به نقل از سایت ادبی یانوس
این شعر را در این نشانی هم می توانید بخوانید:
http://yanoos.net/blogs/view/post/?postid=1289&blog=sher
گرسنهى كيشترين ِ گربهها
من گرسنهى كيشترين ِ گربههام
از سطلهاى شهردارى، چند سطر؟
بدتركيبترين جملهى گفتن
صرف فعلى كه آدم ِ روى زمين تو بودى
فحشات نمىدهم
فحش از تو گذشته
رسيده به جايى از غلط گفتم
زمين كى خواست سگ ِ سر به راه نباشد؟
زبانت را گم كن
ولگرد فعل عزيزت
خداى من! طلايى كه به دنبالش جذام شدى
ته ِ سطلهاى آشغال خشكيده
نه! دوست من اين نان نيست
هرگز نبوده و نيستند
فعلى كه سر بزند و از نان شما باشد
نگرد!
سگ ِ جذامى از گربهى اين روزها
نان را فروختهام
و آب
رفته از زمين خدام
ريسه
راست ريسه مىروم
و دو نقطه
يكى براى اسب بگذارم
بنشينم تا قلهى «مانشت» (*)
و هيچ از قله برف پوشيدهاى تا حالا؟
تاول زده اسب تاختنم بى تو
كه تخت نشستم تمام
باختنم ببين!
دور از «تخت ِ خان» (*)
سالها يكى يكى بردار
منصور ريسه رفتنم بگويد تا كى تا كجا؟
خاطى سرزمين بودم خدا!
اسب برمىگردانم بى نقطه
راه كش مىآيد تا خدا
__________________________________
* كوهى در ايلام
در جایگاه مقدمه:
سلام به همهى شما
روزهايى كه گذشت، سالروز فقدان مادرم را پشت سر گذاشتم، شركت در مراسم و گرفتارىهاى روحى، به من اجازه نداد كه بتوانم كامنتهاى پست قبلى را به طور كامل پاسخگو باشم. در اين مجال از همهى شما عزيزانى كه كامنتهاى پر مهرتان بى پاسخ ماند عذرخواهى مىكنم و خواهشم از شما اين است كه همين توضيح را در جايگاه عذرخواهى پذيرا باشيد. اميدوارم كه بتوانم در اين پست، همهى قصورم را جبران كنم و به نحو شايستهاى پاسخگوى لطف بى پايانتان باشم
روزی از دیدار
روزی از دیدار را میخواستی!؟
یبا!
این خانه
این خیابان
این اتوبوسی که میآیی
حالا پنجرهها را باز کن
خیایان را که بعد از خانه نوشتهام
خوب نگاه کن
اتوبوسی که میخواستی میآید میایستد
باز میکنم درهایش رو به پنجرهی تو
و این مردها
و این زنها که به اینسو و آنسو
و حالا با تو در این خیابان
کریشه کشیدهام روی هر سایه
و حالا با تو در این خانه حرفهای رابطه جان میگیرند
بیا!
بیا!
این من
و این رگهای آبی من
بدوز!
بدوز روزی که میخواستی.
کولی
آیا بر خطوط فاصله راه گم کردهای
یا گیج خطوط دست منی
این خطای خون من است
و این خطاهای خون من است
راه میبرد به خانهیی که میبینی بر دوشم بوده همیشه
دستم را راست بگیر
به ابراهیم مىرسی به ساره و چشمه
من صدای مقدس آبم
میگذرم از مویرگ خشک هاجر
و حالا دوباره چپ
خطوط دست مرا کج نگیر!
اسماعیل رنگ باخته و خدا رفته مرا بیاورد
مرا که به ابراهیم داده بود
گوسفند زبانبستهی صحرا من بودم
ببین!
بر این خطوط خون من جاریست
تورات شدم و با کلمه وزیدم
و از مریمِ من عیسای مرا ببین!
نور با ردّ سرانگشتانم به حرا رسید
از محراب سر که برآوردم
در میانم گرفتند
حرامیان و خون مرا حنا بستند بر ناخنِ توحشِ جنسیشان
کنار گوسفندانم از نی لبک بودم
سنگ به دستانم دادند و گفتند انتفاضه
حالا این منم روبهروی سنگ
روبهروی شیطان که برنمیدارد از سرم دست
ماندهام چگونه سنگ بر من بزنم
کولی!
