تبليغاتX
وب نوشته‌هاى آفاق شوهانى

 

 

و گفته بودم

 

و گفته بودم تا دنيا دنياست

حالا از اين كه برگردم فلس‌هاش، فلس‌هاش

از ساحل دور دورتر

از آب سرك مى‌كشد ناگاه

آب مى‌كشم

سيب‌زمينى كه پوست مى‌كنم

باز پوست، باز پوست، باز پوست ِ ديگر

درمى‌روى از دستم مارمولك ِ احمق!؟

اين‌هم كلمه‌يى كه چندش‌ام مى‌شود از دنيا

با روزهاى من بودى!؟

سايه‌يى بر ديوار

بر بامى كوتاه مى‌گذشت

چندش‌ام مى‌شد

سيب‌زمينى‌يى چند حلقه تا به امروز

در دست‌هاى من

چه شباهت ِ كُشنده‌يى

رنگ چشم‌ها

و رفتار آرام آب

از ساحل ِ دور ِ نزديك شدن

روبه‌روى نگاهم بر پشت‌بام

مارمولك من

بيا به دست

بيا به دست‌هاى من

و من بودم كه گفته بودم

تا دنيا دنياست برزخ‌ام از مارمولك!

دوست من! خلال سيب‌زمينى طعم ِ امشب دارد

دست مى‌كشم بر پشت‌بام

غلت مى‌خورى در دست‌هايم

مارمولك ِ عزيز ِ من!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 8:43  توسط آفاق شوهانی  | 

 

گويى از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود

بار بربست و به گَردش نرسيديم و برفت

چهل روز از كوچ پدرم حاج‌على‌جان شوهانى گذشت و بهارى از راه رسيد كه خبر از شكفتن و روييدن مى‌دهد. از همه‌ى عزيزانى كه در اين روزهاى غمبار و اندوهگين، اظهار همدردى كردند و در اين سوگ مرا تنها نگذاشتند، سپاسگزارم.

اكنون كه ديگر فصل رويش و شكوفايى‌ست، من اين بهار خجسته را به همگى شما عزيزان تبريك و شادباش مى‌گويم؛ اگر چه در اندرون من ِ‌ خسته‌دل كسى فرياد مى‌زند:

نشان داغ دل ماست لاله‌اى كه شكفت

به سوگوارى زلف تو اين بنفشه دميد

همگى شما تندرست و سرافراز باشيد و مرا مهمان شعرهاى بهارانه كنيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 20:58  توسط آفاق شوهانی  | 

 

اشاره: مادرم را پارسال از دست دادم. هنوز با این غم بزرگ خو نگرفته بودم که پدرم نیز در همین روزهای اخیر - یعنی در روز ۱۸ بهمن ۹۰ - به دیدار مادرم شتافت. این روزها آنچنانم که دستم به قلم نمی رود. همسرم ابوالفضل پاشا مرثیه یی در سوگ این پدر عزیز سروده است که من همان شعر را به نقل از وبلاگ او در اینجا می آورم.

 

پيرمرد، چشم ما بود

 

سروده ی ابوالفضل پاشا

 

                                               مرثيه‌يى براى كوچ غريبانه‌ى حاج‌على‌جان شوهانى

 

صدايى كه هيچ از ياد من نمى‌رود

مرا ديگر در اين خانه مهمان نخواهد كرد

و نام تو اين‌چنين كه پر از طنين،

با صدايى كه هيچ از من،

در خالى ِ اين خانه‌ها مرا نمى‌شناسد

 

در اين ايلام ِ بعد از تو

كجا مى‌روم تا صداى تو را من؟

و در تمامى ِ اين بعد از تو پر از سنگ

مى‌توانم مگر نام تو را كجا مى‌نويسم؟

 

درخت‌ها در اين طولانى‌تر از انتظار

نام تو را از خيابان سعدى

به نجوا تا خيابان‌هاى بعدى مى‌رسانند

و من هنوز دنبال همين صدا.

 

نام تو از سنگ‌ها بزرگ‌تر

حاج‌على‌جان!

