار نزن هی هی هی تا بگویم

جن بو داده همین با کلمه

تاریک زدم تار صفحه از تو گم

(ص 30 )

چنان که مشخص است در این پاره از شعر فرمولی مبتنی بر حذف ادات ربط و بعضی از افعال فضای وهمی مورد نظر شاعر را القا می کند. نکته اساسی اینجاست که شاعر اجازه نمی دهد این فرمول شعرساز چنان ملکه ذهنش شود که او را از آفریدن فرم های تازه باز بدارد. تنها سطرهایی از کتاب به ضرورت فضاسازی و یا ایجاد برجسته سازی شاعرانه که خود نزد ساختارگرایان صناعتی به شمار می رود با این منطق زبانی نوشته شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:13  توسط آفاق شوهانی  | 

 

انتشار چهارمین مجموعه ی شعر من

 

جدیدترین مجموعه ی شعرم با عنوان «ویرگول ها به کنار! آمدنم آمده «تو» ببیند» به اهتمام نشر داستان سرا منتشر شد.

خبر انتشار این کتاب در سایت خبرگزاری ایسنا در نشانی زیر قابل دسترسی است:

http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1395238&Lang=P

این کتاب را می توانید از کتابفروشی های زیر تهیه کنید : 

کتابفروشی اختران

نشر آگاه

انتشارات طهوری

 

شعر اول این مجموعه را به زمزمه می نشینیم:

 

روز رفتنم را برمی‌گردانم

کلیک می‌کنم روی پنج‌شنبه دو بار

روزی که خواستن را سخت می‌خواستی

و روزی که من خواستم کنارِ می‌خواهم جان بدهم

 

آیا جنوب کره‌ی زمین هم پنج‌شنبه است؟

آیا تو به روی پنج‌شنبه پنجره‌ها را بازی مى‌کنی؟

 

من هر چه پنج‌شنبه را سرچ کردم

این روزها انگار این روز را نیستی

خون این روز بر گردن من

قطره

      قطره

            ببین!

 

حالا که کارد از دستم می افتد روی کیبورد

پ    نون   جیم

رگ های پاره‌ام

حروف را مى‌مکند

شین   نون   ب   ه

آیا این تمام روزهای خداست

یا سزای من!؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:1  توسط آفاق شوهانی  | 

 

بر اين زمين

 

 

 

بر اين زمين، تنها توپى تيپا خورده‌ام

باد كرده‌ام روى دست اين بادكنك

از هر چه پنجره‌اش سر درآورده‌ام بيرون

از خانه‌ى تو سر درآوردم

بادكنك‌هايم رو به خدا

خريدارهايم سر به هوا

جار مى‌زنم : آى بادكنك!

چه كنم؟ روى دستم باد كرده‌اند

بروم جايى اين بچه‌ى تخس ِ بادكنك فروش را از تن بكََنم

از سرم دربياورم حالا

روبه‌روى كى؟

رو به‌روى چى؟

طشت و وان ِ حمام و

چرك ِ جمله تا جمله‌ى لباس‌ها

طشت طشت از طاقتم سر رفته

رفته پاهاى كرختم خانه به خانه‌ى اين شهر

تيپا خورده

باد كرده

باز از خانه‌ى تو سر درآورده

چه كنم؟

نَكَنم رخت ِ اين روزهاى چركين را؟

از سرم درنياورم اين زن ِ زمين گير،

عق كنم بر زمين ِ روبه‌روى خانه‌ى تو،

سربه هوا،

          تيپاخورده و تنها؟

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 17:26  توسط آفاق شوهانی  | 

 

مشترك مورد نظر

 

 

مشترك مورد نظر در دست‌رس نيست

تنها كلمه

يك كلمه

به سمتى بگير كه باد نَبَرَد پيراهن‌ات

باز هم روى دست باد بگو‌مگوى ِ لباس‌هاى من

شكم داده پيراهن‌ام

با باد خوابيده حمام آفتاب گرفته

مشترك مورد نظر در دست‌رس نيست

 