تو بگو!
تو که گیج خطوط دست منی
این خطای خون من است!؟
بگو!
این دستهای من مال تو
بگو!
من از این خط میگذرم
کولی!؟
روزهايى كه گذشت، سالروز فقدان مادرم را پشت سر گذاشتم، شركت در مراسم و گرفتارىهاى روحى، به من اجازه نداد كه بتوانم كامنتهاى اين پست را به طور كامل پاسخگو باشم. در اين مجال از همهى شما عزيزانى كه كامنتهاى پر مهرتان بى پاسخ ماند عذرخواهى مىكنم و خواهشم از شما اين است كه همين توضيح را در جايگاه عذرخواهى پذيرا باشيد. اميدوارم كه بتوانم در پست بعدى، همهى قصورم را جبران كنم و به نحو شايستهاى پاسخگوى لطف بى پايانتان باشم
از مىرومهاى خود
(خوانش شعرى از ابوالفضل پاشا)
اينچنين خسته از مىرومهاى خود
رسيدهام
اسبهاى من تشنه
قهوهاى
در چينِ پرده كه از راه مىافتد
ديگرى سفيد
از بيرون
صداى پاى شيهه در آب
مىشكند
كسى ميانِ شنيدهام نيست
حالا اگر از پنجره آيا عبور شوم
اسبِ من اين كه خسته رميدهست
مرا چگونه به آب مىزند؟
پشتِ همين پردهها هميشه پر از تور... تور *
انتظارهايى كه برآورده نمىشود يا رفتنهايى كه رسيدن در آن نيست، اساس اين شعر را تشكيل مىدهد. يعنى عناصر شعر به گونهاى در مقابل هم قرار گرفتهاند كه خواننده، نه از مفهوم عجيب و غريب، و نه از تصويرهاى دور از ذهن بلكه از همين موضوع شگفتزده مىشود كه مثلن سيبى كه مىاندازى بر زمين نمىافتد و در هوا مىماند، يعنى همين موجب شگفتى است كه كنش نتيجه نمىدهد و رفتن به مقصد نمىرسد.
اين شعر را مىتوان از دو جنبه بررسى كرد:
الف) كنش،
ب) عناصر، كه خود عناصر نيز به دو بخش قابل تقسيم است:
1. عناصر موجود در زمان حال
2. عناصر موجود در متن روايت
حالا اين دو جنبه را بيشتر توضيح مىدهم.
كنش: 1. رسيدن راوى به نيمهى راه: بند اول 2. شروع روايت: بند دوم 3. ادامهى روايت: بند سوم 4. ادغام آن با واقعيت موجود: سه مصراع اول از بند چهارم 5. اعتراض نهايى: مصراع آخر.
عناصر: اگر عناصر را با توجه به كنش شعر به دو بخش عناصر زمان حال و عناصر متن روايت تفكيك نكنيم نمىتوان مشخص كرد كه آيا اين شعر اجراى يك روايت است يا آنكه اتفاقهايى در زمان حال مىافتد.
كنش شعر به همان شكل كه تقسيم كردم، خود، يك روايت بزرگتر است يعني در اصل اين شعر دو راوى دارد: راوى اول كنش شعر را روايت مىكند و در دلِ اين روايت، يك روايت افسانهاى وجود دارد. به عبارت ديگر راوى اول در زمان حال و با توجه به عناصر موجود در آن، عناصر موجود در متن روايت افسانهاى را مطرح مىكند.
رؤياى پرنده شدن
(خوانش شعرى از شمس لنگرودى)
اين شعر يك استعارهى كلى از مرگ است. نگاهى چنين به مرگ، نگاهى از جانب هستى به نيستى، بر اهميت اين شعر ميافزايد. چرا كه اين شعر، نه گزارشى از مردگان، نه گزارشى از مردن كسى، بلكه گزارشى از مرگ در حالت كلى آن است، يعنى شاعر از چيزى كه نيست، چيزى كه نديدهايم، چيزى كه اگر ببينيم ديگر نمىتوانيم سخن بگوييم، حرف زده است و اهميت اين شعر همينهاست...