كه باز هر چه مى‌روم كه فرياد مى‌زنم

صداى تو هيچ از ياد من نخواهد رفت

 

امروز چندمين؟

و همين مانده از ما همگى به هفت مى‌رسيم

من مى‌آيم

با نام تو دست مى‌دهم كه مى‌روم

تا چه‌گونه بعد از اين به ايلام سفر مى‌توان مگر؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 11:2  توسط آفاق شوهانی  | 

 

به نقل از سایت ادبی یانوس

این شعر را در این نشانی هم می توانید بخوانید:

http://yanoos.net/blogs/view/post/?postid=1289&blog=sher

 

گرسنه‌ى كيش‌ترين ِ‌ گربه‌ها

من گرسنه‌ى كيش‌ترين ِ‌ گربه‌هام
از سطل‌هاى شهردارى، چند سطر؟
بدتركيب‌ترين جمله‌ى گفتن
صرف فعلى كه آدم ِ ‌روى زمين تو بودى
فحش‌ات نمى‌دهم
فحش از تو گذشته
رسيده به جايى از غلط گفتم
زمين كى خواست سگ ِ سر به راه نباشد؟
زبانت را گم كن
ولگرد فعل عزيزت
خداى من! طلايى كه به دنبالش جذام شدى
ته ِ سطل‌هاى آشغال خشكيده
نه! دوست من اين نان نيست
هرگز نبوده و نيستند
فعلى كه سر بزند و از نان شما باشد
نگرد!
سگ ِ جذامى از گربه‌ى اين روزها
نان را فروخته‌ام
و آب
رفته از زمين خدام

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 10:26  توسط آفاق شوهانی  | 

 

 

ريسه

 

راست ريسه مى‌روم

و دو نقطه

يكى براى اسب بگذارم

بنشينم تا قله‌ى «مانشت» (*)

و هيچ از قله برف پوشيده‌اى تا حالا؟

تاول زده اسب تاختنم بى تو

كه تخت نشستم تمام

باختنم ببين!

دور از «تخت ِ خان» (*)

سال‌ها يكى يكى ‌بردار

منصور ريسه رفتنم بگويد تا كى تا كجا؟

خاطى سرزمين بودم خدا!

اسب برمى‌گردانم بى نقطه

راه كش مى‌آيد تا خدا

 

__________________________________

* كوهى در ايلام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 19:9  توسط آفاق شوهانی  | 

 

 

 در جایگاه مقدمه:

سلام به همه‌ى شما

روزهايى كه گذشت، سالروز فقدان مادرم را پشت سر گذاشتم، شركت در مراسم و گرفتارى‌هاى روحى، به من اجازه نداد كه بتوانم كامنت‌هاى پست قبلى را به طور كامل پاسخگو باشم. در اين مجال از همه‌ى شما عزيزانى كه كامنت‌هاى پر مهرتان بى پاسخ ماند عذرخواهى مى‌كنم و خواهشم از  شما اين است كه همين توضيح را در جايگاه عذرخواهى پذيرا باشيد. اميدوارم كه بتوانم در اين پست، همه‌ى قصورم را جبران كنم و به نحو شايسته‌اى پاسخگوى لطف بى پايان‌تان باشم

 

 

روزی از دیدار

 

 

روزی از دیدار را می‌خواستی!؟

یبا!

این خانه

این خیابان

این اتوبوسی که می‌آیی

حالا پنجره‌ها را باز کن

خیایان را که بعد از خانه نوشته‌ام

خوب نگاه کن

اتوبوسی که می‌خواستی می‌آید می‌ایستد

باز می‌کنم درهایش رو به پنجره‌ی تو

و این مرد‌ها

و این زن‌ها که به این‌سو و آن‌سو

و حالا با تو در این خیابان

کریشه کشیده‌ام روی هر سایه

و حالا با تو در این خانه حرف‌های رابطه جان می‌گیرند

بیا!

     بیا!

این من

        و این رگ‌های آبی من

بدوز!

       بدوز روزی که می‌خواستی.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 17:9  توسط آفاق شوهانی  | 

 

 

کولی

 

آیا بر خطوط  فاصله راه گم کرده‌ای

یا گیج خطوط  دست منی

این خطای خون من است

و این خطاهای خون من است

راه می‌برد به خانه‌یی که می‌بینی بر دوشم بوده همیشه

دستم را راست بگیر

به ابراهیم مى‌رسی به ساره و چشمه

من صدای مقدس آبم

می‌گذرم از مویرگ خشک هاجر

و حالا دوباره چپ

خطوط دست مرا کج نگیر!

اسماعیل رنگ باخته و خدا رفته مرا بیاورد

مرا که به ابراهیم داده بود

گوسفند زبان‌بسته‌ی صحرا من بودم

ببین!

بر این خطوط خون من جاری‌ست

تورات شدم و با کلمه وزیدم

و از مریمِ من عیسای مرا ببین!