حرف‌ها را جمع مى‌كنم

روسرى كه ناگهان از طناب

به كنار از دست‌هاى تو مى‌رفت

تمام مسيرها به سمت تنها يك كلمه يك كلمه كه نزد خدا

به سمتى بگير كه راه بدهد

شكل مرا در اين پيراهن

بوى بهار‌نارنج دارد

سوخته از نفس‌هاى همراه

اين از پيراهن‌ات

مشترك مورد نظر در دست‌رس، مُرده است

 

اما من اتو مى‌كشم اين سه‌شنبه را

رخت‌ها با باد شكل تو مى‌شوند

اين كلاه، اين شال، اين پيراهن‌ات

تمام مسيرها به سمت مشترك مورد نظر

باد خورده اين كلمات من

بشنوى اگر تنها كلمه يك كلمه

به دست‌هايم مى‌رسى با باد

كه دست گرفته اين دستگاه ِ مورد نظر خاموش

«خرد و خراب و مست» با باد است كه مى‌پيچم از تو.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:31  توسط آفاق شوهانی  | 

 

 نامه ی اول

 

نامه.فوری.فوری.

آشیل عزیز!

به فکرم رسید برایت بنویسم که تصمیم من قطعی قطعی... اما چه می شود کرد پیش از تو به فکرم رسید کاسه کوزه ها را شکست برش داشتم از طبقه ی هفتم شوت اش کردم میان زباله ها، تصمیم ام همان است جای دوری نرفته زیر پنجره ی خانه ی شماست برش دار از میان تپاله ها. پر رویی کرد چک و چانه اش را بشکن هر طور شده بخوانش جواب را فوری فوری برایم ئی میل کن.منتظرم.

                                             دختر هفتم اورانوس

 

 

نامه ی دوم

 

نامه.فوری.فوری.

آشیل عزیز!

پدرم گفت: سه، دو، یک، چهار، پنج، شش، هفت

گفتم: هفت، شش، پنج، چهار، سه، دو، یک

آفرودیت گفت: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت

کرونوس چپ چپ به پدر نگاه کرد می دانی که تیتان(1) است در هر حال به پدر نیاز داریم

گُرزت را بردار و بیا. من توی تخت جمشید روی شیر سنگی نشسته ام تا می خورَد حرفی نیست اما شیرم که تمام شد، فکرش را بکن از می خورَد «وای»(2) بر من می وزد می فرستمش، بفرست با آن جواب فوری فوری

                                           دختر هفتم اورانوس

 

1.تیتان:غول

2.وای:باد

 

نامه ی سوم

 

نامه به پدر.فوری.

دیگر از دستم کاری ساخته نیست.قبل از من بیدار شده قرار ِ من این بود که ساعت، راس هشت ِ صبح بیدارم کند، هفت نشده خانه را روی سرش گذاشت.گفتم خانه را کجا می بری؟گفت کجا.مانتوی مشکی پوشید، در را باز کرد و رفت نمی خواستم مشکی بپوشم به هیچ وجه؛ اما دیگر پوشیده و رفته بودم، دلم می خواهد دوباره در بیشه ی «زبان گنجشک»(3) باشم.منتظر حکم اورانوسی شما هستم.چند تیتان را بفرستید که این الاغ چموش را برگرداند.

                                           دختر هفتم اورانوس

3.بیشه ی زبان گنجشک:محوطه و محیط تیتان ها(غول ها)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:31  توسط آفاق شوهانی  | 

 

فدرال ِ سامباتايى(1)

                                                                    براى مردم ايلام

 

ديگر از من بيرون آمده‌ام

كروشه‌ها را شكسته‌ام

ديگر حتا «تو» قدر ِ مطلق نيست

فدرال ِ سامباتايى شما را مى‌خوانَد

از محور ِ‌ مختصات راه مى‌بَرَم

به اعداد ِ صحيح سوت مى‌زنم

 

اين پيرمرد چرا عصا نمى‌گردانَد شال نمى‌اندازد،

از چشم‌هاى ‌من مگر برنخاسته؟

مگر من چهارده ساله‌اش نيستم؟

رنگ ِ خون ِ شب ِ معاشقه دارد لب‌هايم

و در تيرگى ِ موهايم

شب، مقروض ِ مقروض است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 19:14  توسط آفاق شوهانی  | 

 

از من كه با كنار

 

از من كه با كنار ِ تو ريسه رفتنم بود

نويز افتاده روى خنده‌ام

نگاه كن!