اين شعر با توجه به استعارهيى كلى كه مىآفريند و با نگاهى كه از عمقِ زندگى حكايت دارد، به يك شعر قابل تأمل تبديل شده است. به عبارت ديگر، اين شعر، نه در جزييات بلكه در بافتار كلىاش مهم است. يعنى آنكه شعر را اگر بخواهيم جزءجزء مورد بررسى قرار بدهيم گاهى زيبايىهاى آن تعريف شده است. براي مثال در بند اول، پاييز با توجه به شيوهى جاندارپندارى، استعارهى يك انسان است كه در را باز مىكند، اما همانطور كه گفتم مىتوان تصور كرد: رهايى در را باز مىكند/ بهار در را باز مىكند/ بوى تو در را باز مىكند...
همهى اينها و چيزهاى ديگرى از اين دست، بر اساس همين فرمول ساخته شدهاند كه چيزى يا پديدهيى جاى انسانى مىنشيند و در را باز مىكند. پس اگر پاييز هم در را باز مىكند، شعر كار چندانى نكرده است، اما نكتهى مهم در همان نكته بود كه اشاره كردم؛ پاييز در اينجا، نه استعارهى انسان كه استعارهى مرگ انسان يا به طور كلى استعارهى مرگ است. كليد كشف اين موضوع در همان عبارت «و سرانجام» در آغاز شعر نهفته است كه از قرار و مدارى پنهان سخن مىگويد: و سرانجام/ پاييز مهآلود/ در را باز مىكند.
باز هم این ساعت
باز هم این ساعت ِ نیامده رفته تا دیروقت
با تو که بگو چند میآید
کی؟
کجا؟
چگونه؟
با کلمه کلمه که مینوشند خون مرا
با پر که میکشم پرواز
با گیجی روز که میبردم باد
دَمْ رَمْ راهْ رها
میبردم تا
میبردم با تو که میکُشدم ناز که میکُشدم تا بیاید ساعت ِ رفته
آه از این نقطه که میبرد آب که میبرد رو
که میبرد خیسِ خیس مرا
آه از این نقطه که شلیک میشد اگر رو به تو
اگر رو به من
من و آنگاه من بینقطه
بیحرف
تمام.
ز كوى يار مىآيد نسيم باد نوروزى
از اين باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى
سال نو و روز جهانى شعر
بر همهى شما اهل قلم مبارك باد
امكان دارد كه من تا چهاردهم فروردين مجال پاسخگويى به كامنتهاى مهرآميز شما را نداشته باشم؛ پس من ضمن عذرخواهى از اين تأخير احتمالى ، پاسخگويى و تشكر از شما را به اولين فرصت موكول مىكنم، و سال نو و روز جهانى شعر را از هماكنون به يكايك شما عزيزان تبريك مىگويم. اميدوارم سالى پر از لبخند و طراوت و شعر در انتظارتان باشد.
خانهی ابن السلام
من آمادهام
مرا بریز مرا بریز در حواس این متن
مجنون پوست انداخته به شک!