نور با ردّ سرانگشتانم به حرا رسید

از محراب سر که برآوردم

در میانم گرفتند

حرامیان و خون مرا حنا بستند بر ناخنِ توحشِ جنسی‌شان

 

کنار گوسفندانم از نی لبک بودم

سنگ به دستانم دادند و گفتند انتفاضه

حالا این منم روبه‌روی سنگ

روبه‌روی شیطان که برنمی‌دارد از سرم دست

مانده‌ام چگونه سنگ بر من بزنم

کولی!

تو بگو!

تو که گیج خطوط دست منی

این خطای خون من است!؟

بگو!

این دست‌های من مال تو

بگو!

من از این خط  می‌گذرم

                           کولی!؟ 

 

روزهايى كه گذشت، سالروز فقدان مادرم را پشت سر گذاشتم، شركت در مراسم و گرفتارى‌هاى روحى، به من اجازه نداد كه بتوانم كامنت‌هاى اين پست را به طور كامل پاسخگو باشم. در اين مجال از همه‌ى شما عزيزانى كه كامنت‌هاى پر مهرتان بى پاسخ ماند عذرخواهى مى‌كنم و خواهشم از  شما اين است كه همين توضيح را در جايگاه عذرخواهى پذيرا باشيد. اميدوارم كه بتوانم در پست بعدى، همه‌ى قصورم را جبران كنم و به نحو شايسته‌اى پاسخگوى لطف بى پايان‌تان باشم

   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 10:14  توسط آفاق شوهانی  | 

 

از مى‌روم‌هاى خود

 

(خوانش شعرى از ابوالفضل پاشا)

 



اين‌چنين خسته از مى‌روم‌هاى خود
رسيده‌ام
اسب‌هاى من تشنه

قهوه‌اى
در چينِ پرده كه از راه مى‌‌افتد
ديگرى سفيد

از بيرون
صداى پاى شيهه در آب
مى‌‌شكند
كسى ميانِ شنيده‌ام نيست

حالا اگر از پنجره‌ آيا عبور شوم
اسبِ من اين كه خسته رميده‌ست
مرا چگونه به آب مى‌‌زند؟
پشتِ همين‌ پرده‌ها هميشه پر از تور... تور *

انتظار‌هايى كه برآورده نمى‌‌شود يا رفتن‌هايى كه رسيدن در آن نيست، اساس اين شعر را تشكيل مى‌‌دهد. يعنى عناصر شعر به گونه‌اى در مقابل هم قرار گرفته‌اند كه خواننده، نه از مفهوم عجيب و غريب، و نه از تصوير‌هاى دور از ذهن بلكه از همين موضوع شگفت‌زده مى‌‌شود كه مثلن سيبى كه مى‌‌اندازى بر زمين نمى‌‌افتد و در هوا مى‌‌ماند، يعنى همين موجب شگفتى است كه كنش نتيجه نمى‌‌دهد و رفتن به مقصد نمى‌‌رسد.
اين شعر را مى‌‌توان از دو جنبه بررسى كرد:
الف) كنش،
ب‌) عناصر، كه خود عناصر نيز به دو بخش قابل تقسيم است:
1. عناصر موجود در زمان حال

2. عناصر موجود در متن روايت
حالا اين دو جنبه را بيشتر توضيح مى‌‌دهم.
كنش‌: 1. رسيدن راوى به نيمه‌ى راه: بند اول 2. شروع روايت: بند دوم 3. ادامه‌ى روايت: بند سوم 4. ادغام آن با واقعيت موجود: سه مصراع اول از بند چهارم 5. اعتراض‌ نهايى: مصراع آخر.
عناصر: اگر عناصر را با توجه به كنش شعر به دو بخش عناصر زمان حال و عناصر متن روايت تفكيك نكنيم نمى‌‌توان مشخص كرد كه آيا اين شعر اجراى يك روايت است يا آنكه اتفاق‌هايى در زمان حال مى‌‌افتد.
كنش شعر به همان شكل كه تقسيم كردم، خود، يك روايت بزرگ‌تر است يعني در اصل اين شعر دو راوى دارد: راوى اول كنش شعر را روايت مى‌كند و در دلِ اين روايت، يك روايت افسانه‌اى وجود دارد. به عبارت ديگر راوى اول در زمان حال و با توجه به عناصر موجود در آن، عناصر موجود در متن روايت افسانه‌اى را مطرح مى‌كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 13:4  توسط آفاق شوهانی  | 


 

رؤياى پرنده شدن

 
(خوانش شعرى از شمس لنگرودى)



و سرانجام
پاييز مه‌آلود
در را باز مى‌‌كند
خاطرات پاييز
همه از آينده است:

برگ‌هاى درخشانى كه به رؤياى پرنده شدن به دهان ابد ريختند
پرندگان بى برگ و گياهى كه پاره‌ى قلب‌شان را به درختان بى‌ثمر آويختند...