اين يا قرن بعد

ديگر از رفتنم از پا افتاده

همين‌جا زير درخت يا قرن بعد

هزاران چشم از شاخه‌ها نگه داشته‌اند ثانيه‌هايم را

مى‌گويند مى‌آيى تا

سرچ كرده‌ام

افتاده به راه مُرده‌ى من تنها از تخمه مى‌شكند

نمى‌دانم با كى يا با

من اين پنجره ببند به تار مويم بسته را

مى‌بندم باكى نيست اما

خربزه خوردن با دوستان

عجب نويز مى‌خورم ليز

رفتنم مى‌رود روى پوست ِ چند دهه آن‌طرف‌تر

چه خبر از ها؟

از «خروس‌ها خوابند»؟

مى‌قدقدم با قدقدا

باز كن اين تار مو از پنجرهْ يك مانيتور

تا ديدنم آمده ببيند تو را

بى خوابى‌ات در قرن بعد بى دوستان يا با

حالا گفتنم بگويد با همين كه مى‌آيد بگويد را

پهه! حرفى از نمى‌زند كيبورد ِ من كه امروز

الاغ! اين پنجره مى‌ريزد تا نويز

لگد بزن از اين به مُرده را.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 21:26  توسط آفاق شوهانی  | 


 

شعر واقعی پیچیده

است

گفت و گوی علی حسن زاده با آفاق شوهانی

 

موضوع «بحران مخاطب» در شعر امروز ما از موضوعات بحث انگيز سال هاي اخير در حوزه ادبيات بوده است که شاعران حرفه يي شعر امروز - مثل علي باباچاهي، حافظ موسوي، مهرداد فلاح، ابوالفضل پاشا، کوروش همه خاني و... - در گفت وگوهايشان بدان پرداخته اند. موضوع «بحران مخاطب» در شعر امروز ما، بهانه يي شد تا در خصوص آن با آفاق شوهاني به گفت و گو بپردازم. آفاق شوهاني (شاعر و منتقد معاصر)، در سال 1346 به دنيا آمد. آثار او عبارتند از؛ تنهاتر از آغاز (مجموعه شعر)، در اين نه در سيزده (مجموعه شعر)، من در اين شعر آفاق شوهاني تويي (مجموعه شعر).

---

-نخست از بحثي جدل انگيز که در اين سال ها مطرح شده است، آغاز کنيم؛ گسستي بين مخاطبان و شعر امروز اتفاق افتاده است که اين گسست منجر به ايجاد بحراني با عنوان «بحران مخاطب» شده است. آيا مواجه شدن شعر امروز با بحران مخاطب مبداء تاريخي دارد؟