بر تن من رج می زند قیس
چند خال و دوباره نقطه، نقطه، خال
من به نقطه میروم خانهی ابن السلام
شیشهها بشکنم یا عروسام انگار امشب
یا لیالی اللیل یا لیالی اللیلا
من به نقطه بیابان هو میکشد در قرینهام
و قونیه گم کرده راه حجاز میدوم
من به نقطه حنا بسته دستم به خاک و بر سر
عروسم به خانهی ابن السلام رفته امشب
یا لیالی اللیل یا لیالی اللیلا
آقا! اکنون بر دستهایت عطر بپاشم یا آب؟
دوبارهی فردا
دوبارهی فردا که آمدم
روزم را میجوند سگها
عطسهی سوسکها به هیچ
ادکلن هاری زدهام
به من نگو قسمت کن
به من نگو آرام باش
من مویرگهای سگ را جویدهام
کبریت میکشد انگشتانم روی خیلی که باورت نمیشود
خیل احمقها
خیل پشهها و شپشها
نه! نمیتوانم پاک کنم
کبریت کشیده بر هر چیز را
آزادیام مخدوش شده
و روزم بوی نا گرفته
آسم در گلوگاهم قسمت را جویده
از درخت همسایه ایدز بالا رفته
صورت چهل سالگی دخترانم چروکیده
سلولهای سگ را مىجوم
سلولهای گرگ را می جوم
دوباره فردا را فروخته ام
طلا، مس، نفت، اورانیوم
هر چه که روی زمین و زیر ِزمین داشتم و دارم
از درختِ ایدز همسایه بالا می روم
حالا چگونه تا تو بگویم راه هیچ
و در تو میخزد ثانیه هایم!؟
پوست تو را لیس زده بمب شیمیایی
بوسه های مرا به تسخر تف زدهاند
و خاطراتم را خط زدهاند
چگونه قسمت کنم،
خلأ عمیقی که به من داده اند؟
تقسیمی عادلانه!؟
خدایا دیگر چه دارم!؟
گاز جنوب؟
دریای شمال؟
دیگر به گرو گذاشتهام
مردان پوچم را
زنان مسلولم را
آوارهام
آواره در تو که نیستی یوسفِ من
هاری گرگ را بلعیدهام و سلولهای سگ را جویدهام
بوی دود میدهم و انگار تنها کبریت را کشیدهام روی پوست تو
که پیراهن پارهی من است.
به تأخیر از آمدنت
به تأخیر از آمدنت
گیج از سبقت ماشینها میمانم بر شیب لیز خیابان
باران بر شیشهها
دایره و دلقک شده
خطوط و دایرهها را میشمارم
حالا سبقت گرفتهام
روی یک دنده
از آمدنت به تأخیر افتادهام
و به تعابیرت دور میزنم
باران شیشهها را مک زده
و دلقکهایی را که میگفتی در سرم گیج میروند
روی یک دنده که میخندی
از دندههای شیطان متولد میشوم
دوباره سبقت میگیرم
اما تو نقطه نقطه از دایرهها کوچکتر شدهای
و بر خطوط دستم دلقکها رسم شده تا خط کشی خیابان
دور میزنم دایرهها و دلقکها را برمیگردم
و راه آمدنت را دور میزنم.
این از خطی
که همیشه اشغال است
جارو بکشم؟
به کجا بریزم این آشغال لعنتی را
بیا
بیا اینهم از جارو
اینهم از سطل
اینهم از زنی که منم
برق میاندازم عین آیینه گوشه و کنار قرارم را
میکشم
میکشم به هر کجا که بیایی
بیا
بیا
اینهم پارک
اینهم سایه روشن چند درخت
اینهم نیمکت
اینهم دیرکردنت
دیر دیر تا دیروقت
چقدر تاریکی بکشم؟
بر اندام این زن
این زن جارو کشیده بر هر چیز
پشت این خط نشسته و می گوید:
«آخه آشغال! دوستت دارم»
روزی از گذشتهی شما بودم
چیزی به غول رفته بودم بوسه بچینم
مرد کوسه روزنامه را تا زد به بینیام
عکاس زیر پارچهی قرمز بود
از من گذشته غول ببینم
ورق بزنید
حالا که درگذشته غول
به طعم بوسه
از مرد کوسه بگویم
پای فواره تا زده روزنامه
به بینیام اگر خوب نگاه کنی
روزی که من بودم از گذشتهی شما
و عکاس زیر پارچه
یکدست قرمز
حاضریم ما!
به نقل از روزنامه ی شرق/روز پنج شنبه ۴/۶/۸۹
خانه ها چگونه کوچ می کنند
نگاهي به مجموعه شعر «ويرگول ها به كنار! آمدنم آمده تو ببيند»
سروده آفاق شوهاني-نشرداستان سرا 1388
عليرضاعباسي
امكان رابطه اساسي ترين ركن دريافت حسي ، شناختي و يا فهمي ، تاويلي در هر مقوله اي است و در مقوله هنري وجود و قوت چنين امكاني آنچنان ضروري مي نمايد كه در سرنوشت جمعيتي سرنوشت ساز به نام مخاطب ، براي هنر ، نقش انكار ناپذيري ايفا مي كند .