خزان بى‌‌گذشته، بر پله‌ى برفى
دفتر خاطراتش را مى‌‌بندد
و دو برگ سوخته بر پلك سفيدش بال مى‌‌زند. *


اين شعر يك استعاره‌ى كلى‌ از مرگ است. نگاهى‌ چنين به مرگ، نگاهى‌ از جانب هستى‌ به نيستى‌، بر اهميت اين شعر مي‌افزايد. چرا كه اين شعر، نه گزارشى از مردگان، نه گزارشى از مردن كسى، بل‌كه گزارشى از مرگ در حالت كلى آن است، يعنى شاعر از چيزى كه نيست، چيزى كه نديده‌ايم، چيزى كه اگر ببينيم ديگر نمى‌‌توانيم سخن بگوييم، حرف زده است و اهميت اين شعر همين‌هاست...
اين شعر با توجه به استعاره‌‌يى كلى كه مى‌آفريند و با نگاهى كه از عمقِ زندگى حكايت دارد، به يك شعر قابل تأمل تبديل شده است. به عبارت ديگر، اين شعر، نه در جزييات بل‌كه در بافتار كلى‌‌اش مهم است. يعنى‌ آن‌كه شعر را اگر بخواهيم جزءجزء مورد بررسى قرار بدهيم گاهى زيبايى‌‌هاى آن تعريف شده است. براي مثال در بند اول، پاييز با توجه به شيوه‌ى جاندارپندارى، استعاره‌ى‌‌ يك انسان است كه در را باز مى‌‌كند، اما همان‌طور كه گفتم مى‌توان تصور كرد: رهايى‌ در را باز مى‌‌كند/ بهار در را باز مى‌‌كند/ بوى تو در را باز مى‌‌كند...
همه‌ى اين‌ها و چيز‌هاى ديگرى از اين دست، بر اساس همين فرمول ساخته شده‌اند كه چيزى يا پديده‌‌يى جاى انسانى مى‌‌نشيند و در را باز مى‌‌كند. پس اگر پاييز هم در را باز مى‌كند، شعر كار چندانى نكرده است، اما نكته‌ى‌ مهم در همان نكته بود كه اشاره كردم؛ پاييز در اين‌جا، نه استعاره‌ى انسان كه استعاره‌ى مرگ انسان يا به طور كلى استعاره‌ى مرگ است. كليد كشف اين موضوع در همان عبارت «و سرانجام» در آغاز شعر نهفته است كه از قرار و مدارى پنهان سخن مى‌‌گويد: و سرانجام/ پاييز مه‌آلود/ در را باز مى‌‌كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 19:6  توسط آفاق شوهانی  | 

 

باز هم این ساعت

 

باز هم این ساعت ِ نیامده رفته تا دیروقت

با تو که بگو چند می‌آید

کی؟

کجا؟

چگونه؟

با کلمه کلمه که می‌نوشند خون مرا

با پر که می‌کشم پرواز

با گیجی روز که می‌بردم باد

دَمْ رَمْ راهْ رها

می‌بردم تا

می‌بردم با تو که می‌کُشدم ناز که می‌کُشدم تا بیاید ساعت ِ رفته

 

آه از این نقطه که می‌برد آب که می‌برد رو

که می‌برد خیسِ خیس مرا

آه از این نقطه که شلیک می‌شد اگر رو به تو

اگر رو به من

من و آن‌گاه من بی‌نقطه

                             بی‌حرف

                                        تمام.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 17:14  توسط آفاق شوهانی  | 

 

ز كوى يار مى‌آيد نسيم باد نوروزى

از اين باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى

 

سال نو و روز جهانى شعر

 بر همه‌ى شما اهل قلم مبارك باد

امكان دارد كه من تا چهاردهم فروردين مجال پاسخگويى به كامنت‌هاى مهرآميز شما را نداشته باشم؛ پس من ضمن عذرخواهى از اين تأخير احتمالى ، پاسخگويى و تشكر از شما را به اولين فرصت موكول مى‌كنم، و سال نو و روز جهانى شعر را از هم‌اكنون به يكايك شما عزيزان تبريك مى‌گويم. اميدوارم سالى پر از لبخند و طراوت و شعر در انتظارتان باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 11:6  توسط آفاق شوهانی  | 

 

خانه‌ی ابن السلام

 

 

من آماده‌ام

مرا بریز مرا بریز در حواس این متن

مجنون پوست انداخته به شک!