در طول 15- 10 سال اخير که در حوزه شعر به نگرش عميق تري رسيده ام بر من مسلم شده است که مخاطب اثري که بتوان آن اثر را از هر حيث «شعر» ناميد، بسيار اندک است و من همواره در اين عرصه جست و جوگر مخاطب خاص بوده ام... برعکس اين را نيز مي توانم بگويم که هر جا آثاري از قبيل شبه شعر، نظم واره، تجريدي و منفعل خوانده ام، آن آثار غالباً رويکرد عام داشته اند، دهان به دهان گشته اند و به آوازه و شهرت رسيده اند براي مثال مي توانم به تعدادي از شعرهاي شعارزده و سطحي و دم دستي اين دوره استناد کنم که چنين شعرهايي هميشه اقبال عام داشته اند، در حالي که از آغاز انقلاب نيما و نزديک شدن آثار او به ذات و جوهره شعر، مخاطب عام دچار سرگشتگي مي شود و اديبان و شاعرنماهايي همچون حميدي شيرازي پا پس مي کشند و جبهه مي گيرند و جناب فروزانفر با شنيدن اشعار نيما در زمان شعرخواني او، زير ميز پنهان مي شود و به خنده مي افتد و با تمسخر مي گويد؛ اين آقا چطور نمي داند که اينها وزن و قافيه ندارند و شعر نيستند؟ اجازه بدهيد کمي به عقب برگرديم؛ پيش از نيما، انديشه فاصله گرفتن از معيارهاي کلاسيک، از ذهن ايرج ميرزا، بهار، عارف و عشقي گذشته بود چنان که عشقي در مقدمه نوروزي نامه مي نويسد؛ «ما محکوم نيستيم که هميشه سبک ادبي چندين ساله فرتوت را دنبال کرده هي به کرات اسلوب سخن سرايي سخنوران عهد عتيق را تکرار بنماييم. بايستي در اسلوب سخن سرايي زبان پارسي تغيير داد.»يا اديب الممالک فراهاني در اعتراض و احتراز از تقليد قدما مي گويد؛ «اي ادبا تا به کي معاني بي اصل مي تراشيد ابجد و کلمن را؟» همچنين کساني چون تقي رفعت، ابوالقاسم لاهوتي، جعفر خامنه يي و خانم شمس کسمايي در تجدد و رويکرد به شعر نو، از پيشگامان بودند که البته با خودکشي رفعت، تشکل اين پيشگامان در تبريز از هم پاشيد. اما نيما يوشيج با سرودن شعرهايي همچون «قصه رنگ پريده...» و «افسانه»، شعر نو فارسي را پايه گذاري کرد و کساني چون حميدي شيرازي نتوانستند اين شيوه جديد را درک کنند، پس مهار از کف دادند و تيغ دشمني برگرفتند و البته هواداران او يا کساني که من آنها را مخاطب عام مي نامم، همان شيوه حميدي شيرازي را در پيش گرفتند و نيما مجبور شد شعرهاي خود را مثلاً در مجله موسيقي منتشر کند، يعني آنکه در هر دوره يي مي توان به همين شکل نظر داد که مخاطب خاص شعرهاي حرفه يي اندک بوده است.

براي توضيح يا استدلال بيشتر يادآوري کنم که نيما در نخستين کنگره نويسندگان ايران مي گويد؛ «تا شيوه کار در هر کدام از اين قطعات، تير زهرآگيني، مخصوصاً در آن زمان به طرف طرفداران سبک قديم بود، طرفداران سبک قديم آنها را قابل درج و انتشار نمي دانستند. با وجود اين در سال 1342 هجري قمري بود که اشعار من صفحات زياد منتخبات آثار شعراي معاصر را پر کرد. عجب آنکه نخستين منظومه من «قصه رنگ پريده» هم که از آثار بچگي به شمار مي آمد جزء مندرجات اين کتاب و در بين نام آن همه ادباي ريش و سبيل دار خوانده مي شد و به طوري قرار گرفته بود که شعرا و ادبا را نسبت به من و مولف دانشمند کتاب (هشترودي زاده) خشمناک مي ساخت. مثل اينکه طبيعت آزاد پرورش يافته من، در هر دوره از زندگي من، بايد با زد و خورد رودررو باشد.»اين روند از زمان نيما و حتي از زمان مشروطه تا به امروز ادامه دارد. عامه مردم از شعر کوچه مشيري لذت مي برند و زمستان اخوان ثالث ايده آل آنهاست، يا تعدادي از اشعار سياسي شاملو ورد زبان شان شده است. اما هنوز که هنوز است با «شب پره ساحل نزديک» يا « سيوليشه» يا «کار شب پا» يا ساير اشعار جدي نيما نتوانسته اند ارتباط برقرار کنند، مگر تک سطري که البته هنگامي که مي بينند به خاطر آن تک سطر بايد يک شعر ساخت مند را به دقت بخوانند و آن را کشف کنند و فرازهايي از آن را به ذهن بسپارند، عطايش را به لقايش مي بخشند.

برای خواندن متن کامل این گفت و گو در سایت روزنامه ی اعتماد این جا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:40  توسط آفاق شوهانی  | 

 

چريدن ِ گاو از نقطه

 

حرف‌هاى من با گاو ايدز دارد

من روى حرف‌ها بالا مى‌آوَرَد

ببين!