در هنر نوشتاري آنچه درون متن رخ مي دهد چيزي منفك از برخورداري و رابطه مولف با جهان بيرون ازسطرههايش نيست ، پس ضرورت امكان رابطه از طريق جهان بيروني با دنياي درون متن ، ضرورتي غيرقابل چشم پوشي است .
رابطه خود ماحصل امكان ارتباط است . وقتي تحليل هاي يك اثرهنري – نوشتاري از فراخود در لايه هاي درونش صورت مي گيرد ، بدون شك منتظر بازخورد بيروني مي ماند و اين بازخورد در گرو امكان رابطه خواهد بود.
پرداخت ارائه هنري به معناي زدودن شاخه هاي زائد ارائه در وجوه فرم و محتوا و ناب كردن شكل زباني براي ايجاد منطق رابطه ، از جمله امكاناتي است كه در اختيار تجربه هنرمند قرار دارد و او از چنين امكاناتي براي خالص تر نمودن شكل انتقال بهره مي برد .
تصور اينكه گاهي شكل پرداخت كه ارتباط مستقيمش با خودآگاهي برقرارتر از ناخودآگاهي ست ،در جهت تضعيف امكان انتقال لايه هاي جهان متني به مخاطب بودگي جهان بيرون باشد، كمي چالش برانگيز است ، البته چنين رخدادي با علم به آن از سوي هنرمند رخ نخواهد داد و به نظر از سر بي توجهي به ضرورت مخاطب در قبال تشكيل شكل هنري صورت مي گيرد.
به نقل از نشریه ی «دیگران» / ش 7 / دوشنبه 31 خرداد 89
باید از کتاب خوب فراتر برویم
تازه ترین اثر آفاق شوهانی در کانون ادبیات ایران ، مورد نقد و بررسی قرار گرفت
جلسه ی نقد کانون ادبیات ایران در روز هفتم تیر 89 به نقد مجموعه ی شعر «ویرگول ها به کنار! آمدنم آمده «تو» ببیند» اختصاص داشت.
به گزارش «دیگران»، این جلسه با شعرخوانی آفاق شوهانی آغاز شد، سپس از مهرداد فلاح برای بیان دیدگاه خود در باره ی این کتاب دعوت به عمل آمد. این شاعر در ابتدا به وضعیت ِ کلان ِ پروسه ی تولید و نشر شعر، و ذکر مصائبی که گریبانگیر جامعه ی شعری بوده و هست، پرداخت و در خصوص کتاب جدید آفاق شوهانی گفت: خانم شوهانی با توجه به کتاب هایی که تاکنون منتشر کرده و برخوردی که با شگردهای زبانی داشته ثابت کرده است که شاعری حرفه ای است.
فلاح در بخش دیگری از صحبت های خود توضیح داد: شوهانی در این شعرها تشخص زبانی دارد و شعرهای او به گونه ای هستند که شما نمی توانید بگویید او تحت تاثیر شاعر دیگری است یا از روی دست فلان شاعر نوشته است و این ویژگی ، یک امتیاز محسوب می شود.
وی در ادامه ی این مطلب یادآور شد: اصولا هیچ اثر بزرگ و ماندگاری در جهان یافت نمی شود که با کلیشه های رایج ِ قبل از خود نجنگیده باشد و این یعنی آنکه تو با زندگی و مسایل زمان خودت درگیر شده ای. اگر من خیلی قشنگ شعر بنویسم - شعرهای روان و فوق العاده مسلط - اما سراسر شعر من چیزی نباشد جز تایید کلیشه های فرهنگی رایج – که از قبل همه چیز را «تعریف» می کند – چه کار مهمی کرده ام؟ یکی از چیزهایی که شعر خلاق را از شعر عامه پسند تفکیک می کند همین نکته است.
مهرداد فلاح در پایان صحبت هایش گفت: در نهایت من این کتاب را از جمله ی کتاب های خوب این دوره می دانم اما معتقدم باید از کتاب خوب فراتر برویم.
ابوالفضل پاشا دومین منتقد جلسه، کلام خود را با اشاره به جنبه های زیبایی شناختی این اثر آغاز کرد و در خصوص فراروی های شاعر از اصول شناخته شده هنری سخن گفت.