بر تن من رج می زند قیس

چند خال و دوباره نقطه، نقطه، خال

من به نقطه می‌روم خانه‌ی ابن السلام

شیشه‌ها بشکنم یا عروس‌ام انگار امشب

یا لیالی اللیل یا لیالی اللیلا

من به نقطه بیابان هو می‌کشد در قرینه‌ام

و قونیه گم کرده راه حجاز می‌دوم

من به نقطه حنا بسته دستم به خاک و بر سر

عروسم به خانه‌ی ابن السلام رفته امشب

یا لیالی اللیل یا لیالی اللیلا

آقا! اکنون بر دست‌هایت عطر بپاشم یا آب؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 10:2  توسط آفاق شوهانی  | 

 

دوباره‌ی فردا

 

دوباره‌ی فردا که آمدم

روزم را می‌جوند سگ‌ها

عطسه‌ی سوسک‌ها به هیچ

ادکلن هاری زده‌ام

به من نگو قسمت کن

به من نگو آرام باش

من مویرگ‌های سگ را جویده‌ام

کبریت می‌کشد انگشتانم روی خیلی که باورت نمی‌شود

خیل احمق‌ها

خیل پشه‌ها و شپش‌ها

نه! نمی‌توانم پاک کنم

کبریت کشیده بر هر چیز را

آزادی‌ام مخدوش شده

و روزم بوی نا گرفته

آسم در گلوگاهم قسمت را جویده

از درخت همسایه ایدز بالا رفته

صورت چهل سالگی دخترانم چروکیده

سلول‌های سگ را مى‌جوم

سلول‌های گرگ را می جوم

دوباره فردا را فروخته ام

طلا، مس، نفت، اورانیوم

هر چه که روی زمین و زیر ِزمین داشتم و دارم

از درختِ ایدز همسایه بالا می روم

حالا چگونه تا تو بگویم راه هیچ

و در تو می‌خزد ثانیه هایم!؟

پوست تو را لیس زده بمب شیمیایی

بوسه های مرا به تسخر تف زده‌اند

و خاطراتم را خط زده‌اند

چگونه قسمت کنم،

خلأ عمیقی که به من داده اند؟

تقسیمی عادلانه!؟

خدایا دیگر چه دارم!؟

گاز جنوب؟

دریای شمال؟

دیگر به گرو گذاشته‌ام

                         مردان پوچم را

                         زنان مسلولم را

آواره‌ام

آواره در تو که نیستی یوسفِ من

هاری گرگ را بلعیده‌ام و سلول‌های سگ را جویده‌ام

 

بوی دود می‌دهم و انگار تنها کبریت را کشیده‌ام روی پوست تو

که پیراهن پاره‌ی من است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 19:6  توسط آفاق شوهانی  | 

 

به تأخیر از آمدنت

 

 

به تأخیر از آمدنت

گیج از سبقت ماشین‌ها می‌مانم بر شیب لیز خیابان

باران بر شیشه‌ها

دایره و دلقک شده

خطوط و دایره‌ها را می‌شمارم

 

حالا سبقت گرفته‌ام

روی یک دنده

از آمدنت به تأخیر افتاده‌ام

و به تعابیرت دور می‌زنم

 

باران شیشه‌ها را مک زده

و دلقک‌هایی را که می‌گفتی در سرم گیج می‌روند

روی یک دنده که می‌خندی

از دنده‌های شیطان متولد می‌شوم

 

دوباره سبقت می‌گیرم

اما تو نقطه نقطه از دایره‌ها کوچک‌تر شده‌ای

و بر خطوط دستم دلقک‌ها رسم شده تا خط کشی خیابان

دور می‌زنم دایره‌ها و دلقک‌ها را برمی‌گردم

و راه آمدنت را دور می‌زنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 16:21  توسط آفاق شوهانی  | 

 

این از خطی

که همیشه اشغال است

جارو بکشم؟

به کجا بریزم این آشغال لعنتی را

بیا

   بیا این‌هم از جارو

   این‌هم از سطل

   این‌هم از زنی که منم

برق می‌اندازم عین آیینه گوشه و کنار قرارم را

می‌کشم

می‌کشم به هر کجا که بیایی

بیا

   بیا

   این‌هم پارک

   این‌هم سایه روشن چند درخت

   این‌هم نیمکت

   این‌هم دیرکردنت

   دیر دیر تا دیروقت

چقدر تاریکی بکشم؟

بر اندام این زن

این زن جارو کشیده بر هر چیز

پشت این خط نشسته و می گوید:

«آخه آشغال! دوستت دارم»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 19:32  توسط آفاق شوهانی  | 

 

 

روزی از گذشته‌ی شما بودم

چیزی به غول رفته بودم بوسه بچینم

مرد کوسه روزنامه را تا زد به بینی‌ام

عکاس زیر پارچه‌ی قرمز بود

 

از من گذشته غول ببینم

ورق بزنید

حالا که درگذشته غول

به طعم بوسه

از مرد کوسه بگویم

پای فواره تا زده روزنامه

 

به بینی‌ام اگر خوب نگاه کنی

روزی که من بودم از گذشته‌ی شما

و عکاس زیر پارچه

یکدست قرمز

حاضریم ما!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 17:15  توسط آفاق شوهانی  | 

 

به نقل از روزنامه ی شرق/روز پنج شنبه ۴/۶/۸۹

خانه ها چگونه کوچ می کنند

 

نگاهي به مجموعه شعر «ويرگول ها به كنار! آمدنم آمده تو ببيند»

 سروده آفاق شوهاني-نشرداستان سرا  1388 

                                                                                          

                                                                              عليرضاعباسي

 

امكان رابطه اساسي ترين ركن دريافت حسي ، شناختي و يا فهمي ، تاويلي در هر مقوله اي است و در مقوله هنري وجود و قوت چنين امكاني آنچنان ضروري مي نمايد كه در سرنوشت جمعيتي سرنوشت ساز به نام مخاطب ، براي هنر ، نقش انكار ناپذيري ايفا مي كند .

در هنر نوشتاري آنچه درون متن رخ مي دهد چيزي منفك از برخورداري و رابطه  مولف با جهان بيرون ازسطرههايش نيست ، پس ضرورت امكان رابطه از طريق جهان بيروني با دنياي درون متن ، ضرورتي غيرقابل چشم پوشي است .

رابطه خود ماحصل امكان ارتباط است . وقتي تحليل هاي يك اثرهنري – نوشتاري از فراخود در لايه هاي درونش صورت مي گيرد ، بدون شك منتظر بازخورد بيروني مي ماند و اين بازخورد در گرو امكان رابطه خواهد بود.

پرداخت ارائه هنري به معناي زدودن شاخه هاي زائد ارائه در وجوه فرم و محتوا و ناب كردن شكل زباني براي ايجاد منطق رابطه ، از جمله امكاناتي است كه در اختيار تجربه هنرمند قرار دارد و او از چنين امكاناتي  براي خالص تر نمودن شكل انتقال بهره مي برد .

تصور اينكه گاهي شكل پرداخت كه ارتباط مستقيمش با خودآگاهي برقرارتر از ناخودآگاهي ست ،در جهت تضعيف امكان انتقال لايه هاي جهان متني به  مخاطب بودگي جهان بيرون باشد، كمي چالش برانگيز است ، البته چنين رخدادي با علم به آن از سوي هنرمند رخ نخواهد داد و به نظر از سر بي توجهي به ضرورت مخاطب در قبال تشكيل شكل هنري صورت مي گيرد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 8:50  توسط آفاق شوهانی  | 

 

به نقل از نشریه ی «دیگران» / ش 7 / دوشنبه 31 خرداد 89

 

باید از کتاب خوب فراتر برویم

 

تازه ترین اثر آفاق شوهانی در کانون ادبیات ایران ، مورد نقد و بررسی قرار گرفت

 

جلسه ی نقد کانون ادبیات ایران در روز هفتم تیر 89 به نقد مجموعه ی شعر «ویرگول ها به کنار! آمدنم آمده «تو» ببیند» اختصاص داشت.

به گزارش «دیگران»، این جلسه با شعرخوانی آفاق شوهانی آغاز شد، سپس از مهرداد فلاح برای بیان دیدگاه خود در باره ی این کتاب دعوت به عمل آمد. این شاعر در ابتدا به وضعیت ِ کلان ِ پروسه ی تولید و نشر شعر، و ذکر مصائبی که گریبانگیر جامعه ی شعری بوده و هست، پرداخت و در خصوص کتاب جدید آفاق شوهانی گفت: خانم شوهانی با توجه به کتاب هایی که تاکنون منتشر کرده و برخوردی که با شگردهای زبانی داشته ثابت کرده است که شاعری حرفه ای است.