گاو رها كرده‌ام بى‌نقطه

اين پا و آن پا نكن ماسك بزن

تا به‌ايستى روى پانتوميم ِ باله‌هايم در هوا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 18:39  توسط آفاق شوهانی  | 

 

جنون نوشتار و اجراى استعارى زبان و بررسى پيش‌زمينه‌هاى متن

 

 

و سطرهاى بى‌بهانه گفتند

اشك‌هاى ‌مجتبى ‌پورمحسن به درد ما نمى‌خورد

و جهان را از سر سطر آغاز كرديم

سطرهاى چندم تا چندم از كتاب تو كه مقدس نبودم

 

ماجرا از آن شبى شروع شد

كه يك شب تلفن نداشتيم

خط‌ها 2233760نداشتند

كسى به اين سطرها زنگ نمى‌زد

از بس‌كه از تقابل‌هاى تكرارى

زنگ زدن‌ات و زنگ زدن‌ام

اين به آن در

ايران روى ديوار

نقشه مى‌كشيد

خط مى‌كشيد روى سطرهايى

كه با من آ      اينجورى‌ بوديم

يك روز معشوق زبان بودى

شب‌اش توى بغل استعاره

تا صبح نخوابيدى از بس‌كه زنگ نزدى

پس زمستان نزديك بود

و دروغ هاى زيادى

براى بافتن داشتم

 

از بس‌كه بلند شدم

و از تلفن عمومى

به پورمحسن زنگ مى‌زدم

امروز به سطرها استراحت داده‌ام

شب با خودم مشغولم

از بس‌كه تلفن نداشتيم.(1)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:55  توسط آفاق شوهانی  | 

 

خورشيدخانم! راستى چه خبر؟

 

(دو شعر تازه)

 

 

راه افتاده‌ام

 

 

راه افتاده‌ام روى روزهاى هفته

مورچه‌ى كوچك!

التماس نكن

من قيد حرف‌ها را زده‌ام

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:49  توسط آفاق شوهانی  | 

 

شعرهايى تازه

از مجموعه‌ى در دست چاپ

 

 

 

و اما چه‌گونه

 

و اما چه‌گونه روز را از روز كم كنم؟

اين مُرده‌ى‌ من

و اين قطارى كه از روى شنبه و يكشنبه‌ام گذشت.

 

اين طرف ريل مانده‌ام بر دست‌هاى تو كه دارند مى‌گذرند

كوپه

     كوپه

به سمت شهرى كه عاشق‌ات بودم ناگاه.

 

خدا اين منم اين منم بر تمام كتيبه‌ها

- مأيوس -

اشك مى‌ريزم آرام آرام و مى‌روم تا بى‌كسى ِ جاده.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:50  توسط آفاق شوهانی  | 

 

 

دو شعر تازه

 

از مجموعه‌ى در دست چاپ

 

 

 

بدترين عادت

 

 

بدترين عادتى كه تو دارى

لابه‌لاى آشغال‌ها مى‌گردى

تا دوباره او را بردارى

او اسبِ پير ِ احمقى‌ست

جزيره‌ها را به آب بينداز

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:24  توسط آفاق شوهانی  | 

 

يك شعر بلند

 

از مجموعه‌ى «با شهرزاد اين قصه منم»

 

(مجموعه‌ى چاپ نشده)

 

 

 

گم شده بودم انگار

نه مى‌شد او را ديد

نه مى‌شد او را خواست

چينى‌هاى شكسته را كنار هم گذاشتم

مى‌چرخم و مى‌شكنم

تاب مى‌خورم لاى دستانت

بادبزن‌ها را كنيزان زمين مى‌گذارند

و من از چشمان ِ امير تاب مى‌خورم تاب

معلق ميان زمين و آسمان

انگشتر ياقوت و دستان دور من

بيشتر از هيچ مى‌ارزد آقا خريدارى؟

وقت صلوة ظهر

و شهر رى خلوت

بازارچه را دور مى‌زند

به سوى حرم مى‌دوم با قضاى هزار نماز

هنوز اين‌جايى مادر؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:40  توسط آفاق شوهانی  | 

سال نو مبارك

 

ز كوى يار مى‌آيد نسيم باد نوروزى

از اين باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى

 