وی با اشاره به مفهوم «لذت متن» از دیدگاه رولان بارت در ادامه گفت:بارت هیچ گاه نمی پرسد که چرا از این متن لذت می بریم بلکه می گوید ما از این متن لذت می بریم زیرا نویسنده آن را با لذت نوشته است ، یعنی اگر مخاطب اثر بتواند لذتی را که خالق اثر هنگام آفرینش آن برده است حس کند با او مشارکت کرده و آن گاه می تواند به درستی در باره اثر قضاوت کند.
پاشا در قسمتی از حرف های خود خاطر نشان کرد: اگر شاعر صرفا به روایت روی بیاورد و نتواند آن را بشکند و به هم بریزد و روایت جدیدتری خلق کند مسلما به ساختار نرسیده است که خوشبختانه شوهانی در این زمینه خوب عمل کرده و شعرهای موفقی آفریده است.
پاشا فراروی های شوهانی را در این کتاب با تعابیری همچون «کنش» و «فراکنش» بیان کرد و آن را در چهار شاخه ی زبانی ، نشانه ای ، نمادی ، و تصویری مورد بررسی قرار داد.
او در بخش دیگری از سخنان خود گفت: من اینجا نیامده ام که مدح این کتاب را بگویم چرا که اهمیت هر کتابی در این نیست که نقص نداشته باشد بلکه اهمیت هر کتاب به میزان آگاهی خالق آن ، و تسلط او بر معیارهای جدید بستگی دارد
مهرنوش قربانعلی که خود از برگزار کنندگان این نشست بود به عنوان سومین منتقد به نکات دیگری در خصوص این کتاب اشاره کرد و گفت: من در کار خانم شوهانی می خواهم در مورد به کار گیری طنز و انواع مختلف آن در این کتاب اشاره کنم، استهزای روزمره گی که در این کتاب است، نشان دهنده ی ذهنیات شاعر در مرحله ای بین وضعیت اسطوره ای زن و مسایل روزمره است. اینها می تواند بازتاب عصبیت بی پاسخی باشد که معمولا راوی امکان توضیح آن را ندارد.
این شاعر در خاتمه ی سخنان خود تصریح کرد:طنزآفرینی ها در این کتاب بر اساس دیالوگ های شبه سینمایی اتفاق افتاده و این نوع رویکرد ، به شاعر این امکان را می دهد که با وارد کردن شخصیت های دیگری در طول شعر ، علاوه بر حضور راوی ، روایت های مختلفی را از زوایای مختلف ارائه کند.
این جلسه با پرسش و پاسخ حاضرین و علاقه مندان پایان یافت.
لازم به یادآوری است که این کتاب چندی پیش به اهتمام نشر داستان سرا به بازار کتاب عرضه گردید و با استقبال خوبی مواجه شد، لذا، نشر الکترونیکی سپنج آن را به شکل پی دی اف بازنشر کرد که علاقه مندان می توانند برای دانلود کتاب به این آدرس (3panj.org) رجوع کنند.
شعر دراویزه
«دراویزه» ژانری در شعر معاصر است که نمونه های آن را از چندین سال پیش در میان شعرهای خودم دیده ام.در طول این همه سال بارها با خودم فکر کرده ام که چرا نمی توانم قرائت زیبایی از این نوع شعر داشته باشم؟
سه شعر ِ دراویزه را در سه زمان مختلف در سه جلسه ی شعر خواندم و هر سه بار متوجه شدم کلمات، مانند شلیک گلوله از دهانه ی توپ، از دهانم به فضا پرتاب می شوند.کار به جایی کشید که از دوستان ِ شاعر عذرخواهی کردم و گفتم: «ببخشید! برای خواندن شعر آمادگی نداشتم» اما واقعیت چیز دیگری بود.من شعر را درست خوانده بودم و مشکل به ویژگی و خصلت ذاتی ِ شعر دراویزه برمی گشت که شعری مثله مثله است. در این گونه از شعر، شبه جمله ها و کلمات از ذهن شاعر برمی خیزند تا در زبان مخاطب شان بازتولید شوند.البته کلمات و شبه جمله ها حامل ِ بار ِ شعرند و دنبال ِ مخاطب ِ خاص شان می گردند، پس فیلتر یا صافی ِ ذهن ِ مخاطب باید آن ها را از دهلیزهای لابیرنتی ِ ذوق خود عبور دهد تا شعر دراویزه شکل نهایی خود را در این بازتولید پیدا کند.