فلاح در بخش دیگری از صحبت های خود توضیح داد: شوهانی در این شعرها تشخص زبانی دارد و شعرهای او به گونه ای هستند که شما نمی توانید بگویید او تحت تاثیر شاعر دیگری است یا از روی دست فلان شاعر نوشته است و این ویژگی ، یک امتیاز محسوب می شود.

وی در ادامه ی این مطلب یادآور شد: اصولا هیچ اثر بزرگ و ماندگاری در جهان یافت نمی شود که با کلیشه های رایج ِ قبل از خود نجنگیده باشد و این یعنی آنکه تو با زندگی و مسایل زمان خودت درگیر شده ای. اگر من خیلی قشنگ شعر بنویسم - شعرهای روان و فوق العاده مسلط - اما سراسر شعر من چیزی نباشد جز تایید کلیشه های فرهنگی رایج – که از قبل همه چیز را «تعریف» می کند – چه کار مهمی کرده ام؟ یکی از چیزهایی که شعر خلاق را از شعر عامه پسند تفکیک می کند همین نکته است.

مهرداد فلاح در پایان صحبت هایش گفت: در نهایت من این کتاب را از جمله ی کتاب های خوب این دوره می دانم اما معتقدم باید از کتاب خوب فراتر برویم.

 

ابوالفضل پاشا دومین منتقد جلسه، کلام خود را با اشاره به جنبه های زیبایی شناختی این اثر آغاز کرد و در خصوص فراروی های شاعر از اصول شناخته شده  هنری سخن گفت.

وی با اشاره به مفهوم «لذت متن» از دیدگاه رولان بارت در ادامه گفت:بارت هیچ گاه نمی پرسد که چرا از این متن لذت می بریم بلکه می گوید ما از این متن لذت می بریم زیرا نویسنده آن را با لذت نوشته است ، یعنی اگر مخاطب اثر بتواند لذتی را که خالق اثر هنگام آفرینش آن برده است حس کند با او مشارکت کرده و آن گاه می تواند به درستی در باره اثر قضاوت کند.

پاشا در قسمتی از حرف های خود خاطر نشان کرد: اگر شاعر صرفا به روایت روی بیاورد و نتواند آن را بشکند و به هم بریزد و روایت جدیدتری خلق کند مسلما به ساختار نرسیده است که خوشبختانه شوهانی در این زمینه خوب عمل کرده و  شعرهای موفقی آفریده است.

پاشا فراروی های شوهانی را در این کتاب با تعابیری همچون «کنش» و «فراکنش» بیان کرد و آن را در چهار شاخه ی زبانی ، نشانه ای ، نمادی ، و تصویری مورد بررسی قرار داد.

او در بخش دیگری از سخنان خود گفت: من اینجا نیامده ام که مدح این کتاب را بگویم چرا که اهمیت هر کتابی در این نیست که نقص نداشته باشد بلکه اهمیت هر کتاب به میزان آگاهی خالق آن ، و تسلط او بر معیارهای جدید بستگی دارد

 

مهرنوش قربانعلی که خود از برگزار کنندگان این نشست بود به عنوان سومین منتقد به نکات دیگری در خصوص این کتاب اشاره کرد و گفت: من در کار خانم شوهانی می خواهم در مورد به کار گیری طنز و انواع مختلف آن در این کتاب اشاره کنم، استهزای روزمره گی که در این کتاب است، نشان دهنده ی ذهنیات شاعر در مرحله ای بین وضعیت اسطوره ای زن و مسایل روزمره است. اینها می تواند بازتاب عصبیت بی پاسخی باشد که معمولا راوی امکان توضیح آن را ندارد.

این شاعر در خاتمه ی سخنان خود تصریح کرد:طنزآفرینی ها در این کتاب بر اساس دیالوگ های شبه سینمایی اتفاق افتاده و این نوع رویکرد ، به شاعر این امکان را می دهد که با وارد کردن شخصیت های دیگری در طول شعر ، علاوه بر حضور راوی ، روایت های مختلفی را از زوایای مختلف ارائه کند.

 این جلسه با پرسش و پاسخ حاضرین و علاقه مندان پایان یافت.