فرا رسيدن سال نو را به همه‌ى شاعران و نويسندگان تبريك مى‌گويم و اميد آن دارم كه در سال جديد، شعر و ادب سرزمين ما بيش از پيش رو به تعالى برود؛ و اهل قلم روزگار بهترى را پيش روى خود داشته باشند.چنين باد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:16  توسط آفاق شوهانی  | 

همين‌كه باران زد

 

(خوانش شعري از بيژن نجدي(

 

   


همين‌كه مزرعه پوست به گندم داد، ساقه كشيد
                                   در سرنوشت سبز گياهى‌‌اش
همين كه بارا‌ن زد
                  ساقه بازگشت به خانه‌اش در خاك
زنى پرسيد: «امروز چند شنبه است پسرم؟»
مردى فرياد زد: «خدايا سال هزار و سيصد و چند است»


پاييز كه بيايد من يازده ساله مى‌‌شوم
          دلم مى‌خواهد با مادرم بروم، زير چادرش
             وقتى كه روز‌ها
             غروب ِ هر روز نماز مى‌‌خواند
پاييز است
   از زير چادر نمازش آمده‌ام
                                   پير.
با دندانم نوشتم: خشم
مثل گاو‌هاى اسپانيا چشم در چشم يك قصاب
با پاهايم نوشتم: ساقه‌هاى سبز برنج، مثل گاو‌هاى لاهيجان
چقدر مهربان اما
چقدر خسته
در برنج‌زار‌هاى سرد.*


اين شعر بحث زمان را در حوزه‌ى خاطرات مطرح مى‌‌كند و آن را با آرزو‌ها درمى‌‌آميزد، يعنى آن‌كه در اين شعر، گذشت زمان را داريم كه شاعر، آرزوها و يا به عبارت بهتر، زمان‌هاى نيامده را ياد مى‌‌كند و چه‌بسا اين زمان‌هاى نيامده، هرگز نيايد و شاعر در همان زمان‌هاى زيسته‌ى خود باقى بماند، اما عجله لازم نيست! با من بياييد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 9:30  توسط آفاق شوهانی  | 

ماهيان گم‌شده در برف

 

 

                                                            براى همه‌ى عزيزانى كه در سرماى

                                                                  افغانستان از دست رفتند

 

 

من ريگ اين خواب گرفته‌ام

حاضر شده با كلماتم

لب دريا نشسته بودم با ماهى

هى هى هى كن ابر پاك شود

از سرما، از سر ِ افغانستان

ـ گم كه شد ماهى بگو! خضر ما دريا برويم (1)

موسا بى‌آتش

يوشع آب به تن

ـ برف مى‌خواهيم چه‌كار آقا!

ما حاصل اشك آدميم (2)

سرمان سبز، ساقه‌مان ستبر

سفيد سفيد يكدست خضر برآب

ماهى كه گم شده افغانش كجاست؟

سراب مى‌بينم خواهر انگار

گم شده به دريا

بيار ابر پاك كنيم از فرط سرما كودكم

دنبال خضر دويده‌ام با سبد به دريا (3)

ـ دريا؟ درياى ما كجا؟

ما گفته‌ايم با برف تا آب شود دريا

پى خضر پابه‌پاى ما

يوشع بيا!

ما خواب افغانستان گرفته‌ايم به رگ.

 

 

پانوشت:

1.حضرت موسا گفت: بارخدايا كجا يابم او [خضر] را؟ گفت: بر ساحل دريا نزديك صخره، و دلالت او ماهى‌ست [ماهى كه همراهتان است ناگهان گم مى‌‌شود] چنان‌كه گفتيم آن ماهى زنده شود و در دريا راه كند بر آن راه بيايد تا او را بيابى. (تفسير ابوالفتوح، داستان موسا و خضر )

2.پس چون « آدم » ـ عليه السلام ـ پذيرفتن توبه بشنيد، از شادى، گريستن بر او افتاد و چندان آب از چشم او بدويد كه درختان ِ پربار و ميوه با منفعت خلق برست ( تفسير طبرى، قصه‌ى پذيرفتن توبه‌ى‌ آدم )

3.اشاره به يوشع است كه با سبدى كه ماهى در آن بود، حضرت موسا را همراهى مى‌كرد ( مآخذ پانوشت شماره‌ى 1)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:53  توسط آفاق شوهانی  |