شعر دراویزه شعری ست تندمزاج، بد دهن، و گاهی شوخ که ناملایمات دنیای پیرامونش را به سخره می گیرد.این گونه از شعر را اصلن نمی توان اتوکشیده و آراسته تصور کرد.در بازخوانش ِ آن، شاعر و مخاطب با دست اندازهای متعددی مواجه می شود و انگار در یک جاده ی ناهموار رانندگی می کند.همه ی این ها درست؛ اما راز این همه چیست؟
در این مجال کوتاه، بهتر است مختصری از علت هستی شناختی اس بگویم و شرح کامل ویژگی هایش را در مجموعه ی شعری بیاورم که به این ژانر تعلق دارد و در آینده به چاپ خواهد رسید.
برای خواندن بقیه ی این گفتار ، روی «ادامه ی مطلب» کلیک کنید
من صدای مقدس آبم
نقدی بر مجموعه شعر «ویرگول ها به کنار! آمدنم آمده «تو» ببیند»
سروده آفاق شوهانی
شيما مولايي فرد
«ویرگول ها به کنار! آمدنم آمده «تو» ببیند» چهارمین کتاب شعر آفاق شوهانی است که در قالب سپید گرد آوری شده است.شاید در تعریف شعر ناب شنیده ایم که خیلی در بند بلاغت و القای معانی نیست و تعهدی هم به ایجاد ارتباط با مخاطب ندارد بلکه ورای فهم این و آن است اما آنچه مورد قبول بیشتر اهالی ادب و در کل اجتماع ادب است شعر در عبور از دیگران و برای دیگران وجود می یابد و شاعر واسطه ی مردم عادی با دنیای ماورای آنهاست و وظیفه اش القای تصاویری است که مردم عادی بدون واسطه ی هنر قادر به دیدن آن نیستند شاعر این دنیا را برای آنها قابل لمس می کند.
آفاق شوهانی بدون تکیه به بیان ادیبانه در همه ی اشعار در تلاش برای عرضه ی مقصودی است و شعرش پیوسته در حال جوشش است که خواننده ی فعالی را می طلبد؛ هم به دلیل بافت معانی آن و هم به دلیل دشواری وپیچیدگی خاص زبان ؛ نگاه شوهانی به پیرامون خود ما را با وجوه دیگر عناصر آشنا می کند وجوهی که تثبیت آن مدیون رفتار ظاهرا" غیر شاعرانه با کلمات و ترکیبات است ، کلمات و ترکیب هایی مثل : حرف های خواب / چرت جمله ها / طعم نگاه / جدول مشکوک / جن شش ماهه/ و مانند اینها که در مجموعه زیاد به چشم می خورد.
چِلِس و پِلِس ها (1)
من تو
او با مام
کله ها می شمارم:
یک، دو، سی، چهل، پنجاه، شست ِ دست
یک، دو، دویست هزار رأس
آ...هنگ ِ فاعل ها
جمله ی آکله ها به پیش!
من،
تو اوبامام
حالا به فعل آمدنمِ ناک اوت ِ همه ی آکله هام
سردسته ی چِلِس و پِلِس هام
اینجام دور سفره ی پر ستاره ی به هر ناکجا آویخته
بشقاب زمین و مهین به دست، پرت و پلام،
هفت ریشتری ِ هائیتی ام
بوش دربیاد نمک گیر ِ استخوان یا گوشت؟
هر دو با ما، زیر آغوش دندان ِ این جسد؟
اوباما، بفرما!
Oh no, you first, please
آ...هنگ ِ آکله ها، ساکسیفون ها
- سر می رسند پلیس و مُلیس ها –
افغان ِ آرزوهام، گور پدر ِ دسته جمعی
از دست ِ کجا چند تیکه به پاره پاچه ام
چند و چون ِ چنگال ِ چلس هام
مفت خوره ی خوردنی های نفت، نفخ شکم باره گی ام
شکم، باد ِ سازی یا دهنی تا خدا
مست ِ هفت ریشتر آکله ها
خیابان ها جسدهام
بو بو بو بوق
قر کمر بیام!؟ نه! اوباما
بوش پیچیده تا کجای ِ چلس و پلس ها
چطوره یه سفره ی پر ستاره ی دیگه روی بشقاب پرنده
پر بگیریم یه مرغ درسته
درسته! بفرما!