 

لازم به یادآوری است که این کتاب چندی پیش به اهتمام نشر داستان سرا به بازار کتاب عرضه گردید و با استقبال خوبی مواجه شد، لذا، نشر الکترونیکی سپنج آن را به شکل پی دی اف بازنشر کرد که علاقه مندان می توانند برای دانلود کتاب به این آدرس (3panj.org) رجوع کنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 19:0  توسط آفاق شوهانی  | 

 

شعر دراویزه

 

«دراویزه» ژانری در شعر معاصر است که نمونه های آن را از چندین سال پیش در میان شعرهای خودم دیده ام.در طول این همه سال بارها با خودم فکر کرده ام که چرا نمی توانم قرائت زیبایی از این نوع شعر داشته باشم؟

سه شعر ِ دراویزه را در سه زمان مختلف در سه جلسه ی شعر خواندم و هر سه بار متوجه شدم کلمات، مانند شلیک گلوله از دهانه ی توپ، از دهانم به فضا پرتاب می شوند.کار به جایی کشید که از دوستان ِ شاعر عذرخواهی کردم و گفتم: «ببخشید! برای خواندن شعر آمادگی نداشتم» اما واقعیت چیز دیگری بود.من شعر را درست خوانده بودم و مشکل به ویژگی و خصلت ذاتی ِ شعر دراویزه برمی گشت که شعری مثله مثله است. در این گونه از شعر، شبه جمله ها و کلمات از ذهن شاعر برمی خیزند تا در زبان مخاطب شان بازتولید شوند.البته کلمات و شبه جمله ها حامل ِ بار ِ شعرند و دنبال ِ مخاطب ِ خاص شان می گردند، پس فیلتر یا صافی ِ ذهن ِ مخاطب باید آن ها را از دهلیزهای لابیرنتی ِ ذوق خود عبور دهد تا شعر دراویزه شکل نهایی خود را در این بازتولید پیدا کند.

شعر دراویزه شعری ست تندمزاج، بد دهن، و گاهی شوخ که ناملایمات دنیای پیرامونش را به سخره می گیرد.این گونه از شعر را اصلن نمی توان اتوکشیده و آراسته تصور کرد.در بازخوانش ِ آن، شاعر و مخاطب با دست اندازهای متعددی مواجه می شود و انگار در یک جاده ی ناهموار رانندگی می کند.همه ی این ها درست؛ اما راز این همه چیست؟

در این مجال کوتاه، بهتر است مختصری از علت هستی شناختی اس بگویم و شرح کامل ویژگی هایش را در مجموعه ی شعری بیاورم که به این ژانر تعلق دارد و در آینده به چاپ خواهد رسید.

 برای خواندن بقیه ی این گفتار ، روی «ادامه ی مطلب» کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 9:50  توسط آفاق شوهانی  | 

 

من صدای مقدس آبم

 

نقدی بر مجموعه شعر «ویرگول ها به کنار! آمدنم آمده «تو» ببیند»

سروده آفاق شوهانی

 

 

شيما مولايي فرد

 

 

«ویرگول ها به کنار! آمدنم آمده «تو» ببیند» چهارمین کتاب شعر آفاق شوهانی است که  در قالب سپید گرد آوری شده است.شاید در تعریف شعر ناب شنیده ایم که خیلی در بند بلاغت و القای معانی  نیست و تعهدی هم به ایجاد ارتباط با مخاطب ندارد بلکه ورای فهم این و آن است اما آنچه مورد قبول بیشتر اهالی ادب و در کل اجتماع ادب است شعر در عبور از دیگران و برای دیگران وجود می یابد و شاعر واسطه ی مردم عادی با دنیای ماورای آنهاست و وظیفه اش القای تصاویری است که مردم عادی بدون واسطه ی هنر قادر به دیدن آن نیستند شاعر این دنیا را برای آنها قابل لمس می کند.              

آفاق شوهانی بدون تکیه به بیان ادیبانه در همه ی اشعار در تلاش برای عرضه ی مقصودی است و شعرش پیوسته در حال جوشش است که خواننده ی فعالی را می طلبد؛ هم به دلیل بافت معانی آن و هم به دلیل دشواری وپیچیدگی خاص زبان ؛ نگاه شوهانی به پیرامون خود ما را با وجوه دیگر عناصر آشنا می کند  وجوهی که تثبیت آن مدیون رفتار ظاهرا" غیر شاعرانه با کلمات و ترکیبات است ، کلمات و ترکیب هایی  مثل : حرف های خواب / چرت جمله ها / طعم نگاه / جدول مشکوک / جن شش ماهه/ و مانند اینها که در مجموعه زیاد به چشم می خورد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 10:45  توسط آفاق شوهانی  |