Oh no, you first, please
پانوشت:
1.چلس (به کسر اول و دوم) در زبان کردی یعنی شخص شکم باره، و پلس اتباع آن است یعنی کلمه یی بی معنی و هموزن کلمه ی اصلی که برای تأکید بیشتر به دنبال کلمه ی اصلی بیاید مثل چرند و پرند یا خبر مبر یا مواردی مثل آن.
سال نو
و روز جهانی شعر
بر همه ی شما مبارک باد
امید است که سال جدید سال اعتلای ادبیات باشد
رفتنم میرود که بنويسد
نگاهي به مجموعه ی شعر «ويرگولها به کنار! آمدنم آمده «تو» ببيند»
سروده ی آفاق شوهاني
فرهاد کريمی
این کتاب به تازگی به اهتمام نشر الکترونیکی سپنج باز نشر شده است. برای دریافت این کتاب روی نشانی زیرکلیک کنید:
http://www.3panj.org/article.aspx?id=656
هر مجموعهاي که منتشر ميشود تجربهاي از شعر فارسي در آن به اجرا گذاشته ميشود و ميتواند پاسخي براي پرسشهاي گوناگون و متعدد مخاطب شعر باشد. پاسخي که موجوديت شعر را نشان ميدهد. موجوديتي که گاهي وجودش را منکر ميشوند و دفاع از وجود شعر باري است که سالهاست بر دوش مجموعههايي گذاشته شده که منتشر ميشوند.
بررسي همه جانبة يک مجموعة امروزي از حيث «نشانهشناسي، زبانشناسي، آشناييزدايي، معنازدايي و...» که به عنوان عناصر شعر مدرن و امروزي معرفي شدهاند، در يک مقاله و نقد نميگنجد. من معتقدم که هر شعر و هر مجموعهاي خودش را به خوبي براي مخاطبان معرفي و جايگاهش را مشخص ميکند.
با اين مقدمه به سراغ مجموعة تازه منتشر شدة آفاق شوهاني ـ چهرة شناخته شدة شعر امروز ـ با نام «ويرگولها به کنار! آمدنم آمده «تو» ببيند»ميروم و به يک بررسي کوتاه و مختصري ميپردازم.
نخستين ويژگييي که شعرهاي اين مجموعه دارند، روايي بودن آنهاست. روايتهايي که گاهي بُرشي به متون ادبي و تاريخي گذشته دارند و گاهي روايتهاي امروزي را مطرح ميسازند. شوهاني در روايتها تلاش ميکند تعريف تازهاي از اتفاقات حاضر ارائه دهد که اين تلاشها به نتيجه هم رسيده است. تعريفهايي در نمايي بازآفرين شده و غيرمرسوم که در تمامي اثر جريان دارد:
ويرگولها به کنار
خيس خيس
از مرگ به متن آمدهام
عبدالله مروزي روسري کشيد تا بامداد بر سرم
نقطهها کور
از تذکره که آمد
خال کوبيد بر تنم
چند جمله خون به رگش گفتم
تا باران گرفت
و من آمدهام
با خالهاي کوبيده بر تنم
نقطه
نقطه
و من آمده ام
نقطه.
( ص 15 )
شاعر در اين شعر با بهرهگيري از عنصر روايت تاريخي و کارکرد امروزي زبان توانسته است ذهن مخاطب را به سالها پيش و اتفاقات آن ارجاع دهد و در عين حال ذهنيت امروزينش را نيز به چالش بکشد. حفظ زبان راوي به وسيلة شعر و ايجاد فضايي با معاني عريانتر در اين شعر و شعرهاي ديگر اين مجموعه راهکاري است که به نظر ميرسد خانم شوهاني براي اجراي تجربههايش در نظر گرفته و حاکي از ثبات موقعيت فکري شاعر است.
برای خواندن بقیه ی این مقاله لطفن روی ادامه ی مطلب کلیک کنید